رکسانا تلارمی

خاطرات یک نمایش نامه نویس زن

۱۲ آذر یادداشت ها

انبوهی از رازها و رنج های پنهان شده در گنجه ها و پستوهای انبارخانه ای تاریک حافظه مان

زن هنگامی که خبرِ امدن” ِاو ” را شنیده بود به جای انکه دچار شور و شعف گردد و پس از سالها انتظار, از شنیدن این خبر ناگهانی ، شوکه شود و یا دست کم دلهره ای بگیرد ، نفسی از روی اسودگی کشید .
و پس از ان پیش خود فکر کرد : عاقبت ، پایانِ این سناریوی نیمه تمام نوشته می شود و تکلیف این حس ممنوعه هم در این نمایشنامه روشن خواهد شد و از این فکر ، لبخندی پر معنا از ژرفای جان بر لبش نشست . .
همان سوژه ای که به مانند یک پیکر ِأعدامی بر سرِ چوبه دار، با طنابی نیمه کشیده ، سالهای سال در هوا معلق و ایستاده نگه اش داشته بود . نه صندلی از زیر پایش می کشید و نه طناب داری پاره مَی شد که از دستش رهایی یابد ..

زن پیش خود فکر کرد حالا دیگر با امدن” او ” سکانس اخر نمایش خود بخود نوشته می شود زیرا دیدارشان در”حقیقت” اتفاق خواهد افتاد و نمایش هم پایان می گیرد .

زن به همه ی سالهایی أندیشید که چه مشتاقانه در خیال انتظار دیدار “او ” گذرانده بود تا حدی که حتی بارها و بارها این سوژه در عالم خواب هم خود را به زن تحمیل می کرد از ان نوع رویا های مکرری که در یک زمان و مکان و با یک محتوی اتفاق می افتندرؤیاهایی که زن را بهت زده در عالم حقیقی هم به دنبال سوژه می کشاند
.
نمایش نامه نویس در این سال ها شاید بی اغراق صدها بار، پایان این سناریو و نمایش نامه را نوشته و سپس با هزاران تردید تغیبر داده بود .

سناریویی که امدن” او “و دیدارشان را همیشه در یک جمعِ همگانی به انها تحمیل می کرد و این شکل از ملاقات برای زن عمیقا مضحک و بی معنا بود و از اینکه اولین و شاید “تنها دیدارشان ” در زندگی در حضور ِدیگران خواهد بود این ملاقات را توهین به حس و سالهای در رویا نشسته اش می دانست.

نمایش نامه نویس این بلا تکلیفی را پی امدِ اسیب هایی می دید که سالهای سال سوژه را در عالم خیال نگه داشته و سرانجام ش را ننوشته بود که حال به جایی رسیده بود که دیکر خود هم توان دیدارشان را در صحنه واقعیت در کنار هم نداشت .

سالها از پی هم گذشته بود و نمی دانست که این سناریو ناممکن ِنا تمام را چگونه به پایان برساند و برایش ختم بگیرد .

گاهی پبش خود فکر مَی کرد در جهان رویا بسر بردن اسان تَر و بی خطرتر از دنیای واقعیت است زیرا انسان ها را در أمان نگه می دارد .
شاید این واهمه از واقعیتی که مَی تواند شیشه عمر رویاهایمان را انچنان سفت به زمین بکوید که از هر سوی هزاران تکه تکه خرده شیشه هایش را بر جانمان بنشاند این است که ما را از نزدیک شدن به واقعیت بر حذّر می کند و مَی ترساند .

در سال اخر به دلیل حضور پر قدرت و سنگین ِیاس در زندگی زن ، سبب ان شده بود از سوژه فاصله بگیرد و کمتر به “سوژه ” فکر کند و “او” را در درون پستوی “انبارخانه ی تاریک حسرت ها و ارزوهای بی پاسخ ” ذهنش بگذارد.
.
همان انبار خانه ی سیاهی که در درون یک یکِ گنجه های ان، همه ی دردهای بیدرمان مان خانه دارد .
همان لإیه لإیه های پنهانِ حافظه که مملو از سم و زهر اسیب هایست که سالها در زندکی چشیده ایم .

همان انبار خانه ای که اندوه از دست داده ها و انچه که با ان ویرانی های زندگی را به تنهایی تجربه کرده ایم در درون یک یک ِگنجه های ان پنهان است .
همان انبار خانه ای که از شیفتگی ها ،بی قرار ی ها ،
تا عشق های ممنوعه و به دست نیامده ، از سرّها و رازها ، خیانت ها ، خواب ها و خیال ها ،در گوشه و کنار و درون گنجه هایش جای دارد .

همان انبارخانه مملو از حسرت ها و سر خورده گی ها ، از ازردگی ها تا ناکامی ها و انبوهی از همه ی خاطره های بی رحم و تلخ زندگی،

انبارخانه ای که همه ی رنج ها ی زندگی مان در اندرون ان خانه دارد

اری ، ویران شده گی هایمان از دوست …
خرابه های مانده یادگاری از دوستی ها
و اعتماد های از دست رفته
همه و همه ، همگی در همان انبار خانه تاریک ذهن جای دارند

و دغدغه ها ی رها شده .
و تشویش ها
و اضطراب ها
و بیقراری ها و ترس ها
و سؤال های پاسخ نگرفته

انبارخانه ای به سنگینی سوگ عزیزان از دست رفته مان

همان سوگ هایی که در تمام دوران عمر قلب مان را پاره پاره و جریحه دار نگه مَی دارد

همان انبارخانه ای که کلیدش را هر کسی نزد خود دارد که گه و بیگاه خواسته و ناخواسته با هر فاجعه اَی از شکست های جدید در زندگی کلید ش بدون کنترل و اختیارمان زده می شود
پرده ای بالا می رود دری باز و بسته مَی شود
و انبوهی از خاطرات تلخ و زخم های کهنه ی اندرون مان سر باز می کنند و بیرون می ریزند .

و همراه با ان ، حس اضطراب و بیقراری را چون سربی داغ به جانمان ریخته و …

اری همه رنج های گذشته زندگی چون هیولایی هفت سر حضور خود را غیر مترقبه به ما اعلام می کنند و چهره هولناک خود را در تاریکی و روشنایی این انبارخانه دم به دم نشان مان می دهد تا که باز هم برایمان رنج مضاعف بیافریند

ما را چون پرنده ای سر بریده نیمه جان به این طرف و ان طرف کشیده و بر زمین زده و ان هنگام که جانمان به لب امد درِ ان دهلیز تاریک روی پاشنه پا دوباره بچرخد و بسته شود و پرده پایین بیفتد و تمامی ان خاطرات تلخ یکباره از صحنه محو شوند که انگاری هرگز نبوده اند که تا بعدها در وقتی دیگر در تصادف ِ دیگری جان مان را بهم بریزد .
اری ان انبارخانه سیاهی که هیچ انسانی در حقیقت از ان خلاصی ندارد و تا مغاک با خود حمل می کنیم و با ریختن اخرین خاک گورکنان بر گورمان در زیر خاک با خودمان دفن می شود .

از این قرار این سوژه هم مدتی بود که در همین انبار خانه در کنار رازها و الام دیگر زندگی زن محبوس و پنهان بود و گه گاهی به بیرون سرک می کشید و هنوز زنده بودنش زن را وسوسه مَی کرد به او بیندیشد
حال مرد ِانبارخانه ای خبر داده بود که در ِواقعییت می خواهد روی صحنه بیاید و دیدارشان در حقیقت اتفاق بیفتد از اینرو زن متوجه شد که بسرعت باید تصمیم ش را بگیرد واین سناریو نا ممکن بی سرانجام را ، پایانش را قبل از امدن ِمرد بنویسد و طناب را از ان روح ِمعلق بر سر چوبه دار عاقبت جدا سازد ”
از این رو بود که ان لبخند عمیق بر لبش نشست همان لبخندی که انسان ها برای پنهان کردن رنج هاشان به لب می اورند
همان لبخند تلخی که توام با پوزخندیست به بی أنصافی این جهان
همان لبخندی که از اعماق جان بر می اید
همان لبخند تلخی که نام دیگرش است پذیرش یک ِشکست .
زن فوری فهمید برای اولین بار پس از این همه سال انتظار این خود أوست که می تواند پایان را انتخاب کند. پایانی دیگری ممکن نبود جز انکه هرگز به دیدار مرد نرود و در “واقعیت ” او را نبیند
.زن” پایان بی دیدار” را برای نمایش انتخاب کرد و از این انتخاب همزمان ترسید . اما جمله نابی از ” رُزا لوگزامبورک ” را بیاد اورد که او را در انتخاب مصمم کرد جمله این بود : یک پایان ترسناک بهتر از یک ترس همیشگی بی پایان است.
بعد از ان بود که تصمیمش را گرفت که ان حس ممنوعه را در درون همان انبارخانه ی حسرت ها و ناکامی های زندگی برای همیشه در حبس نگه دارد و با دیدار او جان تازه ای در ان ندمد .

نمایش نامه نویس خوشحال از ان بود که عاقبت نمایش “رازهایی در پستو ی انبارخانه ی رنج ها ” بدون هیچ دیداری ، پایانش نوشته شد ه است و نفس اسوده ای کشید
اما غافل از ان که سکانس اخر نمایشنامه هنوز باقی مانده بود و او حساب ان را نکرده بود که ان هیولای چند چهره ای که سالها بخشی از کابوس زندکی زن بود و از وجود سوژه در ذهن و قلب زن اگاهی داشت از این موقعیبت بهترین فرصت را برای ضربه زدن به او استفاده خواهد کرد .

ناگهان سر و کله هیولای چند چهره ای پیدا شد و بسرعت خود را به پشت صحنه رساند با تماس های پنهانی و با فریب کاری و سرهم کردن یک نقد ارزان از کارارزشمند هنری مرد او را فریفت و در روز روشن پیش چشم همه دست در دستش انداخت و برد .
و ان نقد بی مایه و ارزان هیولا در مقابل چشمان حیرت زده زن بروی صحنه رفت .
یعنی اخرین رؤیای زندگی زن توسط هیولای زندگی اش ربوده و غارت شده بود شوک انچنان قوی بود که سوژه به یکباره از قلب و ذهن زن هم پس از این همه سال محو شد

نمایش نامه نویس با خستگی پرده سالن سن را پایین کشید و برای همیشه صحنه را ترک کرد و ناپدید شد .

 

رکسانا تلارمی

 

 

۱- آدرس ” دختران آنارشیست افغانستان ” در اینستاگرام

https://www.instagram.com/dokhtarananarshist_afghanestan

———————————————————–

۲- آدرس “دختران آنارشیست افغان ” در فیسبوک

https://www.facebook.com/Afghan-Anarchist-Girls-116992605591873

————————————————————–

۳- آدرس آنارشیستهای رشت در اینستاگرام

https://www.instagram.com/anarshist.rasht

———————————————————

۴- آدرس صفحه آنارشیستهای شهر بوکان (  ئانارکیسته کانی بوکان ) در اینستاگرام

https://www.instagram.com/bokan_anarchy

———————————————————–

۵- آدرس آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر در تلگرام

https://t.me/Anarshistsh2

————————————————

۶- آدرس آنارشیستهای اصفهان و شاهین شهر در اینستاگرام

https://www.instagram.com/anarshistshahinshahr

———————————————————

۷- آدرس کانال آنارشیستهای کردستان در تلگرام


بڵاوکردنەوەی بیرو هزری ئانارکیستی

—————————————————-

۸- آدرس آنارشیستهای مریوان در کانال نلگرام

https://t.me/anarchyinmarivan

——————————————–

۹- آدرس عصر آنارشیسم در اینستاگرام

https://instagram.com/asranarshism/

—————————————-

۱۰- آدرس عصر آنارشیسم در تلگرام

https://telegram.me/asranarshism

—————————-
۱۱- سایت عصر آنارشیسم
———————————–
۱۲ – فیسبوک عصر آنارشیسم
—————————————
۱۳ – فیسبوک بلوک سیاه ایران

————————————————–

۱۴ – فیسبوک آنارشیستهای همراه روژاوا و باکورAnarchists in solidaritywiththeRojava

https://www.facebook.com/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DA%98%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B1-Anarchists-in-solidarity-with-the-Rojava-434646579975914

———————————————————-

۱۵ – فیسبوک دفاع از زندانیان و اعدامیان غیر سیاسی

https://www.facebook.com/sedaye.bisedayan

————————————————————

۱۶ – فیسبوک کارگران آنارشیست ایران

https://www.facebook.com/irananarchistlabors

——————————————————

۱۷- فیسبوک کتابخانه آنارشیستی

https://www.facebook.com/anarchistlibraryfa

————————————————–

۸ ۱– فیسبوک آنارشیستهای همراه بلوچستان

https://www.facebook.com/anarchistinsupportbaluchistan

—————————————————–

۱۹ – فیسبوک  هنرمندان آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchistartistss

————————————————-

۲۰ – فیسبوک دانشجویا ن آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchiststudents

——————————————-

۲۱ – فیسبوک شاهین شهر پلیتیک

https://www.facebook.com/shahre.shahin

———————————————–

۲۲ – فیسبوک آنتی فاشیست

https://www.facebook.com/ShahinShahrPolitik

————————————————

۲۳ – عصر آنارشیسم در تلگرام

https://telegram.me/asranarshism

———————————

۲۴- عصر آنارشیسم در اینستاگرام

https://instagram.com/asranarshism/ 

———————————

۲۵ – عصر آنارشیسم در توئیتر

https://twitter.com/asranarshism

——————————————–

۲۶ – بالاچه عصر آنارشیسم در بالاترین

https://www.balatarin.com/b/anarchismera

——————————-

۲۷- فیسبوک میتینگ دهه هفتاد و هشتادی ها

https://www.facebook.com/%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-505093803031731/

——————————————

۲۸ – گوگل پلاس عصر آنارشیسم

https://plus.google.com/u/0/114261734790222308813

——————————————-

۲۹ –  ساوندکلاود رادیو آنارشی

—————————————–

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است