نظام جلالی 27.12.2015

خاطرات سیاسی (قسمت دوم) زاهدان به بندر عباس – ایست بازرسی

سال ۱۳۷۲ در یک روز تابستانی ، همراه با یکی دیگر از دوستان هم گروهی ، سوار بر اتوبوس شدیم و به سمت زاهدان حرکت کردیم تا شاید وسایل مورد نیاز را بتوانیم آنجا تهیه کنیم و هم آنکه ببینیم وضعیت شهرهای مرزی چگونه است.

از آنجائیکه شهر های مرزی را رژیم همیشه امنیتی کرده است و رفتن غیر بومی ها با حساسیت نیروهای امنیتی مواجه می شود بنابراین به بهانه خرید کالایی راهی زاهدان شدیم.

در مسیر رفتن به زاهدان با ایست بازرسی مواجه نشدیم اما وقتی به زاهدان رسیدیم ، حضور بسیار زیاد نیروهای امنیتی باور نکردنی بود آنهم مسلح که همه جا حضور داشتند و حتی بیشتر از مردم زاهدان در خیابانها و بازار بودند و در مسیری که راه می رفتیم ، همه آنها حواسشان به ما بود که با دیدن این وضعیت بعد از چند ساعت به سمت بندر عباس حرکت کردیم که حساسیت کمتری ایجاد شود و نمی توانستیم از همان مسیری که آمده بودیم برگردیم و باید مسیر را عوض می کردیم چراکه مسیر رفت حساسیتی در راه ایجاد نمی کرد ولی هنگام برگشت از همان مسیر مشکل ساز می شد بنابراین تصمیم گرفتیم که با همان بهانه ای که به زاهدان رفتیم اینبار به سمت بندر عباس حرکت کنیم.

بعد از حرکت اتوبوس به ایست بازرسی رسیدیم و یک پاسدار بلوچ مستقیم به سمت ما آمد و در اتوبوس ما ۲ نفر فقط بومی و بلوچ نبودیم و باز هم کتاب همراه داشتیم.

زمانی که ما در بازار زاهدان بودیم دوست هم گروهی گفت یک بسته کارت پستال خواننده های هندی می خریم که باز اگر مشکلی پیدا کردیم بتوانیم با همراه داشتن کارت پستال ها ذهن آنها را منحرف کنیم که ابتدا کارت پستال ها پیش اون بود که بعد از حرکت اتوبوس آنها را به من داد نگه دارم.

وقتی پاسدار بلوج پیش ما آمد ، همانجا از ما پرسید که آیا دانشجو هستیم در زاهدان ؟ که ما گفتیم که نه و برای خرید این کالا آمدیم زاهدان و بعدش باید برویم بندرعباس ، بعد شروع کرد سئوال کردن بیشتری از ما که پشت سر ما ۲ تا بلوچ میانسال نشسته بودند و اتفاقا یکی از آنها پیپ می کشید و هی دود آن را می فرستاد تو صورت پاسدار بلوچ و شروع کرد از ما حمایت کردن و چند نفر دیگر نیز شروع کردن به اعتراض کردن و حمایت از ما و اینکه چرا انقدر اتوبوس را نگه داشتید و مگر خرید کردن جرم است ؟! این جوانها کاسب هستند و آمدند برای خرید و……

وقتی اوضاع اتوبوس بهم ریخت ، پاسدار بلوچ منصرف شد و از اتوبوس پیاده شد و به اتوبوس اجازه داد که به مسیر خودش ادامه بدهد. بعد از مدتی که خطر برطرف شد دوست من گفت بده من کارت پستال ها را نگه دارم.

بعد از رسیدن به بندر عباس مقداری از آن کالا خریده و به سمت شهر خودمان حرکت کردیم.

اگر بلوج ها از ما حمایت نکرده بودند همان کارت پستال ها ایجاد دردسر می کرد بجای آنکه به ما کمک کند.

به هر حال بعد از گذشت این همه سال مهر و محبت بلوج ها را فراموش نکردم.

 

پاینوشت : لینک مرتبط

خاطرات سیاسی (قسمت اول) سه راه سلفچگان – ایست بازرسی

 

 

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است