به مناسبت قیام بهمن ۱۳۵۷ چند برگی از دفتر خاطراتم را با شما تقسیم میکنم. دوست دارم از تو بنویسم از تو که یکی از انگیزه هایم بودی که که در انقلاب شرکت کنم باید برگردم به سالهای یک دو سال قبل از انقلاب ،،به ان زمان که وقت و بی وقت به اتاقم سر میزدی ،که با من حرف بزنی. ۱۴ ،۱۵ ساله أم و یادمه همیشه غم زده در اتاقم نشسته بودم ,بهم میگفتی باز چته ؟ ،چرا زل زدی به دیوار ،،؟ اون کتاب چیه نیمه باز رو سینه ت گذاشتی و نمیخونی ؟ که چی بشه؟ جوابتو نمیدادم که ول کنی بری ولی پیله میکردی ,چیه ,کشتی خانم غرق شده ؟خانم مأتم گرفته این آهنگها چیه گوش میدی؟ جواب نمیدادم،، تهدید میکردی اگر جواب ندی میرم الان به خانم آقا میگم داری گریه میکنی،، اونوقت بود که موفق میشدی . صدامو در میاوردی،،کی گریه میکنه؟ ، اذیت نکن برو ،میخوام تنها باشم ، عادتت بود آخرین جملهها رو همیشه تکرار کنی ،،میخوام تنها باشم ،، خانم حالا قران خون هم شدی ؟ نه ، این چه حرفیه , قران کدومه ؟ میدونم تو که دین ایمون نداری ،،/ نه ندارم /،،به چی اعتقاد داری پس ؟ هیچی،، پرسیدم این کتاب چیه؟ کتاب درسی / آره تو گفتی من باور ت کردم تو درس خون بودی ؟ کم کم لبخند به لبم میامد ،اگر نگی اسم کتابی که میخونی چیه میبرم به آقا نشون میدم ،، جوابتو نمیدادم میدونستم این کارو نمیکنی ،بهت اعتماد داشتم . اونوقت نوبت من بود که تهدیدت کنم بگم اگرهمین الآن نری من هم مامان بابا را صدا میکنم میگم ,نمیذاری درس بخونم ،، صدا کن ,,،مثل اینکه از اونها میترسم ،، از زاویه ای که ایستاده بود ی نزدیک به در ، صورت منو نمیدیدی ،نمیدید ی که از این حرفت چه کیفی میکنم / نمی گی حالا چته؟ /نه ,,،عاشقی؟ به محض اینکه اینو میگفتی مثل فنر میپریدم مینشستم ،میپرسیدم چی گفتی؟ ،،نگاش کن حرف عاشقی میشه جان میگیره ،میخنده ،،تا حال ,مثل میت افتاده بود تکون نمیخورد .رنگ و روشو ببین اسم عاشقی که میاد رنگش هم باز میشه . اونوقت راهشو میگرفت که بره ،،نه نرو مختار بمون حرف بزنیم ،، حرف بزنیم؟ مگه بیکارم من با تو گپ بزنم باید برم حیاط جارو کنم .
تورو خدا نرو ،، بیا یواشکی .یه سیگار هم با هم بکشیم / خانم آقا میدونند عاشقی ؟ /نه … روشنک خانم , دوستات مهرنوش و سودابه میدونند ؟ نه ،، خواهرات میدونند؟ نه ..خانم آقا میدونند سیگار میکشی ؟ نه ،پس اونها چی میدونند ؟ حالا به من بگو اسمش چیه؟ جوابتو نمی دادم ،، پسر سرهنگ ،،،؟ نه .. پسر دکتر،،،،،؟ نه… پسر رئیس بانک،،،،؟ نه … حتما پسر نادعلی گداست ؟ اونوقت بود که با صدای بلند میخندیدم ،،نگاش کن مرده ی این حرفهاست ،، ببین چه جوری میخندونمت ،، آره ،، حالا نامه نوشتی براش ؟ نه ..بهش ،تلفن زدی ؟ نه ،، ..چرا؟ اخه خبر نداره , نمیدونه ،،/ نمیدونه ؟ نه …. الان دیگه لازم شد به آقاو خانم خبر بدم . میگم/. . نه نگو چرا میخواهی قیامت به پا کنی ؟ واسه اینکه تو عاشق نیستی ،، مجنونی ،، باید ببرندت دکتر ،، معالجه شئ ، اذیتم نکن / دفعه دیگه که به ده رفتم بگم برات سر کتاب باز کنند ،،تا دوباره ادم شئ . مختار چرا زندکی اینقدر تلخه ؟ ? زندگی تلخه .؟ یه خورده از إلهه دختر داییت دوست جون جونیت یاد بگیر ببین چه قویه , .کمی شبیه مادربزرکتونه, یادش بخیر مادر بزرگتًون ,زن سالاری بود همه ازش حساب میبردند . هیچوقت گریه نمیکرد . همه زن های این فامیل همینطورند ، از مردها قوی ترند ، جسورند ، تو دل نازکی ، این خوب نیست ، مختار, من فکر میکنم زندگی کردن سخته ، سخته ؟ سختیو من کشیدم , تو چی میدونی از سختی … دنیا همینه تازه کجاشو دیدی ،، ادم پیر بشه خیلی چیزها میبینه که باورش نمیشه تو خیلی هنوز بچه ای ,,, به خواهر بزرگت نگاه کن بلکه از اون یاد بگیری همه کارهاش به موقع و رو برنامه و قاعده درست بود .
عاشقیش مثل ادمیزاد بود میرفتند لب دریا فرح آباد، کتابهای که میخونی هم اون و دوستاش هم میخوندند . هر چیزی جای خودش بود ، تو حالا بشین تو اتاقت به خیالاتت دل خوش باش ، ، همینه که حالا رفته ولایت خارجه .یه بار یادش به خیر یک کتی داشتم از سمساری خریده بودم خوشش امد دو برایر پولش را داد از من خرید ،، اینقدر فهم داشت خرید از من و بخشید به جعفر همون گدایی که سر کوچه میشینه. براش گرفتاری هم درست شد بردنش چند بار ازش سؤال جواب میکردند ، که چطور دختر اقا با این گدا ها دوستی داره نکنه دوست های نا باب از راه بدرش کرده باشند ، زرنگ بود گرفتار نشد ، حالا اگر تو بودی اینقدر بد أخلاق و غدی هم خودت هم همه ما را بد بخت کرده بودی ، مختار چرا من اینجوریم ؟ من که دکتر نیستم چه میدونم باید از درس خونده هاش بپرسی ؟ ، مختار تو چرا درس نخوندی؟ من. کار میکردم ، از بچگی کار کردم کمک اشپز بودم منزل مادر بزرگت یادش بخیر زن سالاری بود همه مردها ازش میترسیدند من را همراه مادرت که عروس شد فرستاد امدم خونه اقا خدمت کتم / اره میدونم به مامان در اشپزی کمک میکردی . کمک میکردم ؟ با پلو و خورش من بزرگ شدی این قد قامت رسیدی . خانم به اشپزخونه سر میزنه که ما کارگر ها یه وقت اشتباه نکنیم / إها درست میگی ، / ببینم ،حالا چرا به اون نمیگی عاشقشی ؟ سخته , جرات ندارم ،.. ،تو جرات نداری ؟ تو دنیارو خراب میکنی بوقتش ، سرو صدات از همه بیشتره ،، آره ولی اخه فرق میکنه/ اگه منو نخواد چی ؟ ( اونوقت که تمام دنیا رو سرم خراب میشه )،،، بدرک که نخواست .دنیات را به یکی گره بزنی وقتی جوابتو نده دنیات خراب میشه ، به جاش دلتو بزرگ کن ، بزرگ مثل دریا ,اون وقت فقط دلت اشوب میشه , و یه روزی هم أروم میشه ،، مختار ، مختار ، چه خبرته یک جمله میگی اول اخرش هی میگی مختار .. چقدر اسممو صدا میکنی ؟ ! عجب اسمی مختار ، مختار میدونی معنی أسمت چیه ؟ اره میدونم یعنی کسی که اختیار خودشو داره ،،، با شنیدن این جمله من تمام وجودم و قلبم درد میگرفت ، مختار کی ابن أسمو برات گذاشت ؟ میخواستی کی بذاره .معلومه مادرم . این اسم یادگار مادرمه. تنها چیزی که مادرم برام معلوم کرد همین بود مابقی را خانواده شما در زندگیم برام سرنوشتمو نوشتند ،، دیگه شنیدن این اعترافات تلخ زندگیش برام قابل شنیدن نبود میدونستم گریه ًرا با شیون سر میدم و اونوقت قیامتی به پا میشه ، مختار بسه دیگه , برو الان داد میزنم بیاند ببرندت .اونوقت بود که پدر سرو صدای مارو میشنید از اتاق دیگه داد میزد مشدی مختار بیا بچه را اذیت نکن بذار درسشو بخونه ،بیا یه چایی درست کن ، مختار هم غر غر کنان میرفت و میگفت آقا خبر نداره دخترش مجنون شده ،درس کجا میخونه ،، صد تا سوال بی جواب داره که درهیچ کتابی توشته شده نیست …این بساطی بود که هفته ای دست کم دو سه بار بین من و مختار تکرار میشد ،از وقتی چشم باز کرده بودم مختار را هم در خونه دیده بودم مردی با جسه کوچیک ،ریز اندام که یکی از مستخدمین خونه بود همه فامیل دوستش داشتند ادم عجیب و منحصر بفردی که از هیچ کس شنوایی نداشت ،هر وقت دلش میخواست میامد و هر وقت دلش میخواست میرفت ،همیشه پیراهن چروک سفیدی به تن داشت با جلیقه مشکی و کتی که تا زانوش میرسید ،که از دست دومی میخرید ،، وقتی ۷ یا ۸ سالش بود از ده آورده بودنش در منزل پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم که کمک آشپز, خانه باشد و وقتی مادر عروسی کرد همراه مادر سر جهازی مادر به منزل پدرم رفت ،، سالهای اول با مادر و پدر در تهران هر سه با هم در یک اتاق دانشجویی زندگی میکردند و برای آنها آشپزی میکرد و همراه انها به سینما هم رفته بود و عقیده داشت فیلمهایی که در اواخر ده ٢٠ اوایل دهه ٣٠ در تهران دیده بود هرگز به ساری نیاورده بودند و نخواهند اورد و پزش را برای ما بچه ها میداد و من که کمی به قول خودش خیال پرداز بودم از تعریفش صد ها تصویر پرده سینمایی از ذهنم می گذشت ول وقتی برایش تعریف میکردم میخندید و میگفت مگر به خواب ببینم ان فیلمهایی که او در تهران در جوانی قدیمها دیده است، ودوباره من را به دنیای رویاها می فرستاد / من از دوران کودکی و جوانی مختار بی خبر بودم که واقعا بر او چه گذشته بود .وقتی مختار را شناختم مردی میان سالی بود و ما بچه ها را تا دم مدرسه همراهی میکرد و تمام راه سر بسرمان میگذاشت و سرقه میکرد من یادم است که از سرقه های مختار که باعث میشد دیگران ما را نگاه کنند خجالت میکشیدم ، و گاهی هم جوون های محل سر بسرش میگذاشتند که أنهم موجب رنج من بود / مختار علاقه شدیدی به بازی شیر یا خط داشت و عشقش قمار با همان جوونهای محل بود . پدر همیشه شماتش میکرد که شنیدم که باز قماربازی میکنی .برای تو زشته برای ما هم زشته . سنّ سالی داری چرا نمیفهمی و مختار همیشه کتمان میکرد و از پدر میپرسید آیا با چشمهای خودش دیده که قمار کند و دیگران به او افترا میزنند و دروع میگویند و تا پدرمدرکی از او در دست ندارد زشت است که به تهمت میزند و از انجایی که پدر اهل کوچه رفتن نبود خیال مختار هم جمع بود که پدر هرگز او را ندیده است . هر چقدر که سنش بالاتر میرفت أخلاق عجیبتری پیدا میکرد روزی ۱۰ بار حیاط را جارو میکرد و هر چه مادر و پدر مانع میشدند تاثیری نداشت ،و کار خودش را میکرد و گاهی صدای غر غر و ناسزایش هم میشنیدم که با درخت حرف میزند که چرا برگهایش اینقدر میریزد ، کلید منزل را در جیبش داشت و روزی۵۰ بار میرفت بیرون و بر میگشت ،، پدر نصیحتش میکرد مشدی مختار هوا سرده مریض میشی آخه میری بیرون چیکار ،، هرگز جواب درست حسابیِ به کسی نمیداد ولی اخبار و اتفاقاتی که در شهر می افتاد را انطوری که خودش دوست داشت برای مادر و پدر تعریف میکرد و پدر گاهی تعجب میکرد که چطور او این اخبار و اتفاقات را نشنیده است انوقت بود که مختار با لبخندی پیروز مندانه جواب میداد اقا شما از ( مردم) چه خبر داری صبح به اداره میروی و عصر بر میگردی خانه پیش خانم و بچه ها ، اینها که من تعریف میکنم سرگذشت (مردم) است که ریس اداره جاتها بی خبرند پدر مغلوب میشد و پاسخ میداد مثل اینکه حق با تو است ما کاری به این کارها نداریم سرمون به خانه و زندگی و کار خودمون گرمه / داستانهای کوچه و بازار و ان اتفاقات برای ما بچه ها هم بسیار حیرت انگیز و جذاب بود چون ما هم از مدرسه به خانه می امدیم و بی خبر از دنیای بیرونی بودیم . مختار هرگز زن نگرفته بود و یا اینکه کسی نخواسته بود که أو ازدواج کند . ماندانا چشمهای مختار را به چشمهای ناصر ملک مطیعی شباهت میداد و و رویا دوست نزدیک ماندانا هم این شباهت چشمهای مختار را تایید کرده بود و رویا تنها زمانی از ته دل میخندید و شاد بود وقتی مختار سر به سر رویا میگذاشت و مختار با غرور و خوشحالی هر چند وقت به بهانهای این موضو ع شباهت چشمهایش به چشمهای ناصر ملک مطیعی را یاد آوری همه میکرد .
مختار سالی یه بار مریض سخت میشد و یک ماه از اتاقش بیرون نمی امد و آنوقت بود که پدر تنها وقتی بود که دستش به مختآر میرسید و با انواع اقسام داروها و قرص های ویتامین به سراغش میرفت ولی مختا ر حاضر به خوردن هیچ یک از داروها نمیشد و صدای درگیری آنها از اتاق بلند میشد که پدر میگفت چرا نمیفهمی تو دیگه پیر شدی ,, بی قوتی ,میمیری ما را گرفتار میکنی چرا اینقدر خیره سر هستی , داروها را بخور . آنوقت بود که مختار از جایش بلند میشد به درمانگاه میرفت و با همان داروهاو ویتامینها مشابه پدر بر میگشت و میگفت دکتر فلانی که دوستان نزدیک خودش است این داروها را تجویز کرده و مجانی به او داده است در دوره مریضی مختار ما بچه ها خیلی غصه میخوردیم و غمی سنگین خانه را در بر می گرفت و در تمام ان یک ماه صحبت مادر و پدر با همدیگر و مهمان هایی که به خانه مان می امدند این بیماری عجیب مختار بود . پدر عاجزانه از همه کمک میخواست که به اتاق مختار بروند که شاید بتوانند راضیش کنند که همراه انها به بیمارستان برود اما هیچکسی حریف مختار نمیشد ،، تا اینکه مختار تصمیم می گرفت که مادر آاش مخصوصی را که دوست داشت برایش درست کند و مادر که در تمای زندگیش آنچنان آشپزی نکرده بود با با خوشحالی آاش ماست درست میکرد و اگر کارگرهای دیگر میخواستند در تهبه اش به مادر کمک کنند مختار فریاد میزد فقط خانم باید آاش درست کنند ،وگرنه نمی خورم . من تمامی این وقایع را که مینویسم شاهد بودم این از دوران پیری مختار است من نمیدانم بچگی مختار و جوانیش بر أو چه گذشته بود .. مختار ،پدیده منحصر به فردی بود و گاه گاهی به دهی که از انجا أمده بود سر میزد و هربار داستان جدیدی برایمان تعریف میکرد ،، از اینکه تمای برادرزاده ها و خواهر زاده هایش بهترین خانه ها در ده ساخته اند که از خانه آقا و خانم هم بزرگتر و قشنگتر است،،یک بار که یکی از قوم و خویش ها از أو پرسید پس چرا باز به شهر بر میگردداو در ان خانه های زیباتر زندگی نمیکند .بسیار عصبانی شد و گفت مثل اینکه حالیتون نیست که این منزل خانه من است و مادر پدر باخوشحالی گفته اش را تاکید می کردند این چه حرفیست اینجا خانه اش است و اتاق خودش را داردو کلید خانه هم در جیبش است . مختار سالهاست که در این منزل زحمت کشیده است . سال ١٣۵٧ میشود تمامی تابستان و پائیز سال ۵۷ از مختارخبری نبود من گاه گاهی حرفهای مادر و پدر را که با هم حرف میزدند میشیندم که نکند سرش بلایی آمده باشد پدر میگفت ,احتمال دارد مختار کشته شده باشد مادر حرف پدر را رد میکرد و میگفت مگر متوجه نیستی که این اواخر بیشتر به زادگاه خود تمایل داشته که برود و احتمالا مریض شده و ماندگار ،، همگی اهل خانه برای مختار دلتنگی میکردیم و از او بیخبر بودیم ، پدر با دلخوری میگفت دیگر سالهاست که حرف کسی را گوش نمیکرده و سر به هوا شده بود و آخر عاقبت آنها را پس از این همه سال و خاطرات گذاشت و ر فت و از نمک نشناسی مختار داد سخن میداد و لی بالعکس ،مادر همیشه امید داشت که روزی بر خواهد گشت ،چون لباسها و اسبابش .,هنوز در اطاقش باقیست ،،پدر برای دلداری به خود میگفت که در منزل او مختار خوش و راحت زندگی کرده و وجدانش راحت است که مختار او را ترک نکرده اما ان دورانی که در منزل مادری مادرم زندگی کرده را از چند و چون ان و جگونه گذرانده خبر ندارد و مادرم از این حرف پدر خًوششش نمی امد و با فخر همیشکی رو به پدر میگفت تو چه فکر میکنی انجا ده کلفت و نوکر بود یکیش هم مختار . جه فشاری یا سختی میتوانست در منزل انها می داشته است . ؟ و من میفهمیدم که این گفتگوی مادر و پدر چرا انجام میشود و بیشتر به فکر فرو میرفتم و نگاه عمیقتری به خدیجه دختر همسن سال خودم که مشغول سبزی پاک کردن و زلیخا که لباس ها را اطو میکرد می انداختم و در سکوت به ادامه حرفهای مادر و پدرم گوش میدادم. پدر هر بار فکر تازه ای به فکرش میرسید که غیبت مختار را توجیه کند / خانم نکند مختار به دام آدمهای نا باب افتاده باشد و ازاو سواستفاده کرده باشند مثلا باند قاچاقچیان مواد مخدر و احتمالا به زندان افتاده است ،،چون یک بار دیده بودم که مختار قبل از ناپدید شدنش در در حیاط خانه در زیرسایه درختی نشسته بود و دسته اسکناس های نویی را میشمرده است ،و من متحیز بودم ان همه پول را از کجا اورده است مادر حرف پدر را در جا رد میکرد و میگفت نه مختار ابدا دنبال کار خلاف نیست و در منزل انها درست تربیت شده است احتمالا برنده بلیت بخت ازمائی شده و از آنها پنهان کرده است .
پدر که همیشه در بست همیشه حرف مادر را میپذیرفت با تاسف میگفت ای اگر میدانستم کمکش میکردم که به سفر زیارت مکه برود بلکه اخر عمری ارام و قرار پیدا کند …./.. قریب به ۶ ماه بود که از مختار خبری نبود تا آن روز رسید ،،،,,, آویل بهمن ماه ۱۳۵۷ ،،,,,, من به روال چند ماه گذشته کتابها را بردا شتم به اتاق پدر مادر رفتم که اجازه بیرون رفتن را بگیرم .پدر گفت آفرین دخترم چه کار خوبی میکنی حالا که به دلیل نا ارامیها مدارس بسته استِ روزها به کتابخانه میروی و با دوستانت درس می خونی که از درس عقب نیفتی دخترم ،یادت باشد،وقتی جمعیت ( مردم )این تظاهراتها را دیدی از سمت راست خیابون را بگیر برو که با انها مواجه نشی. ،ما کاری به این کارها نداریم نه نوکر کسی میشویم نه با اشوب و شورشیها همخوانی داریم ./ بله چشم پدر حتما ،/ مادر چشمکی زد و با من از اتاق بیرون امد، یواشکی که پدر نشنود گفت مواظب خودت باش امیدوارم هر چی زودتر کلکش را بکنید بره پی کارش ، ما هم زمینهای خودمون را پس بگیریم شنیدم قول دادند وقتی سلطنت عوض شود و برود املاک ما پس داده خواهد شد لبخند درد آلودی زدم جوابی ندادم و از اینکه مادر فکر میکرد با افکار مادر, من هم در تظاهرات شرکت میکنم رنج هم میبردم اما گفتم بله چشم (ازینا )را صدا کردم که زودتر راه بیفتد کار هر روزمان همین جملاتی بود که رد و بدل میشد به محض اینکه ازحیاط میگذشتیم و به قسمت گاراژ ماشین دم در داخل خانه میرسیدیم کتابها را زیر ماشین قایم میکردیم و به سرعت از در خانه بیرون میرفتیم ،ما هر دو مثل دو پرنده آزاد شده از قفس به سمت جمعیت پرواز میکردیم ،همینطور که به پای ساعت رسیدیم چشمم به پیاده رو به مختار افتاد که ایستاده وزل زده جمعیت را با ناباوری نگاه میکنه به سمتش دویدم گفتم مختار,مختار .تو زنده ای ،نگاهی عقل اندر سفیه به من انداخت گفت زنده ام ؟ باز دختر داری پرتو پلا میگی ،گفتم اخه مامان بابا اینجور فکر میکنند ،گفت( اونها همیشه یه جور دیگه فکر میکنند هنوز نفهمیدی ،)? این همه مدت کجا بودی ؟ ده بودم ،نگاه ًش کردم از همیشه پیرتر بود صورت استخونیش با ریش سیاه و سفید نتراشیده تکیده تر نشونش می داد ،و ی خدای من چقدر چهره اش پیر و رنجدیده است ،، گفتم مختار اون زنبیل چیه روی دوش ت ؟گفت شنیدم شهر شلوغ شده نانوای ها بسته است به خواهرم گوهر , گفتم نون درست کنه بیارم برای شما ،یک دفعه قیافش برای اولین بار در زندگی جدی شد و پرسید تو هم با اینها در شلوغی ها هستی ؟ دختر مگه دیوانه شد ی خیابون بالا یکی کشتند ،برو زود خونه ،،نه نمیرم مختار،،.تو چرا ؟ تو که گرسنه نیستی؟ نه ،پس چرا با اینها هستی؟نکنه باز عاشق شدی ?! ا،آره مختار ,این دفعه عشقم خیلی بزرگتره ,خیالات نیست مختار ، این بار واقعی ،مختار باید برم ،توام برو خونه برو هوا سرده مختار برو به خانم بگو برات آاش درست کنه راستی مختار به بابا نگی منو دیدی در تظاهرات بودم ،بابا فکر میکنه میرم کتابخونه درس بخونم ،، نه نمیگم ،آقا همیشه فکر میکنه تو درس میخونی اونوقت هم که عاشقی میکردی که کتابهای دیگه میخوندی فکر میکرد درس میخونی ،، تورو فقط من همیشه مچتو میگیرم ،، نه مختار تو مچم نمیگیری تو منو فقط همیشه شناختی مختار ..ازینا صدام کرد. رکسانا بیا از مردم دور افتادیم به صف تظاهرت برگشتم شعارها بلندتر بلندتر میشد ،، /تا ٔبر کنیم ریشه استبداد /،، اتحاد ،مبارزه ،پیروزی ،,,,/،,,و من با فریاد هر چه بیشتر شعار خودمو میدادم ،،،،گاهی فریاد میزدم و گاهی مویه میکردم( داد میزدم مختار،… نه …,شکمم گرسنه نیست ،مختار، برای تو آمدم مختار ،،برای اون مختار کوچولو که از مادرش جداش کردند مختار ،برای مختاری که زندگیشو دزدیدند مختار ،، برای رنجی که تو کشیدی مختار ،، برای مختار گوشه اشپز خونه مختار،..برای دردهای تو مختار،برای تو که داماد نشدی ولی سرجهاز دیگران بودی مختار، برای تو که بلیط بخت آزمای می خریدی ,بازنده زندگی بودی مختار، برای تمام زندگی پر از تحقیر تو مختار ،برای تو که کلید داشتی ولی خانه نداشتی مختار ،، برای تو که در پیری آواره شدی مختار ،، برای تو که تنها انتظارت از خدمتی که در ان خانه سالها کردی تنها یک کاسه آاش ماست بود مختار،،، اه مختار ،،برای تو که آخر سر نان آور این خانه شدی مختار ،، برگشتم مختار هنوز آنجا با زنیلی پر از نآن بر دوش های نحیفش ایستاده بود ،،، مختار ,برو خونه به آقا بگو. برو بگو رکسانا را دیدم خیابونها راه بندان شده بود به کتابخونه نرفت …ان راه راست را که یادش داده بودی نگرفت بگو از خیابون جپ همراه مردم شد …. دختر, شب باید برگردی خًونه ، لااقل اسم یک ادم شناس و با ابرو را بگو که به پدرت بگم اونها هم بودند دلواپس نشه ،/ باشه ,بگو مادری را دیدم از همه جوونها مواظبت میکرد، بگو سر شناسترین مادر این شهر,با ابروترین مادر این شهر ،مادر عباس ,مادر اسدلله, مادر شریفترین جوونهای اعدامی این شهر ,مادر مفتاحی ها را بگو در کنار بچه هاست. مواظب همه جوونهاست .بگو دخترت رکسانا را دیدم به صف عاشقان راه ازادی پیوست. بگو با مردم رفت.
چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲
آدرس و اسامی صفحات مرتبط با فدراسیون عصر آنارشیسم
Federation of Anarchism Era Social Media Pages
۱- آدرس تماس با ما
asranarshism@protonmail.com
info@asranarshism.com
۲- عصر آنارشیسم در اینستاگرام
۳- عصر آنارشیسم در تلگرام
۴- عصر آنارشیسم در توئیتر
۵ – فیسبوک عصر آنارشیسم
۶ – فیسبوک بلوک سیاه ایران
۷ – فیسبوک آنارشیستهای همراه روژاوا و باکور - Anarchists in solidarity with the Rojava
۸ – فیسبوک دفاع از زندانیان و اعدامیان غیر سیاسی
۹ – فیسبوک کارگران آنارشیست ایران
۱۰- فیسبوک کتابخانه آنارشیستی
۱۱ – فیسبوک آنارشیستهای همراه بلوچستان
۱۲ – فیسبوک هنرمندان آنارشیست
۱۳ – فیسبوک دانشجویان آنارشیست
۱۴ – فیسبوک شاهین شهر پلیتیک
۱۵ – فیسبوک آنتی فاشیست
۱۶- تلگرام آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر
۱۷ – اینستاگرام آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر
۱۸- تلگرام آنارشیستهای شیراز
۱۹ – تلگرام ” جوانان آنارشیست ”
۲۰ - تلگرام آنارشیستهای تهران
۲۱ – اینستاگرام جوانان آنارشیست
۲۲ – گروه تلگرام اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۲۳ – توییتر اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران - The Anarchists Union of Afghanistan and Iran
۲۴ – فیسبوک اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۲۵ – اینستاگرام اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۲۶ – کانال تلگرام خودسازماندهی مطالب گروه اتحاديه آنارشیستهای افغانستان و ايران
۲۷ – گروه تلگرام خودساماندهی مطالب گروه اتحادیه آنارشیستهای افغانستان و ایران
۲۸– اینستاگرام آنارشیستهای بوکان - ئانارکیستە کانی بۆکان
۲۹- کانال تلگرام کتابخانه شورشی
۳۰- کانال تلگرام ریتم آنارشی
۳۱- تلگرام آنارشیستهای اراک
۳۲- تلگرام قیام مردمی
۳۳- ماستودون عصرآنارشیسم
۳۴- فیسبوک آنارشیستهای مزار شریف
۳۵- فیسبوک آنارشیستهای کابل