مطلب دریافتی - تاد می

آیا نظریه ی سیاسی پسا ساختارگرا، آنارشیستی است؟ (۱)

۲۴ فروردین مقالات

دشواری بررسی فلسفه ی سیاسی فلاسفه ی فرانسوی پسا ساختارگرا – بطور مشخص فوکو، دلوز و لیوتار – از دشواری در درک اینکه اساسا فلسفه ی سیاسی کلی آنها چیست سرچشمه میگیرد. اینکه آنها مارکسیسم را بعنوان توضیح دهنده ی مناسب وضعیت اجتماعی و سیاسی ما رد کرده اند مشخص است. اما اینکه چه چایگزینی را پیشنهاد کرده اند مشخص نیست. دلیل آن این است که بجای پیشنهاد دادن یک نظریه ی سیاسی جامع، فلاسفه ی پسا ساختارگرا تفاسیر مشخصی از انواع محسوس سرکوب بدست داده اند. از ” تاریخ جنون ” میشل فوکو تا ” تفارق ” لیوتار، تاکید بر جنون، جنسیت، روانکاوی، ناخودآگاه، هنر و… و نه بر یک شرح واحد از اینکه سیاست چیست یا چگونه باید در دنیای معاصر هدایت شود بوده است.

این غیاب یا امتناع از یک نظریه ی سیاسی جامع، برخی از منتقدین را به متهم کردن پسا ساختارگرایان به نسبیت گرایی یا پوچ گرایی بی پرده رهنمون ساخته است. پرسشی که این منتقدین می پرسند اینست: اگر پسا ساختارگرایان نمیتوانند سیاستی جامع را پیشنهاد دهند که دربرگیرنده ی اصولی برای ارزیابی سیاسی و مجموعه ارزشهایی که زیربنایی برای انتقاد تشکیل دهند باشد، آیا نظریات آنها به تصمیمات دلبخواهی یا بدتر، هرج و مرج محض در نمی غلطد؟

پیشفرض این سوال اینست که برای درگیر شدن به اندازه ی کافی در فلسفه ی سیاسی، شخص باید از پیش مجموعه ای از ارزش ها را در اختیار داشته باشد که یا بطور عمومی پذیرفته شده باشند و یا توسط مراجعه با ارزش های پذیرفته شده قابل دفاع باشند. بنابراین عقیده ، نظریه پرداز باید از آن ارزش ها بعنوان شالوده ی فلسفه ی سیاسی خود استفاده کند و در آخر، برای کمک به درک کاستی های حاضر و یافتن راههای ممکن برای پر کردن این کاستی ها، وضعیت حاضر را با فلسفه ی پیش ساخته مقایسه کند.

چالش فراروی پسا ساختارگرایی، پیش نهادن برداشتی از خود بعنوان عملی ( سیاسی، نظری ) است. این چالشی است که نمیتواند با استفاده از عبارات موجود در دو سنتی که نظریه ی سیاسی قرن بیستم را تعریف کرده اند : لیبرالیسم و مارکسیسم پاسخ بگیرد. هر دوی این سنت ها توسط پسا ساختارگرا ها رد شده اند. به هر طریق، سنتی هست که گرچه توسط پسا ساختارگرایان پایه گذاری نشده، اما اندیشه های آنان میتواند در درون آن قرار بگیرد و بدین ترتیب، بهتر فهمیده و سنجش شود. این سنت، راه سوم ِ مغفولِ نظریه ی ساسی است: آنارشیسم.

آنارشیسم اغلب به همان شیوه ای که پساساختارگرایی بخاطر آن نادیده گرفته شده، مغفول واقع شده است: به خاطر نسبی گرایی اخلاقی یا هرج و مرجی خود خواسته. به هر حال، سنت نظری آنارشیسم – که اگرچه به حجیمی ِ مارکسیسم یا لیبرالیسم نیست – چهارچوبی کلی فراهم می آورد که درون آن، پسا ساختارگرایی میتواند قرار گیرد و بدین ترتیب، به شکل مناسب تری مورد ارزیابی واقع شود. واکاوی پسا ساختارگرایانه ی دانش، میل و زبان، گفتمان انسان گرا را که شالوده ی آنارشیسم سنتی است واژگون میکند. به علاوه، آنها تاکید انسان گرایانه بر خودمختاری (۲) و شرافت سوژه را خطرناک میدانند ( بجز لیوتار، که این موضوع برایش اهمیت چندانی ندارد ). از نظر آنها این عبارات به صورت ملایمتری همان مکانیزم های سرکوبی که باید در برابرشان بایستند را پیش می برند.

انسان گرایی، بن مایه ی تفکر قرن نوزدهم است و خودمختاری ِ فردی و سوبژکتیویته مفاهیم اصلی آنند که باید پس زده شوند اگر قرار است سیاستی متناسب با عصر ما طرح ریزی شود. این بن مایه ( انسان گرایی ) و مفاهیم آن مختص به آنارشیسم نیستند. آنها با تاکید بر آزادی و خودمختاری، شالوده ی لیبرالیسم را میریزند و با توجه بر کار بر مثابه ی امر ِ ذاتی انسان، مارکسیسم سنتی را نیز پایه گذاری میکنند. ( این تصادفی نیست که مارکسیستهای متاخری همچون آلتوسر کوشیده اند با زدودن تمام شاخه های انسان گرایانه از مارکسیسم، آنرا از نو صورت بندی کنند ). انسان گرایی زیربنای تمام نظریات سیاسی است که از قزن نوزدهم به ما رسیده اند. در مقام مقابله با آن، پسا ساختارگرایی نه تنها پیشفرض های اساسی این نظریه را مورد سوال قرار داده، بلکه از اساس این طرز فکر را که نظریه ی سیاسی اصلا محتاج زیربنایی هست به پرسش گرفته است. به همین علت است که پسا ساختارگرایی اغلبا تحت عناوین نسبی گرایی افراطی یا پوچ گرایی نادیده گرفته میشود.

با این وجود، اینکه پسا ساختارگرایی تصور هر نوع زیربنا – انسان گرایانه یا غیر آن – برای نظریه ی سیاسی ِ خود را می زداید صرفا بخاطر به وجود آوردن هرج و مرج نیست. آنچه که پسا ساختارگرایی به عوض زیر بنا پیش می نهد، تحلیل ِ دقیق ِ عمل ِ سرکوب و ثبت آن در مقاطع مختلف تاریخی است. هیچیک از پسا ساختار گراها ترسیم چشم اندازی غایی را وعده نمیدهند. بالعکس، آنها در امکان ِ فرض ِ یک چشم انداز غایی ِ جامع در نظریه ی سیاسی تشکیک می کنند. در مقابل، آنها درگیر آنچه ” خرده سیاست ” خوانده میشود میگردند: نوعی از نظریه پردازی ِ سیاسی ِ اختصاص یافته به مناطق جغرافیایی معین، انواع و سطوح خاص ِ فعالیت سیاسی بدون ادعای عرضه کردن یک نظریه ی سیاسی جامع. در واقع، ارائه کردن نظریه ی سیاسی جامع بر خلاف عقیده ی مشترک آنان مبنی بر اینکه سرکوب باید تحلیل شود و در مقاطع تاریخی متفاوت و در شکل زنجیروار آن ثبت شده و در برابر آن مقاومت شود است.

ارائه کردن چنین نظریه ای به مثابه پیشنهاد دادن راه حلی است به مشکل ِ بوجود آمده توسط انسان گرایی. انسان گرایی ای که درست به همان اندازه ای که به زیربنا و بنیادی مفهومی برای اندیشه ی سیاسی یا اجتماعی تبدیل شد، بدل به ابزاری برای سرکوب گردید. برای پسا ساختارگراها پشت هر نظریه ی سیاسی جامعی، یک استالین منتظر ایستاده است : یا باید با مفاهیمی که پیشنهاد میدهد همنوایی کنی یا باید در راستای آن مفاهیم تغییر کنی و یا حذف شوی. بطور خلاصه، در نظریه ی سیاسی، کل گرایی و بنیادگرایی از سرکوب قابل تفکیک نیست. این دام ِ آنارشیست انسان گراست.

آنارشیستها با تکیه به انسان گرایی به عنوان پایه ی فکری خود، امکان مقاومت را از کسانیکه با برداشت تحمیلی آنان از سوبژکتیویته ی نرمال همنوایی نمیکنند می گیرند. بنابراین، جای تعجب نیست وقتی کروپتکین در انتقاد خود از زندان ها، از پینل (۳) با عنوان درمانگر جنون ستایش میکند، ناتوان از دیدن قیود روانشناختی ِ جدیدی که پینل به میان آورد. قیودی که فوکو آنها را در ” تاریخ جنون “ِ خود تحلیل میکند. در آنارشیسم سنتی، نابهنجاری بعوض اینکه ابراز شود باید درمان شود. این گونه از آنارشیسم با وجود اینکه در مورد انحراف از هنجار در زمینه های جنسی و سایر رفتارها بسیار متساهل برخورد میکند، مفهوم بهنجار بودن  بعنوان پیش شرط وجود انسان سالم را می پذیرد.

پسا ساختارگراها استدلال کرده اند که این پیش شرط نه تنها منبعی برای مقاومت در برابر سرکوب در عصر حاضر – که عمدتا در زمینه های روانشناسی و جامعه شناسی اعمال میشود – را به وجود نمی آورد، بلکه به واسطه ی یکجانبه نگری و عملیات عینی(۴) اش خود، نوعی از این سرکوب هاست.

آنارشیسم سنتی در مفاهیم بنیادی خود – و علاوه بر آن، در ادعای خود مبنی بر در دست داشتن مفاهیم بنیادی – به بینش هایی که اساس آنرا میسازند خیانت میکند. انسان گرایی صورتی از نمایندگی (۵) است. ( بدین معنا که وجود یک نوع انسان را به مثابه انسان عادی و سالم پیشفرض گرفته و این انسان را به عنوان نماینده ای برای نوع انسان در نظر میگیرد ). به این ترتیب، آنارشیسم به عنوان منتقد اصل نمایندگی نمیتواند بنای خود را بر پایه های آن استوار سازد. نظریه پردازی پسا ساختارگرا در مقابل، راهی برای برون رفت از دام انسان گرایی پیشنهاد میدهد: اندیشه ورزی در نظریه ی انتقادی ِ سیاست ِ غیر بنیادگرا.

اینچنین نظریه ای نشان میدهد چگونه نظریه پردازی ِ رادیکال ِ مرکز زدوده و غیر نماینده گرا میتواند بدون تکیه بر یک مفهوم بنیادین یا بن مایه ای که انتقاد خود را متوجه آن میسازد شکل بگیرد. البته هنوز یک پرسش ِ بی پاسخ، مفهوم ِ پسا ساختارگرایی به مثابه نظریه ای انتقادی در باب سیاست را تهدید میکند. اگر انتقادِ پسا ساختارگرایی تحت عنوان انسان گرایی یا بنیان های دیگر انجام نمی گیرد، این انتقاد تحت چه عنوانی اعمال میشود؟ چگونه پسا ساختارگرایان میتوانند ساختِ جامعه ی کنونی را به عنوان سرکوبگر مورد انتقاد قرار دهند بدون اینکه اشاره ای به اینکه چه چیزی در حال سرکوب شدن است بکنند و یا حداقل مجموعه ارزشهایی بدست دهند که در جامعه ای دیگر با ساخت متفاوت، بهتر و بیشتر مورد پذیرش قرار گیرند؟

با حذف خودمختاری بعنوان تلاشی نابسنده برای بازی کردن نقش مظلوم در سیاست انتقادی، آیا پسا ساختارگرایی اساسا مفهوم ِ نقش و به همراه آن، امکان ِ انتقاد را محذوف نکرده است؟ بطور مختصر، آیا انتقاد میتواند بدون نمایندگی وجود داشته باشد؟ پاسخ سوال آخر این خواهد بود: تا اندازه ای بله و تا اندازه ای خیر. سیاست انتقادی بدون پیشفرض گرفتن ارزشهایی که بر اساس آنها انتقاد کند وجود نخواهد داشت. یک عمل یا سازمان سیاسی باید بگونه ای به عنوان غلط مورد انتقاد قرار گیرد تا امکان ِ درست شمردن ِ عمل یا سازمانی دیگر وجود داشته باشد. به شکل ساده تر، ارزیابی بدون ارزش وجود نخواهد داشت. و جایی که ارزشی وجود داشته باشد، نمایندگی – به عنوان حامل آن ارزش ها – وجود خواهد داشت. به عنوان مثال، فوکو در ” تولد زندان ” روانشناسی و کیفرشناسی را برای نرمالیزه کردن افراد مورد انتقاد قرار میدهد. انتقاد او بر اساس ارزشهایی انجام می پذیرد که میتواند بدین صورت بیان شود: کسی نباید الزاما رفتارها و تفکرات خاصی را به بقیه تحمیل کند. کارهای لیوتار را میتوان – در مقایسه با دیگر پسا ساختارگراها – بعنوان مروج این ارزش که باید اجازه ی ابراز کامل گونه های مختلف زبانشناختی را داد قرائت کرد. از آنجا که این ارزشها بطور یکسان برای همه اعمال میشوند، نمایندگی در زیربنای این نوع از نظریه پردازی پسا ساختارگرا وجود دارد.

البته این ارزش ها سدی در برابر پروژه ی آنارشیستی ِ اجازه دادن به جمعیت سرکوب شده برای تصمیم گرفتن در مورد اهداف و نحوه ی مقاومتشان در برابر سرکوب به وجود نمی آورند. این ارزش ها درگیری در نقطه ی خاص جغرافیایی را به یک تئوری کلی تنزل نمیدهند و با مقاومت مرکز زدوده و خودمختاری ِ محلی هماهنگی دارند. ارزشهایی که در کارهای فوکو، دلوز و لیوتار به چشم میخورد معطوف به فرمول بندی ِ وسایل و اهداف سرکوب شدگان به مثابه طبقه ای خاص – که گروهی خاص را نمایندگی میکنند – نیستند. آنها تلاش دارند تا با فراهم آوردن تحلیل، استراتژی ِ فکری و انتقاد سیاسی و نظری، مبارزات گروههای مختلف را تسهیل کنند. فوکو میگوید: ( روشنفکر دیگر نباید نقش مشاور را ایفا کند. برنامه ها و تاکتیک هایی که قرار است مورد استفاده قرار بگیرند و اهدافی که میبایست به آنها رسید در حیطه ی کاری ِ کسانیست که نبرد را انجام میدهند. کاری که روشنفکر میتواند انجام دهد فراهم آوردن ابزار تحلیل است )

پسا ساختارگرایی، اینکه سرکوب شدگان چه تصمیماتی را باید اتخاذ کنند را به خودشان وا میگذارد و صرفا ابزارهای روشنفکرانه ای که ممکن است در طول مسیر به دردشان بخورد را در اختیارشان قرار میدهد.

جستجو کردن یک نظریه ی جامع ( و خارج از هزگونه کشاکش منطقی یا تضاد میان ارزشهای مشخص ) و قرار دادن ارزشها درون آن به معنی ورود دوباره به عملیات ساخت بنیادها و بنابراین متعلق به تفکر نمایندگی است. ورای ارزشهای محلی که به مقاومت در حوزه های متنوع امکان مقاومت میدهند، هیچ نظریه ای در کار نیست.

بنابراین نظریه ی پسا ساختارگرا عمیقا آنارشیست است. در حقیقت حتی بیشتر از نظریه ی آنارشیسم سنتی ِ متناقض آنارشیست است. سرچشمه ی نظری آنارشیسم – امتناع از نمایندگی از سوی میانجی های سیاسی ویا نظری در راهِ رسیدن به خودمختاری در طول مقاطع تاریخی مختلف و در سطوح محلی متفاوت – زیربناهای خود را به صحیح ترین وجه نزد نظریه پردازان ِ سیاسی ِ پسا ساختارگرا می یابد. پسا ساختارگرایی میتواند بجای دربر گرفتن ِ قطعاتی از تحلیل های درهم و برهم در مورد آنارشیسم، به عنوان زمینه ی جنبش آنارشیسم عمل کند. رینر شورمان در نام بردن از مرکز مقاومت در اندیشه ی فوکو با نام ” سوژه ی آنارشیست ” برحق بود. این سوژه ای است که بر علیه قانون ِ استبدادی ِ جامعه مبارزه میکند. همین نام میتواند در مورد دلوز و لیوتار نیز بکار رود. آن نوع از فعالیت روشنفکری که توسط آنارشیستهای سنتی ترویج میشد و در پسا ساختارگرایی نمود عینی یافت، گونه ای از تحلیل ِ موقعیتی مشخص بجای ِ انتقاد ِ کل گرا است. آنارشیست های سنتی بر خطر سلطه گری ِ امور انتزاعی تاکید کردند. پسا ساختارگرایان نیز در تمام کارهایشان این خطر را مد نظر داشته اند. آنها مجموعه ای از متون نظری را پدید آورده اند که مربوط به عصری است که بی شمار نمایندگی و بی نهایت اندک خودمختاری به خود دیده است.

آنچه آنارشیسم و پسا ساختارگرایی معاصر، هردو جستجو میکنند جامعه – یا بهتر بگوییم مجموعه ای از جوامع متقاطع – هستند که در آنها به مردم گفته نمیشود که آنها کیستند، چه میخواهند و چگونه باید زندگی کنند. بلکه آنها باید قادر به تصمیم گیری در مورد این امور برای خود باشند. این جوامع، ایده آلی را بر میسازند که همانگونه که پسا ساختارگرا ها تشخیص میدهند، احتمالا ایده آلی غیر ممکن است اما در زمینه ی تحلیل و مبارزه، این نوع از برساختن ایده آل ها و ترویج آنها – که به گشودن فضای آزادی در جامعه خواهد انجامید – بر ارزشهای نظری آنارشیسم ، چه سنتی و چه معاصر تکیه دارد.

ترجمه از محمدهادی فروزش نیا

پی نوشت ها:

۱- برگرفته از کتاب:

Post-Anarchism

A reader

摅瑩摥戠

畄湡⁥潒獵敳汬⁥湡⁤ﱓ敲祹慹䔠牶湥
autonomy -2
۳-فیلیپ پینل، پدر روانپزشکی-
۴- مرحله ای از رشد کودک در نظریه ی رشد پیاژه که از هفت تا یازده سالگی را در بر میگیرد و یادگیری قواعد اجتماعی و لزوم احترام گذاشتن به آنها در این مرحله انجام می پذیرد.

representation-5

 

 

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است