یزدانی

بلای دينداری

۲۶ خرداد یادداشت ها

دينداری پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی و همچنين برپائی حکومت غير دينی پهلوی در ايران تا سالهای قبل از 1357 بمعنی ؛ نماز خواندن ، روزه گرفتن ، رعايت محرميت ، خود داری از آشاميدن مشروبات الکلی ، دوری از معاملات ربوی ، غصب نکردن اموال ديگران ، سرقت نکردن ، راستگوئی و درستکاری شناخته ميشد . يک فرد ديندار ، بقدر توان و اطلاعات خود ، دستورات ديني را مراعات ميکرد .

اعمال ديني يک فرد ديندار به همين مفدار بسنده نميشود . او به حج و زيارات ميرود ، گاهي در مراسم ديني شرکت ميکند و مطابق دستورات ديني ، بخشي از دارائي خود را تحت عنوان وجوه شرعي از قبيل خمس ، زکات و نذورات به نهادهاي ديني ميپردازد . البته که پايبندي به دين و مذهب هزينه دارد و کمي سخت است ولي تا اينجاي کار ، تحمل آن سختي ها ، موجبات رضايتمندي خاطر افراد ديندار را فراهم مي آورد و از نظر آنها به هزينه اش مي ارزد و بزعم آنها ، آخرتشان تأمين ميگردد . در اين شرايط هيچکسي به اجبار ديندار نميشود .

دينداري در هر سرزمين ، يک انتخاب بوده و اولويت غالباً با دين موروثي است . شايد يک عقيده دينی ، کاملاً خرافي و غير علمي باشد وليکن وقتي يک شخص ديندار از آن راضي باشد و بگمان خودش از اين طريق اجازه پيدا ميکند که با خداي خودش ارتباط برقرار کند ، يک تفکر مثبت است . کسي که با اراده شخصي به يک آئين و مثلاً به يک خدا باور دارد ، سعي ميکند اعمال نيکش را به آن خدا و آن آئين نسبت دهد . يک باورمند عادي و آزاد حتي بدون داشتن اطلاعات وسيع و کافي در خصوص عقيده اش ، سعي در اخلاقمداري و مسالمت با ديگران دارد . چنين باورمندي حتي اگر سرتا پا خرافي هم باشد ، بغير از عقب ماندگی و دوری از واقعيات علمی جهان هستی ، زيان قابل توجهي به جامعه بشري وارد نميسازد . او را بحال خودش بگذاريد تا با خيالاتش خوش باشد .

دين در يک جامعه سکولار در حدود نامبرده شده در بالا ، ميتواند نقش مثبتي در خود کنترلي افراد داشته باشد . البته که يک فرد فاقد باورهای دينی هم ميتواند از طريق شناخت واقعيتها به همين خود کنترلي و اعمال وجداني حتی در سطح بالاتری برسد و اعتقاد به دين ، الزامي نيست . اگر اعتقاد ديني در يک جامعه به مدارا و مسالمت منتهي شود ، هيچ ملامتي بر آن وارد نيست . جوامعي که با مباني علمي و نيز قوانين مدني برآمده از دموکراسي تحت آزادي مطلق بيان ، اداره ميشوند ، دين در حاشيه قرار ميگيرد و تا حد فردي تنزل مي يابد . اما وقتي نهاد ديني و نهاد سياسي با هم ترکيب شوند ، عمق فاجعه پديدار ميشود .

يک نهاد سياسي بر منابع ، ذخاير و ثروتهاي ملي سرزمين ، مسلط است . يک نهاد سياسي تکنوکرات ، براي اداره امور مشترک جامعه به اين دارائي ها نياز دارد و صاحبان اصلي کشور يعني ملت هم اينرا بخوبي درک ميکنند و از خدمات نهاد سياسي بهرمند ميشوند . بررسي اثر اديان در زندگي سياسی و اجتماعی امروزی که بر پايه يافته های مستند علمی اداره ميشود ، هيچ ضرورتي ندارد . باور مندانی هستند که نماز و دعا و نيايش ميکنند ، نذر و نياز و مناجات ميکنند ، دلخوشند و همزمان کار و زندگي ميکنند و عمري تمام ميشود و آبي از آب نميجنبد و کسي آزار نميبيند . اما پيامدهای خونين ترکيب دين و سياست ، همگان را به بررسی اين مهم وا ميدارد . اين سرآغاز يک مصيبت بزرگ است .

يک نهاد ديني در بين بيش از هزار فرقه مذهبي قد علم ميکند و زمام سياست را در دست ميگيرد . هر فرقه مذهبي فقط خودش را بر حق و بقيه باورمنديها و ناباوريها را باطل ميپندارد . تجربه اديان در اينمورد متفاوت است وليکن مواردي از تسلط فرقه هاي ديني را بر سياست داريم که همگی خون آلود هستند . حمله اعراب به ايران ، مصر و اروپا ، سلطه دهشتناک کليسا بر اروپا در قرون وسطی ، امپراتوری عثمانی استقلال هند و جدائی پاکستان توسط محمدعلی جناح با کمک اقبال لاهوری که تلويحاً هندی ها را نجس و خودشان را پاک معرفی کرده بودند .

تسلط يهوديان بر فلسطين تحت عنوان نهضت بازگشت به سرزمين اجدادی . محرک امروزين احزاب ، گروهها و حکومتهای اسلامی ، همين زخم خونين سرزمينهای فلسطين است و بهانه کافی را بدست فرقه های اسلامی داده . تاريخ سرزمين فلسطين نسبتاً پيچيده است و بويژه منطقه اورشليم يا بيت المقدس بين پيروان اديان اسلامی ، مسيحی و يهودی چندين بار دست بدست شده . اما فلسطين هم مانند بسياری از نقاط جهان ، ساکنانی داشته که مطابق عرف معمول يا از طريق ميراث در آنجا مالک بودند و يا املاکی را خريداری کردند . هجوم سيل آسای يهوديان از 100 کشور جهان تحت عنوان بازگشت به سرزمين اجدادی با شرحی که بر همگان روشن است ، موجب زنده شدن اعتقادات دينی و رويش احزاب و گروههای مسلمان در مقابل آئين يا قوم يهود گرديد .

هيچ روشنفکری را نميتوان يافت که خواستار مباحثه با يهوديان شده باشد و به آنها بگويد ؛ اين آئين يهود هيچ ربطی به امروز ندارد و اگر خدا ميخواست ، خودش مأمور واحدی برای اجرای دستوراتش در کل زمين تعيين ميکرد . همچنين هيچکسی به مسلمانان نگفته که ؛ شما نميتوانيد بطور خود خوانده از طرف خدا هرکاری را که دوست داريد انجام دهيد . يعنی هيچيک از باورمندان به اين صرافت نيافتاده اند که ؛ آن خدائی که باورش دارند ، اگر ميخواسته مثلاً بشر را هدايت کند ، ميتوانسته آئين واحدی با مأمور واحدی برای جهانيان بفرستد . اين روشنائی در ذهن دينداران نبوده و صف بندی ها تشديد شده . اين صف بندی منحصر بين اديان نبود و مذاهب متکثر هر دين هم صف بنديهائی بر عليه يکديگر ايجاد نمودند و هر فرقه ای خودش را وکيل و وصی خدای مورد نظرش معرفی کرده و خود را حق مطلق پنداشته .

پيشوايان دينی ميدانند که هيچ آموزه ای بصورت وحی بر کسی نازل نشده . آنان برای تسلط بر آب و زمين و دستيابی آسانتر به نيازمندی های خودشان دست به اختراع و ترويج دين زده اند . اما باورمندان عادی غالباً از اين توطئه بی خبر هستند و عمدتاً اجر موهوم معنوی را تعقيب ميکنند . جريان دينداری مطابق روايات تاريخی در حدود قرن سوم توسط امپراتوری روم بنا نهاده شد . اين امپراتوری برای داشتن دستاويز معنوی و توجيه مقدس مأبانه دست به اختراع مسيحيت زده و آنرا به سيصد سال قبل نسبت داد و اتفاقاً هم در بين عوام الناس پيروان فراوانی را دست و پا کرد . امپرتوری روم در قرن پنجم تجزيه و ساقط شد وليکن ميراث موهومش بصورت کليسا ها به سرپرستی کشيشان ، باقی ماند . همين کليساها بودند که از قرن پنجم تا اواخر قرن شانزدهم ، بر خرافات و موهومات پای فشردند و خونها ريختند و جانها سوختند . اين دوره بنام قرون وسطی معروف است و از جمله دوران سياه تاريخ بشری را تشکيل ميدهد .

علت اينکه آئين يهود که بر حسب روايات دينی ، قبل از مسيحيت بوده را بعنوان نخستين دين محسوب نکرده ايم اين است که هيچ روايت مستند بشری ، اين موضوع را تأييد نميکند . البته از اينکه قوم يهود دارای قدمت تاريخی بيشتری است ، جای ترديد نيست وليکن ادعای دين بودن يهوديت قابل تأييد نيست . قوم يهود مردمانی متمدن بودند که بر پايه توليد و تجارت زندگی ميکردند و توليد عمده شان هم مرتبط با گياه و آب بود . مؤيد اين عبارت ، کلمه موسی است . موسی يک شخص حقيقی نبوده بلکه يک منش بوده به معنی آب و گياه . غائله قرون وسطی و حاکميت خونين کليسا همراه با امپراتوری بيزانس تمام نشده بود که امپراتوری بزرگ عثمانی با باورهای دينی اسلامی شکل گرفت . در اين زمان اروپا رفته رفته بسوی روشنائی و واقع گرائی پيش ميرفت .

رنسانس و بيداری علمی در حال شکل گيری بود . يوغهای کليسا با فروپاشی امپراتوری بيزانس کسسته شد و عقده های پيشين به حد انفجار رسيد . هرچند که امپراتوری عثمانی بخشهائی از اروپا را به تصرف خود در آورد ، وليکن قستمهای زيادی از اروپا به واقع گرائی و آزادی انديشه دست يافت . از اين زمان دنيای مدرن متولد گرديد و مردم اروپا بسوی پيشرفتهای علمی و تکنولوژيکی و همزمان دموکراسی های نوپا پيش ميرفتند . اين تحولات در اروپا موجب اوج گيری قدرت سياسی ، نظامی و اقتصادی کشورهای اروپائی شد . تا اينکه در جنگ جهانی اول ، امپراتوری عثمانی شکست خورد و سرزمين بزرگ عثمانی پاره پاره شده و تحت قيموميت کشورهای اروپائی در آمدند .

قرنهائی که اروپائيان از استبداد اوهام و خرافات دينی خلاص شده بودند ، خاورميانه و بازهم بخشهائی از اروپای شرقی تحت سيطره امپراتوری عثمانی در همان خرافات و موهومات غرق شده بود . در ايران اما پس از حکومت مستقيم عثمان و علی و پس از آن امويان و همزمان با عباسيان ، حکومتهای عمده ای مانند سلسله غزنوی و خوارزمشاهی را داشتيم که هردوی آنها دارای تفکر مذهبی با گرايش تسنن بوده اند . همزمان با دوره سلجوقيان بوده که امپراتوری عثمانی در سرزمين وسيعی از ترکيه ، عراق ، سوريه ، اردن ، فلسطين ، لبنان ، يمن ، عمان ، قفقاز و بخشهائی از عربستان ، شکل گرفت و قسمتهائی از اروپای شرقی را هم به تصرف در آورد . در اواخر امپراتوری عثمانی بود که دولت صفوی به سرکردگی مبلغان شيعی تأسيس شد .

دو حکومت اسلامی با قرائتهای متفاوت شيعی و سنی ، به جان يکديگر افتاده و خونهای فراوانی ريخته شده و سرزمينهائی هم بين آنها دست بدست گرديد و از جمله عراق از ايران جدا شد . جان کلام اينکه خاورميانه قرنها دستخوش حکومتهای دينی بود و از غافله رشد و توسعه باز ماند . بنابراين تعجبی ندارد که گروه هائی مانند اخوان المسلمين ، حزب مسلم ليک ، القاعده ، النصره ، حزب الله ، حماس ، جمهوری اسلامی ، حکومت اسرائيل ، طالبان ، الشباب ، حقانی ، داعش و غيره سر در بياورند . اينجا زمينه اين تراژدی ها را دارد .

همه احزاب ، گروه ها و حکومتهای دين محور اين خصيصه خونخواری و استواری بر پايه مهملات و موهومات را با خود دارند . داعش آخرين گروهی نيست که دست به کشتار ميزند . سرانشان ميخواهند بر سرزمينها و نعمتها مسلط شوند و دين موهوم را دستمايه قرار دادند و پيروان يا همان شبه نظاميان داوطلب ، بقصد تصرف بهشت و کسب اجر معنوی موهوم ، دست به کشتار و فجايع ميزنند . آنچه که اينجا مجهول مانده اين است که ؛ آن خدا چگونه خدائيست که حکم به قتل و ناکامی انسانها ميدهد ؟ اين چه برگزيدگانی هستند که اجازه يافتند تا صاحبان انديشه های ديگر را از زندگی محروم کنند ؟ البته که دولتهای غربی در دامن زدن به اين وضع نقش دارند . ولی ما مردمان خاورميانه چقدر بايد خام و موهوم پرست باشيم که دور هر پرچمی تحت عنوان دين جمع شويم و خون بريزيم ؟ اين وضع همچنان ادامه خواهد داشت تا زمانيکه ما مردمان خاورميانه به يک شناخت علمی از جهان برسيم و بفهميم که انسان را نميتوان و نبايد کشت .

البته حدت وضع عراق در اين است که مالکی هم مردم را می کشد و هم به کشتن ميدهد و اين غائله داعش حاصل سوء تدبير حکومت اسلامی ايران ، دولت مالکی و بشار اسد است . سوء تدبير در اين است که با پا فشاری بر مذهب تشيع ، اهل تسنن را به مقابله با خود فراخوانده اند . آيا اينها همه بر يک آئين هستند و مثلاً يک خدا دارند ؟

 هر فرقه ای فرقه های ديگر را ناپاک و بی خدا ميشمارد و مطابق دستورات دينی ، آنها را محدور الدم ميپندارد و به اين پندار باطل هم عمل ميکند . بنابراين موضوع فقط داعش نيست بلکه اين قضيه سر دراز دارد و هنوز پايانی را نميتوان برای آن تصور کرد . واقعاً انسان می ماند که به باورهای اين متوهمين بخندد و يا به فجايعی که توسط آنان صورت ميگيرد ، بگريد .

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برچسب ها:
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است