شعری از Farzan Alef /فرزان الف

صف نان

12 فوریه یادداشت ها
دراز کشیده بود
به فکرش رسید:بهتر است تلاشی کنم
تا بعد چند وقت چیزی بنویسم,
این وظیفه ی من است
وقتی برای نوشتن از جا بلند شد
یادش آمد نان در خانه ندارد, زیر لب به اکراه گفت: باید نان بخرم

هزاران سال است که مردم برای نان در صف ها دشمن هم هستند
چه بهتر از این برای یک دیکتاتور که مردم برای نان در صف باشند
از جلویی خود متنفر باشند و به پشت سری چشم نیندازند به غرور
*
در صف ایستاد وبه دیوار تکیه داد
پیر مردی پشت سرش ایستاد
وپرسید آخرین نفر شمایی؟
تصویر هایی در خاطرش گذشت, که اگر آخرین نفر روی زمین بود
چگونه بود و چه می کرد
با سر جواب داد و روی بر گرداند
تا از زمانِ شاه و ارزانی های آن دوره چیزی نگوید

وقتی نان را به خانه آورد ;حوصله ی فکر کردن هم نداشت
خمیازه کشید و روی تخت افتاد…

نقاشی :Ruth Clotworthy
به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برچسب ها:
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است