از آنارشیسم چه میدانیم؟ (( قسمت دوم ))

فرشید یاسائی

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی reddit
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی print
اندازه متن

آنارشیسم و مارکسیسم

برج خودساخته برخود فرود آمد

کانت و هگل متفکران آلمانی در باب عقل و اراده و حوزه های آن مباحثی را در فلسفه اروپائی ارائه کردند که بعد از آنان هر کدام از متفکران اروپا و آمریکا از ظن خویش در این حوزه ها تحقیق و بررسی کردند و به نتایج مختلف و حتی متفاوت رسیدند… کار فلسفه همین است! کانت در این مورد بر نقش اراده و نه عقل به نتیجه غائی رسید. اگزیستانسیالیستها راه کانت را در پیش گرفتند.اما مورد ذات ( ذات دال بر ماهییت درونی چیزها…) را نیز بدان اضافه کردند و با اگزیستانس به مثابه هستی وضعیت بشری را بررسی کردند.

فلسفه هگل ((۱۷۷۰ ـ ۱۸۳۱)) پدر معنوی کانت و مارکس سبک و سیاق دیگری است و به عرصه تاریخ و سیاست نزدیکتر است. نخستین متفکر اگزیستانسیالیست، سورن کی‌یرکگور* که در جوانی به هگل نزدیک بود بعدا به دلیل عدم توجه وی به وجود بشری و ارج نهادن بیش از حد به تاریخ… فلسفه هگل را کلا رد میکند. به زبان دیگر اگزیستاسیالیسم را از چنگال هگل رها می کند. اما مارکس که جوانی خویش را تحت سیطره فکری هگل گذرانده بود (نقد بعدا وی از هگل استاد خود در واقع تائید وی بود خصوصا در رابطه با نهاد ” دولت ناظر پرقدرت” در جامعه ) تا آخر عمر هگلی باقی ماند.مارکس کاراکتری داشت که خود خواهی و خودپرستی در او به دو عنصر آزار دهنده خود و دیگران تبدیل شده بود. خود پرستی وی از آنجا سرچشمه میگرفت که کسی را بهتر و برتر از خویش نمی دانست و اگر هم راه فراری در برابرش نمی دید وی را مسخره ، تخیلی و خیال پرداز…  می نامید. برای نمونه آموزگار سوسیالیسم و کمونیسم خود و انگلس یعنی موززس هس* –  بدون او مارکس و انگلس هیچگاه به تئوری سوسیالیسم و کمونیسم دست نمی یافتند –  است که بعد از به عاریت گرفتن تئوری های هس ، وی را سوسیالیست تخیلی ومورد تمسخر قرار داد. نظریه دیالکتیک اشتباه تاریخی هگل را نیز بخود نسبت داد و بعد… وی را نقد به تائید کرد اما نسبتا به وی وفا دار ماند. با پرودون* و لاسال *، باکونین *همینطور…!

این مبحث متخصص به مارکس زدائی نیست… هر انسانی نکات مثبت و منفی دارد… اما مارکسیستها ، مارکس را در هاله تقدس قرار داده و وی را پیامبری می شناسند که انتقاد پذیر نیست چون با ذات خدا پیوند خورده است و کتب وی را کتب آسمانی می پندارند. این تنها آنارشیستها بودند که وی را از هاله و پیله تقدس خارج و اکثر نظریات خشک و اقتدار جویانه  و ارتجاعی وی را با صراحت و به درستی  نقد ورد کردند. حتی جناحهای راست و محافظه کار و ضد کمونیست آنطور که شایسته مارکس و مارکسیسم باشد بدان انتقاد نکردند و به برخی از نظریات التقاطی – اقتصادی وی گوش چشمی نشان دادند. این تنها آنارشیستها بودند که با صراحت از جنبه سیاسی و سیاست زدگی وی و تیم طرفدارش انتقاد و به شدت مبارزه کردند. در مراحل بعدی حتی تئوری های من درآوردی وی را به نقد و در نهایت رد کردند. گرچه مارکس برای طرفدراران مختلفش – که بعد از وی به جنگ با یکدیگر پرداخته و انتقام سختی از وی و ازدیگران گرفتند . هیچ فلسفه ای مانند مارکسیسم از ابتدا تا کنون – مانند مارکسیسم – با مناقشه و جدل و خود فهمی و بد فهمی و تناقض روبرو نبوده است. اکثر احزاب و دستجات مختلف تحت نام وی به هیچ وجه نتوانستند در داده های مارکس به حتی ائتلاف برسند. هرکدام همدیگر به  نداشتن دانش مارکسیستی متهم و رد می کنند.

آنارشیستها در بین الملل اول که قرار بود تمامی نیروهای سوسیالیست و مترقی با یکدیگر همکاری کنند… بخوبی دریافتند که سوسیالیسم مدل مارکس و شرکا زایده اقتدار ، ريا، تناقض  است که تمایل به تسلط بر رهبری جنبش کارگر ی دارد . مارکس هم در تئوری  ( رجوع شود به انجیل  مقدس مارکس تحت عنوان مانیفست حزب کمونیست و نقدی بر برنامه گوتار…) و هم در عمل … با یاری گیری و فراکسیون بازی و توطئه گری در انترناسیونال… ارثیه شومی در جنبش کارگری بوجود آورد که در نهایت به نابودی خود و تئوری هایش کمک کرد. این سوسیالیستها ، آنارشیستها و حتی بورژوازی و نیروهای ضد کمونیست و سوسیالیسم و مذهبیبون نبودند که مارکس و مارکسیسم را نابود کردند… بلکه این خود بزرگ بینی و ” اولوالعزم ” فرض کردن خود ، وی و فلسفه اش را به نابودی کشاند!

 یورگن هابرماس*میکوشد تحلیل و تخیلات مارکس را  در زمینه اقتصادی ، زمینی و به تفسیر اجتماعی ” علمی ” تبدیل کند … اما توفیقی نداشت! این ارابه سه اسبه : توتالیتاریسم حزبی. دولت مقتدر و رهبر مقتدر در فلاسفه آلمانی از عصر هگل تا مکتب فرانکفورت ( صرفنظر از آنارشیستها و سوسیالیست های مترقی هم عصر ) این رمانیسم دائما در اندیشه و فلسفه آلمانی خودنمائی می کند. این تنها کانت است که از هگل عبور می کند و دیدگاهش را به لیبرالیسم و هنرنزدیک می کند. میدانیم که افلاطون شاعران را از مدینه فاضله خویش بیرون می کند. یعنی همان عملی که هگل و مارکس و با  ابداع سوسیالیسم دولتی متاثر از افلاطون ، رمانتیسم آلمانی  را دچار مشکل می کنند . در فلسفه این دو نیز شاعران و هنرمندان به کارگران ساختمانی تبدیل شده ا ند که هنرشان ( تز و سنتز)  خاک آلود و عاری از ظرافت و لطافت است و بیشتر به سربازان خشن جنگجو شباهت دارند…. که یک دست تفنگ و دست دیگر چکش همراه دارند!

گرچه برای هابرماس ارزيابي ماركس از سير تكاملي انسان به مثابه يك پيشرفت صرفا اقتصادي را منطقی نمی داند. غیر منطقی هم نمی داند… ودر مقابل ” ماتریالیسم تاریخی ” پیش فرضی قرار میدهد که به دینامیک المان در جهت گذار از دوره ای تاریخی معین مربوط میشود… در جائیکه نظریات و دیدگاه های فلسفی و نظریات اقتصادی مارکس کوچکترین تاثیری نه در فرهنگ ، تاریخ . ، تمدن و فلسفه اجتماعی و اقتصادی آلمان نگذاشت . بلکه در فلسفه و رمانتیسم آلمان تاثیری به مراتب منفی داشت که حتی شاگردان وی در مکتب فرانکفورت هم نتوانستند این فلسفه خشن ضد دموکراسی را نجات دهند!نمونه آلمان شرقی سابق که تحت نام سوسیالیسم دولتی ( جمهوری  دموکراتیک خلقی…!) معروف شد.  دستپختی از انگاره مارکس – لنین با یاری گماشتگانش در این کشور است . این کشور! از بد حادثه – زمان جنگ دوم جهانی – با دولتی مافیائی الیگارشی که هر سه شهروندنش یکی جاسوس و مامور دستگاه امنیتی – سیاسی رژیم بود، تشکیل شده بود که در نهایت به وطن اصلی آلمان بازگشت اما با آبروئی ریخته.

از اواخر قرن 18 تقریبا در تمامی اروپا ، جامعه روشنفکری خصوصا در کشورهائی که خود را به نحوی با سوسیالیسم بطور عام و آنارشیسم بطور خاص دلمشغول میکردند…این حدس و گمان دال به پایان یافتن انگاره آنارشیسم شیوع پیدا کرد. مارکسیستها تحت تاثیر شکست خود در بین الملل اول همزمان و همزبان با جناح راست بورژوازی نوخاسته (آنارشیسم و ایده آنرا سمی برای جامعه و خاری در چشم خود می دیدند) مبلغان این تفکر بودند. مارکسیستها خصوصا شادمان از ” سوسیایسم علمی” در زیر چتر ” دیالکتیک تاریخی ” من درآوردی مارکس – انگلس و بعد ها نوع روستائی آن لنین – مائو  خود را فاتح قله جوامع اروپائی تحت و زیر نظر حزب کمونیست  فرض کردند … و اروپای کمونیست را عیان در برابر خویش می دیدند!

در راستای این ” پیروزی ” نوید پایان عصر سوسیالیسم تخیلی و خصوصا آنارشیسم را به هواداران و مردم جهان سر دادند! با پیروزی کودتائی بلشویکها بر منشویکها  در روسیه تزاری با حمایت دولت آلمان (!) *در انقلاب اکتبر… چنین تداعی شد که نهال سوسیالیسم ” علمی ” مدل مارکس – لنین در کشور شوراها (!) جوانه وبالاخره سرمایه داری جهانی  (لااقل در روسیه روستائی آن دوره) مغلوب ” دیالکتیک تاریخی ” شد و از این به بعد این طبقه کارگر به رهبری کمونیستها هستند که حرف آخر را میزند و مبارزه طبقاتی خویش را تا مرز بی نهایت و نابودی کامل سرمایه و سرمایه داری ادامه خواهد داد. ..!

در مرحله نخست چنین تصور میشد : بالاخره با پیروزی بلشویک ها در جامعه روسیه که هنوز در خواب عمیق روستائی بود؛  جهان رنگ و بوئی دیگر بخود خواهد گرفت…. این درست بود. پیروزی بلشویکها و کسب قدرت سیاسی در کشوری به پهناوی (17.098.246 km) یک ششم کره زمین و چندین برابر اروپا…نظر دنیا را  معطوف به این تغییر و تحول کرد.این پیروزی برای رهبران بلشویکها ردای مذهب جدیدی (ارثیه مارکس) به ارمغان آورد که حامل دین جدیدی را بنیاد و جانشین ادیان سنتی و کهن ساخت. سوسیالیسم مدل مارکس نوید دین جدیدی – به جای مسیحیت – را برای مردم اروپا می داد. چپ اروپائی که معترض مناسبات جاری در اروپا بود…به دام بلشویکها افتاد! آنان در واقع از مناسبات روسیه  کاملا بی خبر و تحت تاثیر ماشین تبلیغاتی بلشویکها چشم بر واقعیت بسته بودند. به دو دلیل عمده . نخست : اخبار و تجربه انقلاب اکتبر روسیه را خود لمس نکرده و از رادیوهای بلشویکی و دستگاه جاسوسی آن دریافت میکردند که صد درصد  خلاف واقعیت بود و تنها در اشاعه دروغ پراکنی و یار گیری بوجود آمده بود. دلیل دوم : مغزشوئی جوانان خام اروپائی جهت اشاعه افکار و یافتن حامیان در فرای مرز روسیه بود.همین حامیان (1939-1936) زمان استالین در اسپانیا جنبش مترقی را به خاک و خون کشیدند و آب به آسیاب فالانژیستها ( نیروی فرانکو) برای پیروزی ریختند.

بلشویکها تحت تاثیر افکار مارکس به این نتیجه غلط رسیده بودند که گویا باورهای دینی مردم رو به زوال است و خدای مسیحیت مرده است…! بنابراین زوال عصر شکوفائی ادیان …! لزوم دین جدید  تحت عنوان “سوسیالیسم علمی”  را چندین برابر کرده است! و خود را طلایه داران عصرمدرنیته دانسته که جهان بردگی را به جهان ” آزاد مردان و زنان” تبدیل خواهند کرد ! تضاد  و جدل فلسفی : تقدم عقل بر اراده… در اواخر قرون 19 و20  ، گروه های فزاینده ای بوجود آورد که بیشتر برای ارضای نیازهای معنوی خود – که شرایط آنروز اروپا اعتنائی بدانان نمیکرد – به باور جدیدی که در روسیه متبلور شده بود… پیوستند و سالیان درازی طول کشید تا از این دایره افسون خود را نجات دهند! بخشی ازهمین جوانها و نیروها ( به افراط دیگری پیوستند) بجای دین نوبنیاد بلشویکی ، با دین جدیدتری یعنی با نازیسم و فاشیسم بیعت کرده و (خصوصا در آلمان و ایتالیا ) تاوان بی فکری و مغزشوئی هر دو ادیان به فاجعه بزرگ تاریخی و نسل کشی میلیون ها و میلیارد ها خسارات منتهی شد.

این دید اشرافی از طبقه كارگر تحت فانتزی ” خير مطلق ”  ( کارگر و زحمتکشان )  و شرّ مطلق (طبقه سرمايه‏ داری) با داشتن تضادی آشکار و آشتی ناپذیر که از طریق خشونت و قهر در نهایت به سود زحمتکشان خواهد بود – ثمره این تقکر – در مسکو و پکن به گل نشست و نتایجش بر همگان روشن شد. مارکس  و مداحش انگلس در سفید و سیاه نمائی استاد بودند! آنچرا که نمی خواستند ارزیابی کنند چون امکان ویرانی برج خود ساخته بود ؛ تخیلی می پنداشتند و آنچرا که درک میکردند با اغراق بر آن پافشاری میکردند! مارکس تحت تاثیر اقتدار طلبی ویژه خویش در قالب ” دیالکتیک تاریخی ”  که کاملا از هر جهت غلط و اغراق آمیز است،  نگاه وی  ( خصوصا یار دبستانی اش فردریش انگلس) به مفهوم دولت است که  طبق نظریه موهوم خویش قرار است یکروز –  در دنیای فانتزی  خود ساخته ( مدینه فاضله ) خویش – در آینده دست از نمایندگی  اقشار و طبقه بورژوازی بردارد ( گویا داوطلبانه ) و ازبین برود… گوئی هرگز نبوده است! و « نقطه كمال تدبير » جایش را به بهشت برین  خواهد داد …احتمالا تحت حاکمیت مارکسیست ها… آنزمان است که :  پرچم جامعه بدون طبقه برافراشته خواهد شد و مردم دنیا بدون وجود دولت در صلح و صفا با یکدیگر زندگی خواهند کرد و تضاد ها ( چگونه !؟) ازبین خواهند رفت…!

برای تحلیل و حتی تفسیر تاریخ : لازم است تاریخ را از ابتدا تا امروز خواند. نه برعکس. مارکس دیالکتیکی از تاریخ ( تاریخ یخ زده) بدست داد که ارثیه هگل است که پشت آن تقدیس دولت نهفته بود تا نظر پروس ها ی آلمان را مانند اسپارت ها سرمشق و الگو قرار دهد….امپراطوری که مارکس درنظر داشت امپراطوری کارگرانی است ( برده گانی ) که خود را از زنجیر های استعمار و استثمار رها خواهند کرد و خود را به اقشار زبده که درون لانه ای بنام حزب ( به نام آنان ) مخفی کردند… این امپراطوری به نام نامی کارگران اداره می شود… تمام طبقات ازبین خواهند رفت و دولت گذار ابداعی خویش را در زمانی نامعلوم منحل خواهند کرد و بهشت برین استقرار خواهد یافت. توضیحی داده نمیشود که دراین بهشت برین سرنوشت طبقات و اقشار دیگر جامعه که نه داسی و نه چکشی در دست داشتند( دارند) چه خواهند شد؟آیا ازبین خواهند رفت و در کوره های آدم سوزی نابود میشوند؟ یا در اردوگا ه های کار اجباری مشغول فعلگی و مرگ تدریجی خواهند بود؟ ! تعجب است با این تفکر آشفته دیگران را سوسیالیستهای تخیلی می نامند و خود را سوسیال – ماتریالیستهای علمی!

مارکس و انگلس با در آمیختن تئوری و نظرات  متفکرین های قبل از خویش مانند آدام اسمیت*، ریکاردو * ، مورگان* و هگل *بنام ماتریالیسم دیالکتیک برا ی روشنفکران تشنه تصرف قدرت سیاسی خوراکی ساختند که نمونه های آن در روسیه به اصطلاح شورائی به استالینیسم ختم شد . آزادی را سمی مهلک برای خلق تجویز کردند! نوع روستائی آن در آلبانی سابق ،  کره شمالی، کوبا و چین شاهد هستیم که مخلوطی ازنظام اردوگاه – پادگانی کشور و مردم را از عصر برده داری بیشتر مورد تجاوز قرار میدهند.نقل قولی است از مارکس که میگوید : ” تاریخ تا کنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است…” این خود اعلان جنگی است آشکارا علیه همه! طرح طبقاتی بودن تاریخ ( کارگر و سرمایه دار) در واقع نقشه  و آدرسی غلط و گمراه کننده و عبور بدون مجوز از تمامی اقشار و طبقات… جامعه است.

مارکس و دوست صمیمی اش انگلس کوچکترین بوئی از روانشناسی اجتماعی نبرده بودند برای همین هم با موززس هس ( معلم درس کمونیست و سوسیالیسم  مارکس و انگلس : شاگردان بی وفا و قدر نشناس) که جامعه شناسی اجتماعی را مفید و لازم  در روند تحولات اجتماعی میدانست ؛ مخالفت و وی را مورد تمسخر قرار داد !  این عدم درک روانشناسی اجتماعی از انسان های تشکیل دهنده جامعه نتیجه اش  طرح طبقاتی کردن تاریخ است بدون توجه به این که جامعه بر مبنای استعداد ها و لیاقت ها ، شور و علاقه به پیشرفت ، اکتشافات و اختراعات ، عشق و همبستگی و کمک متقابل … تشکیل شده نه تنها در مبارزه بین (( دارا و ندار )). اصولا طرح آن از نظر سیاسی توجیه دیکتاتوری ( جامعه مکانیکی ) و از نظر اجتماعی  ( خشک و بی روح ) ارتجاعی است. و از اصولی است که آنارشیستها آن را رد می کنند.

این همان تاریخی است که مارکس آن را توجیه میکند. یعنی قرائتی از تاریخ از ( مانند فیلم های علمی – تخیلی* ) انتها به ابتدا. تاریخی که فقط از دو طبقه سخن می گوید: فرادستان و فرودستان…. دیگرانی وجود ندارند… در این دایره افسون اقشار، جمیعت ها و تشکیلات، اقلیت ها و اکثریت ها…انسانی وجود ندارند. تاریخ به ظن مارکس تنها جنگ قوی و ضعیف است … دیگرانی هم از بدو تاریخ نه وجود داشته و نه امروز وجود دارند! درک مارکس در این مقطع کاملا با درک مذهبیون یکی است. آنان نیز جهان را تنها سفید و سیاه می پنداشتند … .. برای آنان نیز امتی وجود دارد که سربراه و خودی هستند… بقیه خلق خدا کافرانند که ریختن خونشان واجب است. برای مارکس نیز امت تبدیل به کارگران درمانده و زنجیر به پا هستند.  زورگویان دنیای شر و شوربختی را اداره می کنند و قشر سومی مانند روحانیون  و قشر زبده (در تمامی ادیان) نقش فریاد رس آنان هستند که همیشه به یاری ستم کشان و ضعفا….میشتابند . نظر مارکس  در این رابطه  این است که : روشنفکران حزب  کمونیست طراز نوین هستند که مسئول هدایت و رهبری زحمتکشانند…!

کوتاه توضیح دادیم که مارکس  از اقتصاد اسمیت و سوسیالیسم … معجونی تهیه و به نام کاشف سوسیالیست ” علمی ” خلق کرد و به خورد  روشنفکرانی داد که تشنه گرفتن قدرت سیاسی از حکومتگران  بودند و در جستجوی خط مشی بودند که توده ها را علیه آنان بسیج کنند. مارکس و انگلس تحت تاثیر مستقیم موززس هس(همکار مطبوعاتی مارکس در روزنامه راینیشه سایتونگ. (Rheinische Zeitung)  بودند. او  تنها کسی بود که آن زمانی که مارکس و انگلس هگل را ستایش میکردند. درس سوسیالیسم و کمونیسم را بدانان داد! توضیح آن رفت که : مارکس هس را بعدا به تمسخر کشید…و وی  را جزو سوسیالیست اولیه  قلمداد میکرد. البته این مشکل را مارکس تا آخر عمر بدنبال داشت که ایده ها را بگیرد و رنگ و لعاب جدید  بزند وبه اذهان بیماران بفروشد وبعد مبتکر آنرا استهزا کند. مارکس فردیناند لاسال *( از رهبران تاثیرگذارحزب سوسیال دموکراسی آلمان ) را نیز استهزا می کند و به وی توهین می کند… چون درک و قرائتی دیگری از سوسیالیسم مارکس داشت… هس نابغه ای بود که تاریخ خیلی دیر آنرا کشف کرد. او  علم روانشناسی در علم اقتصاد را واجب میدانست – یعنی موردی که مارکس و انگلس بوئی ازعلم و روانشناسی نبرده بودند – وی می کوشید تئوری های سوسیالیستی  را بر پایه علم روانشناسی و اقتصاد بنا سازد.

 مارکس و انگلس تاریخی برای خویش ساختند که با نظرات و تئوری های خویش تطبیق کند. آنان مهارت داشتند تا تاریخ را وارانه بنویسند و برای توده تحمیق شده، نظرات من درآوردی خویش را توجیه ” علمی ” کنند .همانطور که ادیان با مردم ناآگاه کرده و میکنند.مارکس کوشید دین جدید را جانشین ادیان کهن کند که ناموفق بود و عملا بازماندگان و وارثین وی – در مکتب فرانکفورت – در چاهی که خود کنده بودند فرو رفته و نابود شدند… و کتب آنان در کتابخانه های جهان بعنوان ادبیات سیاسی خاک میخورد… عمده نظرات مارکس در مانیفست وی که زمانی نقشه راه مارکسیستها بود متبلور است… این منشور هرگز با مفهوم آزادی و آزادیخواهی خود را مشغول نکرده است. دنیای خیالی مارکس نقشه راهی است برای حزب کمونیست که توسط  دیکتاتوری  توده های زنجیر بر پا و گردن جامعه بی طبقه آینده را سامان خواهد داد و بقیه سوسیالیستها ی غیر مارکسیست یا مرتجع و یا تخیلی  و با هوادران بورژوازی هستند! در میان سوسیالیستهای تخیلی گویا آنارشیسم از همه معروف تر است چون در خدمت ارتجاع و سرمایه داری نیز میباشد! چون… تئوریهای من درآوردی مارکس و انگلس و لنین …. را نمی پسندد و اصولا دیکتاتوری را در هر جامه و پوششی نفی می کنند…. یکی از خطاهای ( مقطع کوتاهی از تاریخ) آنارشیستها (باکونین ) این بود که بجای پیروی از سیاست  و تحلیل های اقتصادی پرودن  و ترجمه آثار وی به زبان روسی، بخشی از کتاب سرمایه مارکس  (…بخشی از تحلیل های اقتصادی مارکس را پذیرفته بود!) را به روسی ترجمه کرد.

هنر مارکس و انگلس در این خلاصه میشود که تئوری های التقاطی ساختند و آنان را تئوریزه کردند و برای استمرار دیکتاتوری کهن برنامه ای وسیع در مخیله خویش بوجود آوردند… گمان ایشان بازگشت به امپراطوری رم با نظمی آهنین بود که بجای سزار… کارل مارکس نقش تاریخی خود را ایفا میکرد… گرچه (در قید حیات) مارکس موفق نشد تا نظرات خویش را لمس کند و رهبری جهان را برعهده بگیرد … اما فرزندان خلف وی در روسیه عقب افتاد ترین کشور اروپا  که هرگز بوئی از دمکراسی – جز کوتاه مدت در صدر انقلاب کبیر و تشکیل شوراهای مختلف – نبرده و هیچ تمرینی در این مورد نداشت (از نظر اجتماعی و حتی صنعتی ) کودتائی سرخ انجام شد که لنین ادامه کار مارکس را بجلو راند و تا آخرین روز مخالفان و دگراندیشان را ازبین برد و کشور خود را تا مرحله نابودی هدایت کرد. بذر استبداد که در زمین مساعد تزاریسم رشد کرده و به درخت تنومندی تبدبل شده بود در عصر فرمانروائی لنین و شاگردانش میوه داد و در عصر گروباچف هم درخت و هم میوه آن گند زد .عصر نوینی با دولتی مافیا برخواسته از سازمانهای جاسوسی و ضد جاسوسی خواب تازه ای برای روسیه می بینند . از اقداماتشان انزوای روسیه از اروپا و حمایت از دیکتاتوری و دیکتاتور های طراف خویش است. با توجه بدین مهم که روسیه از بدو تولد خود تا امروز هرگز رنگ دموکراسی و آزادیخواهی را  حتی کوتاه مدت ، بخود ندیده و اصلا تجربه دمکراسی نداشته است. و در این روند مانند چین است

تصوری رایج است که گفته میشود : اندیشه مارکس در قرن گذشته وی را به بانفوذترین شخصیت تاریخی اروپا تبدیل کرده است …! در پاسخ باید توضیح داد که نظرات مارکس در اروپا کوتاه مدت در جنبش دانشجوئی ( آنهم تعدیل شده ) موثر بود با انتخاب مبارزه مسلحانه ( در بخش ترور و تروریسم بیشتر در این مورد صحبت خواهیم کرد…!) از جاذبه افتاد و احزاب کمونیست این کشور ها بسیار ضعیف و درمانده شدند. اما با خروج از اروپای مرکزی و جنوبی توانست به جنبشهای کارگری در جهان تنها درس و مشق دیکتاتوری دهد..! نه آزادیخواهی و دمکراسی…! نمونه آن در چین. ویتنام. کوبا. روسیه و تمامی اقمار سابق آن… ما  تحت تاثیر تفکرات مارکس ؛ با دیکتاتوری های خونآشام نظامی با دستگاه های عریض و طویل تفتیش عقاید و حذف دگراندیشان برخورد می کنیم. نمونه کشور کامبوج در عصر خمر های سرخ بزرگترین درس تاریخی مارکس است. کروپتکین در رابطه با انقلاب روسیه به درستی و با صراحت گفته بود که « بلشویکها نشان دادند که چگونه نباید انقلاب کرد»…

تاثیراندیشه مارکس در اروپا ( آلمان. فرانسه . ایتالیا…) بخاطر تعدیلی بود از نظرات او. با این وجود باز هم شاهدیم که احزاب تعدیل  ( رفرم ) شده کمونیست در این کشورها یکی بعد از دیگری از پارلمان های موجود خارج ( به دلیل کمبود آرا ) شدند . سوسیال دموکراسی  در اروپا  خصوصا در آلمان از همان ابتدا راه خود را انتخاب و حزب را از چنگال عقیدتی مارکس – انگلس خارج کرد و دلیل وجودیش نیز همین مورد بود.اکنون مطرح است که چرا نظرات وی در خاک آلمان ( زادگاهش ) غربی هیچ گونه تاثیری در هیچ بخش از فلسفه و سیاست نداشت ؟! پاسخ آن کاملا روشن است: نظام فکری مارکس و مارکسیسم بر مبنای دیکتاتوری بنا شده است و این فلسفه و فرمولبندی های آن با دموکراسی در تناقض شدید است. برای نمونه می توان از آلمان شرقی نام برد که این خاک خشک و نفرین زده از سوسیالیسم دولتی چگونه به مام وطن برگشت و رهبرانش منجمله هونیکر… در غربت جان سپردند و نوادگان خویش را در حسرت  داشتن قدرت حیران کردند!

نکته عمده اختلاف مارکسیسم با آنارشیسم در این نهفته است که مارکسیستها دولت را حافظ ایدئولوژی دانسته…بهره کشی و جور ملت را تنها در حماقت نهفته در آدمیان میدانند و این خود تفکری است که روسو ، هگل  ومارکس هرکدام به زبان خویش و با مفهومی یگانه فلسفه سیاسی را رقم زدند… دولت ( تا مقطعی از زمان ) دست کم به عنوان شر لازم وغیر قابل کنار گذاشتن تلقی شده است. اما ایده و احساسِ گناهکاری شهروند و انتساب همه بدی­ها به  وی و مقدس شمردن دولت، برای آنارشیسم و بانیان این مکتب… چنان جذبه ای را بوجود نیآورد  که از عرصه فکر و عمل  سیاسی کنار روند… اتفاقا آنارشیسم را آبدیده تر و به فرهنگ ستیزه جو تبدیل کرد که سرسازشی با رقبای صاحب این مکاتب ندارد…

باکونین مینویسد : «دولت ها هیچ راه و روش دیگری جز برده کردن و به اسارت گرفتن مردم، که هدف وجودی آن­ها را تشکیل می دهد، در برابر خود ندارند» . این بدان معنا نیست که وی از ساختار اجتماعی …موقعیت و نقش فرد در جامعه… چشم فرو می بندد و روابط و طبیعت انسا نها را نادیده میگیرد. اتفا قا برعکس مخالفت آشتی ناپذیری باکونین با دولت و ساختار آن در این مورد خلاصه میشود که دولت همیشه در اعصار گذشته تا حال میکوشد مسائل اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی… را در انحصار خویش درآورد و طبع انسان و روابط او را تحت نظر خویش قرار دهند.در اینجا قیام باکونین علیه دولت  و ساختار آن ، قیامی است ضد برده داری و اسارت که در واقع نگرشی جدید در زمان خویش بود که طرفداران دولت ” خوب ” را نگران میکرد.وی به خوبی میدانست که جامعه تنها با تغییر حکومت و دولت عوض نخواهد شد.و همیشه به فرهنگ سیاسی  و تشکل هائی مدرن توجه میکرد که از پائین به بالا هدایت وبرنامه ریزی میشوند نه برعکس…

مخالفت باکونین  و همکارانش با مارکس و مارکسیسم عمدتا مخالفت وی با اقتدار( آتوریته ) و دیکتاتوری پرولتاریا … و اصولا هرنوع دیکتاتوری است . آنان با داشتن فرهنگ آزادمنشی که نشات از فرهنگ مدرن سیاسی گرفته بود  در برابر اقتدارپرستان مارکسیست قرار گرفتند یعنی افرادی که در کلیت خویش از آن ( آزادمنشی و آزادیخواهی) بی بهره بودند. مارکسیستها بنا بر تجربه از اهمیت اقتصاد آگاه بودند لذا با برنامه مشخص دلمشغول اقتصاد سیاسی و کار و سرمایه شدند تا بدینوسیله بر نفوذ خود در بین الملل اول بیفزایند!! این سوتدبیر در بین الملل اول توسط آنارشیست برملا شد.اعلام جنگی که آنارشیستها علیه حاکمیت سیاسی و فرهنگ اقتدارمنشی که در انترناسیونال اول آشکار شد… نشان از انتخاب فرهنگ اقتدارستیزی و آزادیخواهانه  آنارشیستها است که از دو قرن گذشته تا بحال پیوسته زبانزد فرهنگهای متعدد ( گرچه نامی از بانیان تفکر  اقتدار ستیزی آنارشیسم برده نمیشود…) آزادیخواهانه است. این نوشته  والتر بنیامین ( با وجود اینکه وی مارکسیست است) کاملا درست است که  میگفت: … از زمان باکونین تا بحال در اروپا هیچ مفهوم رادیکالی  در مورد آزادی ارائه نشده است …”

آنارشیسم از زمان انترناسیونال اول راه خود را با اندیشه مارکسیسم جدا ساخت. البته بودند (بعد ها) متفکرانی که کوشیدند مفاهیم کمونیست و آنارشیسم را طوری با یکدیگر آشتی دهند اما ناموفق… یکی از این افراد *دانیل گرن  آنارشیست فرانسوی است که کتابی در این مورد نوشت…. وی میکوشد رگه های  تفاهم و توافق این دو فلسفه را  یابد که به نظر نگارنده… توفیقی در این مورد نداشت….گرن  در کنفرانسی – نوامبر 1973- در نیویورک به درستی به مواردی تکیه می کند که سرچشمه آن در انترناسیونال اول جز مفاهیم کلیدی اختلاف این دو مکتب فکری است …میگوید : کلمات ( مفاهیم ) ” خودانگیخته ” ، ” خود انگیختگی ” به کرات در آثار پرودون و باکونین به چشم میخورند. اما آنچه عجیب است که در آثار مارکس و انگلس – لااقل در نشر اصلی آن یعنی آلمانی – چنین مفاهیمی دیده نمیشود…! گرن ادامه میدهد که اختلاف مارکسیسم با آنارشیسم در وهله اول با حمله به اشتیرنر شروع میشود برای وی  فرد و اختیارش مورد احترام است و چنانکه میدانیم مارکسیسم جهان  را طبقاتی می بیندکه فرد در توده چهره خویش را از دست میدهد و جزئی از انبوه (توده)است…. با این وجود اما گرن ( لااقل در گفتار و کتابش)  این دو دنیای متضاد ( مارکسیسم و آنارشیسم) را طوری میخواهد آشتی دهد که نهایتا به مکتب ( مدرسه ) فرانکفورت ختم شد که دشمنی با آنارشیسم بیش از زمان حیات مارکس و انگلس ادامه یافت تا اینکه این مکتب که روح مارکس و هگل را نمایندگی میکرد در درون خویش منزوی و خفه شد. کسانی توانستند خود را از این زندان فلسفی رها سازند که به جامعه شناسی و روانشناسی ( رایش، فروم،هربرت مارکوز…) روی آوردند .این متفکران از مارکسیسم سنتی بریده گرچه در ادامه فلسفه مارکسیسم موفق نبودند در روانشناسی  اجتماعی صاحب نظر شدند با توجه بدان که در آثارشان پیدا است غیر مستقیم از مفاهیم و چشمه آنارشیسم سیراب شدند.

چنانکه میدانیم ایده اقتدار ستیزی که از زمان متفکران به نام مکتب آنارشیسم یعنی پرودون ، باکونین ، کروپتکین… مطرح شد و افراد و شخصیت های بسیاری غیر مستقیم از میوه این درخت کهن بهره بردند … در این انگاره از انسان تعریفی خوشبینانه دارند.  آنارشیسم  هرگونه اقتدار ( در حکومت  و دول و یا تشکلهای با نظم آهنین…) را که  انسان و اختیارش را محدود و ازبین میبرد….هشدار میدهد. ضرورت اقتدار و قوانین در راستای آن و سلسه مراتب را رد می کنند و خواستار نظمی هستند طبیعی که انسان دوطلبانه در زندگی روزمره خویش انجام میدهد… بدون آنکه در جائی این قوانین  نوشته شده باشد.خواستار تشکیل شوراها و سندیکا های مختلف هستند که انسان ها آزادانه به رفع و فتق امور مربوط به خویش می پرداند…. بعضی چنین می پندارند: آنارشیسم که در کل هرگونه اقتداری را به چالش می کشد، مانند مکاتب دیگر باید برنامه دولت و حکومتی داشته باشد . این تفکر اغوا کردن ذهن انسان ها است که آگاهانه از خود تدبیری ، خودگردانی…روی گردانند و خود ، حقوق و اختیارشان را در اختیار صاحبان قدرت متمرکز قرار دهند و ذهن ساده خویش را به احزاب تشنه تصرف قدرت سیاسی سپارند. سئوال مطرح است آیا نظریه سوسیالیسم دولتی مدلهای روسی و چینی… با برنامه های مشخص توانست در هدایت انسان موثر باشد؟

این نظریه درست است و احتیاج به کتمان نیست که آنارشیستها و آنارشیسم در هیج جای دنیا سامانه و دولتی بدین نام برپا نکردند و آگاهانه از این تجربه پرهیز کردند اما روح اقتدار ستیزی (آنتی آتوریته ) آنان در فرهنگ سیاسی جهانیان موثر بود و هست و هر جا که اقتدار حرف برای گفتن داشته است… اقتدارستیزی در برابر آن قد علم کرده است…. فراموش نکنیم این روح آزادیخواهانه و اقتدار ستیزی آنارشیسم است که ناخودآگاه در روح جنبش های گوناگون مستتر است و نقش بازی می کند. تاریخ بشر گواهی است از مبازرات گوناگون علیه استبداد و استثمار در که از روح ضد اقتدارستیزی انسانها سرچشمه میگیرد. باید با درایت کامل توجه کرد که مبارزه اقتدار با ضد اقتدار قدمتی به تاریخ بشریت دارد که همواره ادامه دارد . عکس تفکر بعضی از متفکران ( حتی اساتید دانشگاه) ایرانی با گذشته ای مارکسیست – استالینیستی (به علت آگاهی اندک و گاها اشتباه) …آنارشیسم و آنارشیستها هیچگاه در جنبش های ضد اقتدار نقش دوم را بازی نکرده و هیچگاه این مکتب خود را در پشت مکاتب سوسیالیسم و کمونیسم و لیبرالیسم …مخفی نکرده است. برعکس این مکاتب بودند که آنجا که به دولت ، اقتدار و آزادی مربوط است خود را به آنارشیسم نزدیک کرده و از آن بهره بردند. برای اطلاع بیشتر رجوع شود به جنبش آنارشیستی در روسیه و اسپانیا و تجربه تلخ با بلشویکها وفرانکیستها…

چپ ایران تحت تاثیر حزب توده ادبیاتی که ویژه درک خودشان بود در بازار آشفته فلسفه و سیاست سرازیر کردند که مسکو اجازه نشرش را داده بود. این ادبیات جای هرگونه نقد و تحقیق تفحص را گرفت…واز آنجا که مهر ” علمی بودن ” خورده بود هاله تقدسی برآن کشیده شده و مانند کتب مقدس اجازه نقد و تفسیر نیافت.همین مورد در اروپا شکل دیگری بخود گرفت و عملا هرگونه نقد عملکرد روسیه… وتئوری های من درآوردی ممنوع شد. هرگونه انتقادی از پیکر جدیدی که به نام سوسیالیسم در مسکو بنا شده بود… مهر ارتجاع …و میخورد. سالیان متمادی لازم بود که چپ اروپا مسائل و نمایشات پشت پرده آهنین را ببیند و آغاز به نقد و بررسی  و انتقاد آن کنند… آنهم زمانی بود که تیغ استالین گلوی تمامی مخالفانش در داخل و خارج را بریده و نفس جنبش  و تفکر شورائی را گرفته بود…. چپ ایران متاسفانه هنوز هم در ارزیابی خود نسبت به روسیه امروز و شوروی سابق.. موضع روشنی ندارد… و با سکوتی معنی دار از سیاست داخلی و خصوصا خارجی شوم مسکوآرام میگذرد… دلیلش واضح است چون چپ ایران از چپ اروپا پنجاه سال عقب تر است.ناگفته نماند که این فقط آنارشیستها بودند که از ابتدای حیات مارکس وی را نقد و افکار ضد دموکراتیک وی را آشکار و محکوم کردند…و تاج سلطنتش را از سرش برداشتند.

از نظر هگل و مارکس انسان موجودی است تاریخی… همین نظریه را هایدگر پرورش میدهد و تحویل نازیسم میدهد… می کوشند تا تاریخ را موظف به قواعد اغوا  کننده سازند که در این قواعد انسان برتر ((ابر مرد)) وجود دارد که چرخ دنده های تاریخ را بوسیله ماتریالیسم و علم… تنظیم می کند. باز همین انسان تاریخی است که جامعه را میسازد و بهترینش را انتخاب می کند و در جامعه برتر و پست تر وجود دارد که در نهایت برتر بر پست تر غلبه و جهان ” زیبای ” آینده را میسازد. این سازندگان از نژادی برتر برخوردارند به نام طبقه کارگر که قرار است جوامع بشری را به فردوس برین تبدیل کنند!… مارکسیستها و فاشیستها در این نیت متفق القولند . در فلسفه ((عقل در تاریخ )) هگل امور را نیز به دو بخش تاریخی و فراتاریخی تقیسم کرده است… عقل امری فرا تاریخی است که تاریخ را به دنبال خود می آورد و در تاریخ ظهور و نمود پیدا می کند… این عقل در واقع همان عقل برتر عطیه ای  است که طبیعت و یا خدا به انسان برتر اعطا فرموده تا رهبری کند…به نژاد آریائی و یا طبقه کارگر به رهبری قشر زبده در تنها حزب کمونیست حاکم!

دید تاریخی هگل  و بعد از وی مارکس و… هیتلراز جهان که تنها می توانست با رهبر و دولتی مقتدر به پیش رود ظاهری متفاوت و باطنی مشابه دارند. ایجاد جامعه ای مکانیکی و خشک که سوخت آن انسان در موتوری به نام اقتصاد سیاسی – جنگی با بهم پیوستن چرخ دهنده های بزرگ و کوچک پیوسته در حرکتند. مقولات فرهنگ ، احساس ، زیبائی ، لطافت ، عشق ،آزادی ، بشریت و استثنا ها که در تاریخ و سرنوشت بشر می تواند تعیین کنند بسیاری از امورات باشند؛ به کنار زده خواهد شد… این کذب و اشتباهی است بزرگ که  مارکسیستها ، مارکس را با داروین مقایسه می کنند. مارکس نه تنها کاشف چیزی نبود ، معمار هیچ ساختاری هم نبود.عکس تصور آلتوسر : مارکس هیچ قاره ای را کشف نکرد… وی با سرهم بندی نظرات دیگر متفکران فلسفه آلمان را به بیراه کشاند. دستور العمل های حزب کمونیست را تنظیم و تدوین کرد و یک عمر با تهمت ، افترا و بی حرمتی…واز دیگران ایراد گرفت تا مرتبه خویش را مذبوحانه بالا گیرد. اما ناموفق!

بزرگترین اشتباه مارکس و مارکسیستها این بود که تصور کردند : تاملات باب کشف انسان ، جامعه ، فلسفه و حکمت و نتایج آن پایان یافته است . همین تصور را اسلامیستها از جهان دارند و معتقدند با اسلام ادیان تمام خواهد شد… و این اسلام است که تنها به حقیقت دست یافت! مارکسیستها از مارکس (خصوصا انگلس مداح وی) پیغمبری ساختند که نسخه نجات بشریت را ” علمی ” تجویز کرده است… گفته میشود نظریه مارکس در: علم ” ماتریالیسم تاریخی ” است… در فلسفه ” ماتریالیسم دیالکتیک” است…علم نوینی که مارکس گویا طبق نظرات حواریون وی  ” علم تاریخ ” را پایه گذاری کرد. .. اما جای تعجب است که چرا این علم در دانشگاه های دنیا  (( خصوصا در رشته علوم  انسانی )) تدریس نمیشود!؟

مارکس درصدد بود کاری ( پیشبرد اهدافش از طریق بین الملل اول )  را انجام دهد که مافوق توانائی وی و یارانش بود. همین خطا را لنین و یارانش نیز مرتکب شدند. آنان کوشیدند از جامعه نیمه فئودال و روستائی روسیه آن زمان ( البته هنوز هم رشد تفکر ، توسعه سیاسی و اجتماعی در روسیه امروز در مقایسه با اروپای امروز تفاوت بسیاری دارد و روسیه به طور کل در روند توسعه سیاسی و اجتماعی نسبت به اروپا ؛ عقب افتاده است.) را تبدیل به جامعه سوسیالیستی کنند بدون آنکه بتوانند شرایط آن را فراهم سازند… و چون از هر نظر قادر به انجام این کار نبودند به خشونت و وحشیگیری و سرکوب سیاسی روی آوردند ( در قسمت بعدی : تجربه روسیه بیشتر صحبت خواهیم کرد).

  تاسیس مجمعی تحت عنوان سازمان بین الملل کارگران ( بین الملل اول 1876 – 1864) در سال 1864 در لندن تشکیل شد. در همین قرن است که انقلاب صنعتی در اواسط قرن 18 در انگلستان نوید رشد و تکامل طبقه متوسط و کارگر و زحمتکشان را سر داد. جوامع اروپا  و آمریکای شمالی از زیربنای کشاورزی به زیربنای صنعتی وسرمایه داری و تکامل روی می آورد. اساس این انقلاب که برای نخستین بار در انگلستان آغاز شد با رشد و گسترش و اختراع ماشین ، اساس تولید را دستخوش تحول کرد. به زبان دیگر تولید دستی جای خویش را به تولید ماشین داد. با رشد سرمایه داری و انقلاب صنعتی… رشد طبقات اجتماعی خصوصا کارگران صنعتی را نیز دنبال خود داشت…

یکی از آرزو های کارل مارکس* تدریس ( شاید می اندیشید روزی مانند آدام اسمیت استاد دانشگاه شود) در دانشگاه بود که از آن محروم شد و از نظر روحی ضربه سختی خورد… نتیجتا رویکرد به جنبش کارگری و کمونیسم از عواقب این محرومیت بود. شاید اگر این فرصت را می یافت… مانند هزاران استاد و استادیار دانشگاه ها عمر خود را سپری میکرد بدون آنکه نامش را کسی برده باشد. در فقر فلسفه که روی سخن زهرالوش پرودون است که تئوری های اقتصاد سیاسی را قبل از مارکس ارزیابی و آشکار کرده بود. مینویسد : « وظيفه اصلی نظريه پردازان پرولتاريا اين است که به پيکار پرولتاريا که در پيش چشمان شان جريان دارد، دقت کنند و بکوشند تا تبديل به سخنگويان آن شوند.» به صراحت از رهبری بر پرولتاریا سخن میراند و چالش با آنارشیستها را عمیق تر میسازد!… در رابطه با دیکتاتوری طبقاتی …ادامه میدهد : « سوسياليسم اعلام استمرار انقلاب و ديکتاتوری پرولتارياست و اين شرط گذار بسوی الغا تمايزات طبقاتی بطور کلی و الغا همه مناسبات توليدی است که بر اين تمايز مستقر است.» مارکس زمانی از راه جدل به آنارشیستها نزدیک میشود که کاملا دیر شده است…مینویسد: 
«همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تکميل کردند و حال آنکه بايستی آنرا در هم شکست.» و این مورد  میوه شیرینی برای لنین و رهروانش خصوصا استالین نبود. گرچه مارکس شخصا اعتقادی به گفتارش نداشت و تنها ابراز تنفر از زندگی در مهاجرت و مشکلات عاطقی ناشی از آن وی را به رادیکالیسم کشانده بود.

چنانچه بعدا می بینیم بحث وی و چالش عمیق افکار او با آنارشیسم زمانی آشکارتر میشود که از تصرف قدرت سیاسی ، نگهداری آن با پنجه های مرگبار است که با این نظریه جان هزاران نفر در جهان قربانی این تفکر شد. در واقع مشروعیتی به خشم و ترور برای تصرف قدرت سیاسی و نگهداری آن از طریق خشونت و مشت آهنین بود که نتیجه شوم آن تولد استالین و استالینیسم – پولپتیسم است . در جائیکه  آنارشیستها را متهم به تروریسم میکردند ، خود مرتکب جنایت شدند.در واقع تغییر جهان و نه تعبیر آن درست با خونریزی و نسل کشی بهم آمیخت و این تغییربه قیمت جان هزاران انسان تمام شد که اکنون کوچکترین نامی از آنان برده نمیشود.

 اندیشه مارکس به طور کل متاثر از تئوری مبارزه غلط طبقاتی  بود که در مغزش حک و درستی آن را بخود قبولانده و برای وی ایدئولوژی شده بود. خود خواهی و خودبزرگ بینی ناشی از شکست های بزرگ در زندگی خصوصی و اجتماعی طوری بود که او به شاهکارهای مختلف در سایر علوم و خصوصا هنر و ادبیات در دوران زندگیش توجه نمی کرد. و از آنجا که برای وی انسان کالائی بود طبقاتی در و پنجره را بر خود بسته بود و توجه ای به نیازهای غیر از اقتصاد انسان را بها نمی داد.نگرش او به جامعه و  انسانهای تشکیل دهنده آن بیشتر مکانیکی است تا انسانی. اندیشه آزادی و آزادیخواهی برای وی از مفهوم خاص و با ارزشی برخوردار نبود . و در موردش نه نوشت و نه تحلیل کرد ، چون اعتقادی بدان نداشت. حتی نظرات اقتصادی وی که به شهرتش رساند  مانند کتاب :« گروندريسه *» که به معنای «طرح پايه ای» است دهها سال پس از مرگ وی (۱۹۴۱) منتشر شد. و کتاب مهم دیگر وی به نامه «سرمایه» نیز پس از مرگش معروف شد.و تا آخر زندگی با یک خیال واهی سرخوش بود که :  مناسبات توليدی سرمايه داری از يکسو و رشد نيروهای توليد از سوی ديگر اين تضاد نه تنها محرک تاريخ بلکه منجر به محو کامل جامعه سرمايه داری خواهد شد… در جائی که سرمایه داری بیش از طبقه کارگر در درونش متحول و متغییر عمل کرده است…

چنانکه در بالا کوتاه بدان اشاره شد. با تشکیل بین الملل اول (1876 – 1864)) با فاصله (1725) تقریبا از 140 سال بعد از نخستین اتحادیه کارگری در انگلستان و اروپا و 27 سال بعد از جنبش چارتیستها(1837) باز هم در انگلیس در اواخر سپتامبر 1846 در تالار سن مارتن لندن فعالیت خویش را آغازکرد. کارل مارکس و مداح معروفش انگلس (…که بر مزار مارکس وی را ابلهانه با چارلز داروین مقایسه کرد و وی را کاشف قانون تحول در تاریخ بشریت خواند!) بر این اندیشه بودند که تنها آنانند که قادر خواهند بود با تشکیل فراکسیونی در این اتحادیه جنبش کارگری را از تفکرات التقاطی … ایده آلیسم …. نجات خواهند داد! و طبق سلیقه خویش امپراطوری جدیدی در جنبش کارگری برای خویش و یارانشان تشکیل دهند که جهان برده گی را به سوسیالیسم بردگی  با شابلون مارکس – انگلس تبدیل کنند!

انقلابات بورژوائی در آنزمان یکی بعد از دیگری در اروپا و آمریکا این فرصت را به توده کارگر و زحمتکش داد که جمع خویش را سامان و سندیکا و اتحادیه خویش را تشکیل دهند… در همین عصر است که طبقه کارگر و طبقه متوسط  در کنار بورژوازی رشد می کنند…مارکس با مشاهده تغییر و تحول خیلی سریع در  زمان خویش… فرضیه اشتباه طبقاتی بودن تاریخ ( کپی غیر حرفه ای از فلسفه هگل ) را مطرح کرد. وی با نادیده گرفتن طبقه متوسط. جهان را قبلا به دو طبقه کارگر و سرمایه دار ( متخاصم) تقسیم کرده بود و دستوالعملل آنرا به حواریونش داده بود… او آگاهانه و یا ناآگاهانه این طبقه را که  به سرعت در جامعه مطرح میشد را دور زد. تقسیم بندی جامعه به کارگر و سرمایه دار مولود غلط مغز مارکس است.وی  با نادیده گرفتن بورکراسی و ایجاد جامعه  و دولت مدرن که میلیون ها انسان شاغل را در خود جای داده است…جامعه شناسی مدرن را به آدرسی اشتباه فرستاد. مارکس با فرصتی که برای تصحیح  برنامه بین الملل  بدست آورد ؛ در این تشکل مطرح شد…وی از همان ابتدا میکوشید از مبارزات فراکسیونی در بین الملل اول جلوگیری کند اما نا موفق بود. نخست با چارتیستها ، تریدیونیستها ، لاسالیستها  ،بلانکیستها… پرودونیستها و در نهایت با آنارشیستها درافتاد. هر کدام از رهبران این جنبشها را با برچسب های مختلف … کمونیستهای اولیه … سوسیالیست تخیلی… خرده بورژوازی …وابسته به ارتجاع بورژوازی و….می کوشید از میدان بدر کند.

آنارشیستها هیچگاه مانند مارکس و مارکسیستها کوشش نکردند که بین الملل را زیر سلطه خویش درآورند. اصولا احتیاجی بدین کار نداشتند چون توده عظیمی از کارگران جنوب اروپا و فرانسه را نمایندگی میکردند اما مارکس از کشور خودش آلمان تنها چند نفری را نمایندگی میکرد و این مسئله برای مارکس و انگلس دردآور بود. حتی لاسال و لاسالیستها از وی روی گرداندند. موفقیت لاسال در جنبش کارگری آلمان که نیروی تعیین کننده ای بود. برای مارکس – انگلس که خود را خدایان سوسیالسم و کمونیسم روی زمین مفروض بودند….جنون آور بود. با ورود باکونین به بین الملل ، مارکس و مارکسیستها ضربه نهائی را خوردند و برای رفع ” شر”  به توطئه و نیرنگ دست زدند. باکونین  * با تز اقتدارزدائی با کمک نیرو و پیروان بسیاری از ایتالیا ، اسپانیا ، جنوب فرانسه ، روسیه ، سوئیس … در سال 1868 به بین الملل ملحق شد.

مارکس و انگلس با تحصیل قدرت در بین الملل ، تصور غلطی از باکونین و آنارشیستها بوجود آورده بودند. با پیوستن آنارشیستها و باکونین  به  بین الملل اول مارکس و کمونیستهای حامی وی مبارزه آشتی ناپذیر اقتدار و اقتدارستیزی رخ داد که به نابودی بین الملل اول کمک کرد. بین الملل دوم  را از واهمه آنارشیستها به نیویورک انتقال دادند. بعد ها جسد پوسیده اش (بین الملل سوم) در مسکو به خاک سپرده شد.مشکل مارکس و مارکسیتها با باکونین بر اصولی بنا شده بود که مارکس به صحت آن باور داشت. اما برای باکونین و تمامی آنارشیستها قابل قبول نبود. منجمله دیکتاتوری پرولتاریا ، حزب کمونیست ، دولت مقتدر و جنگ طبقاتی …. (که بعد ها در تجربه روسیه به اشتباه بودن آن ثابت شد)  ساخته و پرداخته مارکس را نه تنها قبول نداشتند بلک با صراحت کامل این نظریه ها را ارتجاعی و رد کردند. پایان بخش دوم

 

. Søren(Suren) Kierkegaard(1813-1855) سورن کی‌یرکگور*

پدر اگزیستانسیالیسم . فیلسوف. نویسنده… دانمارکی

Jürgen Habermas(1929-). یورگن هابرماس*

فیلسوف. جامعه شناس. شاگرد مکتب فرانکفورت

*Moses Hess (1812-1875)     the Teacher of Marx and Engels

فیلسوف . نویسنده . روزنامه نویس .سوسیالیست

Pierre. Joseph Proudhon (1809 – 1865)*

اقتصاددان. جامعه شناس . آنارشیست

*ویلهلم پادشاه آلمان ) ویلهلم دوم(

در بین سال های1918 تا1915 از لنین و همکارانش با پرداخت بیست میلیون

مارک پول رایج آن روز پشتیبانی می کرده است ، این مبلغ به ارزش پول

امروز پانصد و هشتاد میلیون  مارک آلمان است. بدون این مبلغ کمک مالی

و دادن مواد منفجره به لنین و کمک های حمل و نقلی آلمان به لنین چنین انقلابی به سر

انجام نمی رسید نقل از نشریه تاریخ . سوئد

Historia-Nr.17.2013

Else Christensen

Adam Smith*(1723 – 1790 )

پدر علم اقتصاد مدرن. فیلسوف . اقتصاددان انگلیسی

David Ricardo (1772 –1823 )

اقتصاد دان و نماینده مجلس عوام انگلیس

تأثیرگذارترین اقتصاددان کلاسیک

Lewis Henry Morgan ( 1818-1881)

جامعه ، مردم و باستانشناس آمریکائی

ارائه دهنده نخستین توصیف و تحلیل نظام مند از نظام خویشاوندی

نویسنده کتاب «جامعه باستان» این کتاب با ترجمه آقای ثلاثی

 به فارسی ترجمه و منتشر شده است

Georg Wilhelm Friedrich Hegel (1770-1831 )

فیلسوف . تاریخ دادن

پدر معنوی مارکس – انگلس

تاثیر گذار درفلسفه آلمان

محبوب جامعه آکادمیک ایران

علمی – تخیلی* Science-Fiction      

  Daniel Guerin( 1904-1988 ) دانیل گرن *   

متفکر. نویسنده. ژورنالیست.آنارشیست فرانسوی

Ferdinand Lassalle ( 1825-1864) فردینالد لاسال *

نویسنده. سیاستمدار و از رهبران اولیه سوسیال دموکراسی در آلمان

مورد تنفر کارل مارکس

از گفته های معروف او: « از آن لحظه که تشکل ما، ۱۰۰ هزار کارگر را دربرگیرد،

به قدرتی بدل می‌شود که هیچ کس نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد.»

* Karl Heinrich  Marx.(1818-1883 ) کارل مارکس*

اقتصاددان.سیاستمدار.تئوریسین.کمونیست

Grundrisse*

 Michail Alexandrowitsch Bakunin(1814-1876 )میخائیل باکونین  *

متفکر . انقلابی . تئوریسین .آنارشیست

منبع: سایت آبگون



آدرس و اسامی صفحات مرتبط با فدراسیون عصر آنارشیسم

Federation of Anarchism Era Social Media Pages



۱- آدرس تماس با ما 
asranarshism@protonmail.com
info@asranarshism.com
۲- عصر آنارشیسم در اینستاگرام
۳- عصر آنارشیسم در تلگرام
۴- عصر آنارشیسم در توئیتر
۵ – فیسبوک عصر آنارشیسم
۶ – فیسبوک بلوک سیاه ایران
۷ – فیسبوک آنارشیستهای همراه روژاوا و باکورAnarchists in solidarity with the Rojava
۸ – فیسبوک دفاع از زندانیان و اعدامیان غیر سیاسی
۹ – فیسبوک کارگران آنارشیست ایران
۱۰- فیسبوک کتابخانه آنارشیستی
۱۱ – فیسبوک آنارشیستهای همراه بلوچستان
۱۲ – فیسبوک هنرمندان آنارشیست
۱۳ – فیسبوک دانشجویان آنارشیست
۱۴ – فیسبوک شاهین شهر پلیتیک
۱۵ – فیسبوک آنتی فاشیست
۱۶- فیسبوک میتینگ دهه هفتاد و هشتادی ها
۱۷- اینستاگرام ” دختران آنارشیست افغانستان ”
۱۸- اینستاگرام آنارشیستهای رشت
۱۹- تلگرام آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر
۲۰ – اینستاگرام آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر
۲۱- تلگرام آنارشیستهای شیراز
۲۲ – اینستاگرام آنارشیستهای شیراز
۲۳ – اینستاگرام آنارشیستهای گیلان
۲۴ – تلگرام ” جوانان آنارشیست ”
۲۵ - تلگرام آنارشیستهای تهران
۲۶ – اینستاگرام جوانان آنارشیست
۲۷ –  اینستاگرام ” آنارشیستهای جنوب “
۲۸ – اینستاگرام ” آنارشیستهای خراسان“
۲۹ – گروه تلگرام اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۳۰ –  توییتر اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران - The Anarchists Union of Afghanistan and Iran
۳۱ – فیسبوک اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۳۲ – اینستاگرام اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۳۳ – کانال تلگرام خودسازماندهی مطالب گروه اتحاديه آنارشیست‌های افغانستان و ايران
۳۴ – گروه تلگرام خودساماندهی مطالب گروه اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۳۵– اینستاگرام آنارشیستهای بوکان - ئانارکیستە کانی بۆکان
۳۶- کانال تلگرام کتابخانه شورشی
۳۷- کانال تلگرام ریتم آنارشی
۳۸- تلگرام آنارشیستهای اراک
۳۹- تلگرام قیام مردمی