دانیل گرن/ ترجمه از متن فرانسوی : ناصر شبآهنگ

آنارشیسم در انقلاب روسیه

۳۱ شهریور گنجه آنارشیستی

پیشگفتار : دومین موج گسترده آنارشیسم، پس از جنبش سندیکائى ابتداى قرن بیستم با انقلاب روسیه آغاز شد. طرح این موضوع شاید ابتدا خواننده را دچار تعجب سازد: در واقع رسم هـمواره بر آن بوده که انقلاب اکتبر منحصراً سهم و ثمره مبارزه بلشویکها نمایانده شود. اما حقیقت آنست که این انقلاب حاصل جنبش و حرکت وسیع توده ها و موجى بود که از اعماق مردمى برخاسته و کلیه ایدئولوژیهاى رنگارنگ را پشت سر گذاشت. انقلاب، به هیچ گروهى خاص، به هیچ کس جز مردم تعلق نداشت. جنبشى بود که بصورتى خودجوش ارگانهاى دموکراسى مستقیم را بوجود آورد؛ بازتابى بود از تمامى ویژگیهاى یک انقلاب اجتماعى با گرایشى آزادمنشانه. با این همه ، ضعف نسبى آنارشیستهاى روس مانع از آن شد که بتوانند از چنین شرایطى استثنائى و مناسب  براى پیروزى آرمانهایشان، بهره برند. 

انقلابیون حرفه اى و در رأس آنها لنین، سرانجام توانستند با قدرت مدارى و تزویر، انقلاب را غصب و آنرا از سرشت واقعى اش خالى سازند. اما هر چند آنارشیسم ناکان ماند و انقلاب مردمى شکست خورد، تجربه ى انقلاب اکتبر به دو دلیل براى آنارشسیتها بى فایده نبود؛ نخست آنکه، مالکیت جمعى  ابزارهاى  تولید پا بر جا ماند (١) و بر چنین زمینه مناسبى است که شاید روزى سوسیالیسم پائین دستى ها (٢) بر سربازخانه سازى دولتى پیروز گردد؛ و سپس آنکه، آنارشیستها، چه روس و غیر روس، درسهاى بزرگ و ارزنده اى  از این شکست موقت گرفتند، درسهاى که گویا خود لنین هم درست پیش از مرگ بدان ها پى برده بود. آنارشیستها بدین ترتیب تشویق شدند تا در باره کل موضوع انقلاب و آنارشیسم به بازاندیشى  پردازند.بقول کروپوتکین (٣) و بدنبال آن وُلین (۴) تجربه انقلاب اکتبر به آنارشیستها آموخت که “از چه راه و روشى نباید انقلاب کرد”. آنچه بر شوراهاى روسیه گذشت، نه فقط سوسیالیسم آزادمنش را نفى نمیکند، بلکه بالعکس نشان میدهد که نقط نظرات پایه گذاران آنارشیسم و انتقادهاى آنها نسبت به سوسیالیسم “قدرت مدار” ، را بصورتى پیامبرانه، صحت داشته اند.

انقلاب آزادمنش

سرچشمه انقلاب ١٩١٧، انقلاب ١٩٠۵ بود که در طول آن ارگانهاى انقلابى نوین به نام شوراها پا به عرصه وجود گذاشتند. شوراها نخستین بار در طى یک اعتصاب عمومى و خود انگیخته در کارخانجات سن پطرزبورگ (۵)  ظاهر شدند . در شرائط  آن دروه که نه سنت سندیکائى ( در روسیه ) در کار بود و نه خبرى از جنبش سندیکائی بود، شوراها توانستند مبارزه کارگران اعتصابى را هماهنگ کرده و جاى خالى سندیکاها را پُر کنند. آنارشیست معروف روس، وُلین، بهمراه گروه کوچک خود، در ارتباط نزدیک با کارگران و به پیشنهاد آنان، نخستین شورا را بوجود آورد. گفته هاى وُلین در این مورد ، با اظهارات تروتسکى (۶) که چند ماه بعد ریاست همان شورا را به عهده گرفت؛ تائید میشوند. تروتسکى در نوشته اش در باره انقلاب  ١٩٠۵، بدون آنکه قصد استهزا در کار باشد و درست بالعکس مى گوید:” فعالیت شورا به معنى سازمان یافتن آنارشى، وجود و رُشد آن به معنى استحکام یافتن آنارشى بود”.

تجربه شوراهاى ١٩٠۵ براى همیشه بر آگاهى کارگران نقش بست و هنگامیکه در فوریه ١٩١٧ انقلاب بار دیگر آغاز شد، رهبران انقلابى نیازى به بدعت گذارى نداشتند. کارگران بصورتى  خودانگیخته کارخانجات را اشغال کردند. شوراها بار دیگر خود به خود سر بر آوردند. این بار هم ، کارگران انقلابیون حرفه اى را غافلگیر کرده و پشت سر گذاشتند. لنین خود اذعان داشت که توده هاى کارگر و دهقان ” صد بار چپ تر” از بلشویکها بودند. شوراها در انقلاب ١٩٠۵ چنان ارزش و اعتبارى کسب کرده بودند، که قیام اکتبر جز با نام و فراخوان آنها امکان پذیر نبود. 

اما، شورا ها ، هر چند اوج گرفته بودند، هنوز نه از تجانس لازم برخوردار بودند و نه از تجربه ى انقلابى و آمادگى ایدئولوژیک. در نتیجه، براى احزاب سیاسى که در نظریات انقلابى خود چندان پایه استوارى نداشتند، شورا ها طمعه هاى سهل و ساده بیش نبودند. حزب بلشویک در اقلیت بود، اما تنها نیروى انقلابى متشکل بشمار مى آمد که اهداف مشخصى داشت. این حزب در جناح چپ افراطى ، نه در زمینه سیاسى رقیبى داشت و نه در زمینه سندیکائى. بقول وُلین فعالیت حزب بلشویک” پر جوش و خُروش ، صاعقه آسا و پر حرارت” بود. 

دستگاه حزبى بلشویکها که در این دوره استالین هنوز جز مهره اى ناشناخته در آن نبود به شوراها این رقباى مزاحم، با بى اعتمادى بسیار مینگریست. بلشویکها بمحض تسخیر قدرت، ابتدا تلاش کردند گرایش خودانگیخته و ناگزیر توده ها به سوسیالیستى کردن تولید را، از راه قائل شدن حق کنترل براى کارگران در روند تولید، مهارسازند. بنا به حکم دولتى ١۴ نوامبر ١٩١٧، دخالت کارگران در شیوه ى مدیریت کارخانه و در تعیین قیمت تمام شده ى کالاها قانونى گردید؛ بالعکس، محرمانه بودن امور بازرگانى لغو شد. صاحبان موسسات و کارخانه ها وادار شدند مکاتبات و حسابهایشان را بر ملا کنند. ویکتور سرژ (٧) میگوید:”رهبران بلشویک قصد نداشتند پا را از این [ نکات بالا ] فراتر گذارند”؛ در آوریل ١٩١٨ این رهبران هنوز در اندیشه ى آن بودند (…) که دست به احداث شرکت هائى با سهام مختلط بزنند که علاوه بر سرمایه هاى دولتى ، سرمایه هاى خصوصى روس و خارجى را نیز در آنها بکار گرفته شوند ،” ابتکار سلب مالکیت خصوصى ناشى از توده هاى مردم بود و نه قدرت حاکم”. 

روز ٢٠ اکتبر ١٩١٧، در اولین کنگره کمیته هاى کارخانجات پیشنهادى براى تصویب ارائه شد که ملهم از نظریات آنارشیستى بود : ” کنترل تولید و کمیسیون هاى کنترل نباید تنها وظیفه نظارت را بر عهده داشته باشند(…) بلکه باید به سلولهائى براى آینده گردند که از هم اکنون انتقال تولید را بدست کارگران مهیا میکنند “. . آ . پانکراتووآ (٨)  میگوید: ” این گرایشات آنارشیستى بویژه از آن روى چنان آسان و موفق جا باز کردند که سرمایه داران از فرداى انقلاب اکتبر با بیشترین مقاومت ممکن  دست به مخالفت با حکم [ فوق الذکر] دولت مبنى بر کنترل  کارگران بر امور کارخانه زده و از اجراى آن جلوگیرى کرده بودند.”

اما زود  روشن شد که کنترل کارگرى روشى ناموفق و غیر قابل اجرا است. سرمایه داران دست به خرابکارى، احتکار انبارها، ربودن ابزار کار، تحریک و تهدید کارگران و حتى بستن کارخانه ها میزدند. آنها گاه از کمیته هاى کارخانه اى، چون ابزارهائى ساده یا کمکى در خدمت مدیریت استفاده میکردند و گاه حتى صلاح کار خود در آن میدیدند که تلاش به ملى[دولتى] شده کارخانه شان کنند.

پاسخ کارگران بدینگونه اقدامات، اشغال کارخانه ها و به کارانداختن آنها به سود خودشان بود. کارگران در پیشنهادهای خود اعلام میکردند:”ما خودگردانندگان صنایع را کنار نمیگذاریم، ولى در صورتى که آنها نخواهند کارکرد کارخانه را تضمین کنند، ما خودمان امر تولید را بدست خواهیم گرفت. پانکراتووآ اضافه میکند که در اولین دوره اجتماعى شدن(٩) تولید که بصورتى” پر هرج ومرج” و ” ابتدائى” انجام گرفت، شورای کارخانه ها ” غالباً مدیریت کارخانجاتى را که صاحبانشان از بین رفته یا گریخته بودند؛ بر عهده میگرفتند”.

بزودى کنترل کارگرى ناچاراً در مقابل اجتماعى شدن به کنار رفت. لنین معاونین محافظه خود را به درون “بوته خلاقیت زنده مردمى” مى انداخت تا وادار شوند به زبانى کاملاً آزادمنشانه سخن گویند؛ سخنانى از این قبیل : پایه انقلاب یا خودگردانى (١٠) کارگرى باشد؛ تنها خودگردانى است که میتواند در توده ها شوق انقلابى برانگیزد و ناممکن را ممکن سازد؛ آن هنگام که هر کارگر ساده و یا حتى بیکارشده اى، هر آشپزى، به چشم خود ببیند که کارخانه ها، زمینها و ادارات به اتحادیه هاى کارگرى، دهقانى، کارمندى و کمیته هاى دموکراتیک آذوقه رسانى محول شده اند، یعنى بدست ارگانهائى اداره میشوند که مردم خود آنها را بصورت خودانگیخته برپا ساخته اند، هنگامیکه مرم فقیر این چیزها را حس کنند و به چشم خود ببینند، دیگر هیچ نیروئى قادر به شکست انقلاب اجتماعى نخواهد بود. با چنین سخنانى، آینده ظاهراً از آن جمهورى شوراها بود. 

وُلین میگوید: ” بلشویکها براى نفوذ در روحیه مردم و به دست آوردن اعتماد و علاقه آنها نسبت بخود (…) شعارهائى میدادند که تا آن زمان خاص آنارشیستها بودند”. براى مثال، توده مردم شعار ” همه قدرت بدست شوراها ” را در معنائى آزادمنشانه درک میکردند. آرشینف (١١) میگوید:”براى زحمتکشان، قدرت شورائى نمیتواند معنائى جز استقلال آنها از لحاظ اجتماعى و اقتصادى داشته باشد”، لنین در کنگره سوم شوراها (اوایل ١٩١٨) گفت:” نظریات آنارشیستى، اینک اشکال زنده اى را ایجاد کرده اند”، کمى بعد در کنگره هفتم حزب (۶ تا ٨ مارس ) وى تزهائى را به تصویب رساند که از جمله شامل پیشنهادات زیر میشدند: اجتماعى کردن تولید و اداره ى آن بوسیله سازمانهاى کارگرى( نظیر سندیکاها، کمیته هاى کارخانه و الخ) ، از میان برداشتن کارمندان، پلیس و ارتش حرفه اى، برابرى حقوق و در آمد همه، شرکت تمام اعضاى شوراها در مدیریت و اداره ى دولت، نابودى تدریجى و کامل پول. در کنگره سندیکاها (بهار ١٩١٨) لنین کارخانه ها را به “کمونهائى از تولیدکنندگان و مصرف کنندگان که خود بر خود حکومت میکنند” ؛ تشبیه کرد. یکى از آنارشوسندیکالیستها، بنام ماکسیموف (١٢) بطورى تحت تاثیر این سخنان واقع شد که گفت: “بلشویکها نه تنها تئورى اضمحلال قدم به قدم دولت را کنار گذاشته اند، بلکه اصولاً ایدئولوژى مارکسیسم را هم ترک کرده و بدل به گروهى از آنارشیستها شده اند”.

انقلاب قدرتمدار

هر چند جبهه گیرى جسورانه به سود و هیجان انقلابى توده ها ، رهبرى انقلاب را نصیب آنان ساخت، ولى هیچگونه تجانسى با ایدئولوژى سنتى و خواستها ى واقعى آنان نداشت. بلشویکها از قدیم الایام، قدرت مدارانى بودند شیفته مفاهیمى چون دولت، دیکتاتورى، تمرکز، حزب، رهبرى، اداره اقتصاد از بالا و در یک کلام تمام چیزهائى که در تضاد آشکار با درک آزادمنشانه از دموکراسى شورائى قرار داشتند.

کتاب لنین “دولت و انقلاب” (١٣) که پیش از قیام اکتبر نوشته شده، آینه تمام نمائى است از دو گانگى افکار وى. بسیارى از صفحات این  کتاب، میتواند امضاى یک آزادمنش را در پاى خود داشته باشد. پیشتر هم گفتیم که آنارشسیتها، لااقل بصورت ضمنى ، از چنین گفتاری قدردانى میکردند. اما مشکل آنست که فراخوان کتاب به انقلاب از پایه (١۴) با دفاعیه اى پرطمطراق در مدح و ثناى انقلاب از بالا، همراه است. نظریات دولت گرا ، مرکزیت طلبى (١۵) و سلسله مراتب خواه (١۶) لنین، نه تنها لاپوشانى نشده اند، بلکه آشکارا در معرض دید قرار گرفته اند: دولت پس از تسخیر قدرت بوسیله پرولتاریا همچنان به حیات خویش ادامه میدهد و تنها بعد از یک دوره ى گذار از میان خواهد رفت. خواننده میپرسد این برزخ چه مدت ادامه میابد؟ لنین چیزى را پنهان نمیکند. وى بدون آنکه تأسفى بدل راه دهد و بیشتر با لحنى که گوئى میخواهد به ما تسکین و دلدارى  دهد، دوران گذرا را ” آرام” و ” دراز مدت” توصیف میکند. لنین، آنگاه که میخواهد عمق افکارش را نشان دهد، حتى ابائى ندارد که بگوید انقلاب با ظاهرى از قدرت شوراها، در حقیقت زاینده “دولت پرولتاریائى” ، ” دیکتاتورى پرولتاریا ” و ” دولتى بورژوازى بدون بورژواى” است. در واقع، دولت سیرى ناپذیر  او قصدش همه چیز است.

سرمایه دارى دولتى آلمان (اقتصاد جنگی ) (١٧) ، یکى از مکاتب معاصر لنین، از یک سو، و سازمان صنایع مدرن و عظیم سرمایه دارى با ” نظم آهنینش” از سوى دیگر الگوها ، سرمشق مطلوب لنین بودند. وى در مقابل انحصار دولتى ، نظیر ” پُست و تلگراف و تلفن” ( آلمان ) ، چنان شیفته شده و خود را میبازد که میگوید: “. چه مکانیزم تحسین آمیز و کاملى! تمام حیات اقتصادى را باید همانند اداره پُست سازمان داد(…) دولت وپایه اقتصادى اى که نیازمند آنیم، همین است!”. 

وى سپس نتیجه میگیرد که تمایل به کنار گذاشتن ” اقتدار” و ” ا نقیاد “، جز خوابى آنارشیستى نیست. اینجاست که روشن میشود شور و هیجان قبلى او بر سر واگذارى تولید و مبادله به اتحادیه هاى کارگرى و اداره آنها به روش خودگردانى، فقط وفقط تردستى اى ناشیانه بوده است. حال دیگر نقشه هاى سحرانگیزش را پنهان نمیکند: همه شهروندان ” کارگران و کارمندان یک تراست دولتى و عمومى خواهند بود” ؛ کل جامعه بدل به اداره و کارخانه اى بزرگ’ خواهد شد؛ شوراها، البته باقى خواهند ماند، منتها زیر یوغ حزب  کارگرى یعنى تحت انقیاد حزبى که وظیفه تاریخى اش”رهبرى” پرولتاریاست. 

آنارشیستهاى روشن بین روسى ، در  قضاوتشان راجع به لنین هیچگاه دچار اشتباه نشدند. آنها، حتى در اوج دوره ” آزادمنشى” لنین، در روزنامه شان “آواى کار” (١٨) در این باره به کارگران هشدار میدادند. چند نمونه از این هشدارهاى پیامبر گانه را میتوان به قلم ولین، در اواخر ١٩١٧و آوریل ١٩١٨ مشاهده کرد”: بلشویکها، سوسیالیست، سیاست باز و دولت گراهستند، افرادى اند معتعقد به مبارزه متمرکز و قدرتمندارانه. به همین علت به محض آنکه قدرت آنها استحکام یافت وقانونى گردد، با روشهاى حکومتى و دیکتاتورى مآبانه اى که از مرکز تحمیل خواهد شد، حیات کشور و مردم را در چنگ خود خواهند گرفت (…) شوراهاى شما (…) رفته رفته تبدیل به ارگانهاى اجرائى حکومت مرکزى خواهند شد(…) دستگاه قدرتمدارى در زمینه ى سیاسى و دولتى بر سر کار خواهد آمد که از بالا عمل کرده و هر آنچه را که از سر راهش قرار گیرد با مشت آهنین خود خُرد خواهد کرد(…) بدا بحال آن کس که با قدرت مرکزى موافق نباشد! . ” تمام قدرتى که وعده اش به شوراها داده میشود در عمل بدست رهبران حزب خواهد افتاد”… 

  ١) جاى تذکر دارد که مترجم با این عقیده نویسنده و به خصوص اینکه نوع مالکیت کنونى در شوروى میتواند زمینه مناسب براى روى کار آمدن رژیمى مردمى باشد، موافق نیست؛ مقاله ى آنارشیسم در انقلاب روس صرفاً به منظور آشنائى خوانندگان با وقایعى تاریخى ترجمه شده و لذا، مترجم خود را ملزم به توافق با اظهار نظرهاى عقیدتى نویسنده در این مورد و چندین مورد دیگر، نمیداند.

۲)Socialisme par en Bas

۳)Kropotkin

۴)Voline

۵)st. Petersbourg

۶) Trotsky

۷)Victor Serege

۸) A. Pankrantova

۹) Socialisation

۱۰) Autogetion

۱۱) Archinoff

۱۲) Maximoff

۱۳) L Etat Et La Revolution

۱۴) Revolution Par En Bas

۱۵) Centralisatrice

۱۶) Hierarchique

۱۷) Kriegswirtschaft

۱۸) Golos Truda

Daniel Guerin  ۱۹۰۴-۱۹۸۸ * دانیل گرن    

متفکر. نویسنده. ژورنالیست.آنارشیست فرانسوی

******

…باز هم به گفته ولین، گرایشات بیش از پیش آنارشیستى توده ها، لنین را وادار کرده بودند براى مدتى راه قدیمى خود را ترک گوید: ادعا میشود که او دولت، قدرتمدارى و دیکتاتورى را فقط براى مدتى کوتاه حفظ خواهد کرد و سپس به یکباره آنارشیسم برقرار خواهد گردید! ” اما، خداى من، نمیتوانید ببینید که (…) حرفهاى شهروند لنین فقط تا زمانى صادق خواهد بود که قدرت حاکم کنونى هنوز ناچار باشد براى استحکام حود به مطالبات توده ها گوش فرا دهد” و سپس لنین بار دیگر به جاده ى قدیمى خود باز خواهد گشت و ” دولت مارکسیستى” را به کاملترین شکلش بنا خواهد کرد؟

پایه و اساس چندانى نخواهد داشت که بگوئیم لنین و گروه  او آگاهانه براى توده ها دام گسترده بودند. در واقع، بلشویکها پیش از آنکه دوروئى پیشه کرده باشند مبتلا به بیمارى دوگانگى عقیدتى بودند. تضاد میان دو قطب فکرى آنها به حدى بود که ظهور سریع آن ناگزیز مى نمود. تنها دو حالت امکان داشت: یا فشار گرایش آنارشیستى توده ها سرانجام بلشویکها را وا میداشت که جنبه قدرتمدارانه نظریات خویش را به فراموشى سپرند، و یا بالعکس، استحکام قدرت آنها، در کنار خاموشى انقلاب مردمى سبب میشد که آنها بوالهوسى هاى ” آنارشیستى ” خود را به خاک سپارند.

اوضاع و احوال هولناک جنگ داخلى و دخالت نظامى کشورهاى بیگانه، آشفتگى ارتباطات و ترابرى در کشور و کمبود وافر تکنیسین، عناصر جدیدى بودند که داده هاى مسئله را دچار تحول و واژگونى کردند.موقعیت تازه، بلشویکها را به انجام اقدامات استثنائى و به سوى دیکتاتورى، تمرکز و به کار گرفتن ” مشت آهنین ” کشاند. اما آنارشیستها این مشکلات را تنها ناشى از دلائل ” عینى ” و خارج از روند درونى انقلاب نمى دانستند. به عقیده آنها، چنین معظلاتى تا حدودى نیز ناشى از منطق درونى درک قدرتمدارانه بلشویکها از انقلاب و خودکامگى هاى قدرت به غایت دیوانسالار و تمرکز یافته آنها بود. بقول وُلین، عدم قابلیت دولت و ادعاى بى پایه ى آن مبنى بر توانائى به کنترل همه ى امور، آنرا چنان در تجدید سازمان حیات اقتصادى کشور ناتوان کرده بود که به فروپاشى واقعى ارکان کشور انجامید. نشانه ى این فروپاشى و ویرانى، فلج شدن فعالیتهاى صنعتى، تخریب کشاورزى و نابودى تمام پیوندهاى موجود میان شاخه هاى اقتصادى مختلف بود.

وُلین در این زمینه مثالى هم مى آورد: کارگران کارخانه سابق نفت نوبل (١٩) در پتروگراد (٢٠)، که رقمشان به ۴٠٠٠ نفر میرسید، چون سرمایه داران کارخانه را بحال خود رها کرده بودند، ابتدا تماسى با دولت بلشویک گرفتند که بى حاصل بود و سپس مصمم شدند خود با وسایلى که در دست داشتند تولید را براه اندازند. براى این منظور، گروههائى تشکیل دادند و بدنبال تهیه سوخت، مواد اولیه، بازار و وسائل حمل و نقل رفتند. در مورد اخیر آنها با رفقاى کارگرشان در راه آهن مذاکراتى را آغاز کرده بودند. در این حال، دولت بلشویک که خود را صاحب اختیار کلیه امور کشور میدانست به خشم آمد، چرا که نمى توانست بپذیرد هر کارخانه اى راساً وارد عمل شود. با این وجود، شوراى کارخانه مزبور سرسختى نشان داد و مجمعى عمومى از کارگران گرد هم آورد. کمیسر خلقى کار ، شخصاً در گیر قضیه شد و رویه ى ” آنارشیستى و خودخواهانه ” کارگران را به سختى مورد انتقاد قرار داد و آنها را تهدید به اخراج بدون پرداخت خسارت کرد. کارگران پاسخ دادند که خواستار هیچ امتیازى نیستند و تنها آرزویشان آن است که دولت کارگران و دهقانان را در سراسر کشور آزاد گذارند تا به شیوه اى که خود مایلند عمل کنند. اما این حرفها بى تاثیر ماندند، دولت بر موضع خود پاى فشرد و کارخانه تعطیل شد.

اظهارات آلکساندر راکولونتاى (٢١)، کمونیست روس، نیز گفته هاى وُلین را تاَىید میکنند. کولونتاى در ١٩٢١ از ابتکارات بیشمار کارگرى، بعلت کاغذ بازى ها پوچ ادارى، نابود میشدند، لب به شکوه گشود و نوشت: “براى کارگران چه تلخ است (…) که مى بینند و میدانند که اگر به آنها حق و امکان عمل داده میشد میتوانستند خود زمام کارها را در دست گیرند (…) [به این علت است که] روحیه ى ابتکار و میل به عمل [در آنها] از بین میرود”.

قدرت شوراها، در عمل چند ماهى بیش از اکتبر ١٩١٧ تا بهار ١٩١٨، پایدار نماند. شوراهاى کارخانه اى بزودى حقوق خود را از کف دادند. مقامات دولت براى این عمل بهانه مى آوردند که گویا خودگردانى نمى تواند با نیازهاى “عقلانى” اقتصادى هماهنگى داشته باشد، سبب رُشد خودخواهى اعضاى هر کارخانه نسبت به دیگران شده، به رقابت میان آنها و به منازعه بر سر منابع کوچک دامن زده و موجب آنست که هر کارخانه اى تلاش کند به هر قیمتى شده به حیات خود ادامه دهد، حتى در حالتی که کارخانه هاى دیگر”براى دولت” مهمتر و به وسایل بیشترى مجهز باشند. در یک کلام و بزبان پانکراتووآ، کار به تکه تکه شدن اقتصاد به شکل ” فدراسیونهاى مستقل تولید کنندگان که آنارشیستها خوابش را میدیدند”مى انجامید. شکى نیست که خودگردانى  نو خاسته کارگرى عارى از عیب نبود. خودگردانى با قدمهاى آهسته و محتاط خود بر آن بود که نوعى از تولید را بدعت گذارد که تا آن هنگام بعید نبود؛ این بهائى بود که کارگران در دوران نوآموزى مزبور ناچار به پرداختش بودند. بقول کولونتاى ، کمونیسم “جز در روندى از کند وکاو عملى و احتمالاً با لغزشهائى چند، بوسیله نیروهاى خلاق خود طبقه کارگر نمى تواند بوجود آید”.

اما رهبران حزبى نظرى دیگرداشتند. آنها اختیاراتى را که پیشتر و به ناچار به کمیته هاى کارخانه اى سپرده بودند، اینک با رضایت خاطر باز میستادند و آنها را بخود اختصاص میدادند.  لنین در ١٩١٨ اعلام کرد که “اراده واحد” را به [اراده جمعى] در اداره ى کارخانه ها ترجیح میدهد. کارگران وادار شدند “بدون قید و شرط” ار خواست روساى روند تولید اطاعت کنند. به عقیده کولونتاى هیچیک از رهبران بلشویک ” اعتمادى به خلاقیت سازمانهاى کارگرى ” نداشتند. بعلاوه، مدیریت کارخانجات هنوز در تسلط عده زیادى عناصر خُرده بورژوا بود که از بقایاى سرمایه دارى سابق بحساب مى آمدند.

این عناصر توانسته بودند سریع خود را با نهادهاى جدید روسیه تطبیق داده و با کسب سمتهاى مسئول در کمیساریاهاى مختلف تلاش میکردند پیوند میان مدیریت اقتصادى کشور را با سازمانهاى کارگرى قطع کرده و آنرا بخود اختصاص دهند. از این تاریخ به بعد شاهد دخالتهاى فزاینده ى دیوانسالارى دولتى در امور اقتصادى کشور هستیم. از ۵ دسامبر ١٩١٧ صنایع شوروى رسماً تحت انقیاد نهادى جدید بنام ” شوراى عالى اقتصادى ” قرار گرفتند که به شیوه اى قدرتمندارانه امور کلیه ارگانهاى تولید را هماهنگ میساخت. کنگره شوراهاى اقتصادى که از  ٢۶ مه تا ۴ ژوئن ١٩١٨ برگذار گردید، تصمیم گرفت انتخاب دوسوم اعضاى هیت مدیره کارخانه ها را به شوراهاى کارگران بسپارد. حکم دولتى ٢٨ ماه مى ١٩١٨ ، اشتراکى کردن (٢٢) صنایع را به سطح کل کشور تعمیم داد؛ همین حکم عملاً کارخانه هائى را که در ماههاى اول انقلاب بصورت خودانگیخته اجتماعى شده بودند، دولتى کرد(٢٣) . مسئولیت سازماندهى ادارى این قبیل کارخانجات بر عهده ى شوراى عالى اقتصادى گذاشته شد. مدیران و کادرهاى فنى سابق در مشاغل خود حفظ شدند با این تفاوت که اکنون حقوق بگیر دولت بودند. در دومین کنگره شوراى عالى اقتصادى در اواخر ١٩١٨ ، گزارشگر کنگره حملات شدید خود را متوجه کمیته هاى کارخانه اى کرد و آنها را متهم ساخت که بجاى هیئت مدیره، خود راساً کارخانه ها را اداره میکنند.

درست است که انتخاب کمیته هاى کارخانه اى، براى حفظ ظاهر، همچون سابق ادامه یافت، اما کار عملاً باین شکل بود که در محل انتخابات یکى از اعضاى سلول کمونیستى کارخانه، در حضور “گارد کمونیست” مسلح آن کارخانه، فهرست نامزدها را از قبل تعیین شده بود، میخواند و سپس کارگران با بالا بردن دست رأى خود را اعلام میکردند. بالطبع هر کس به مخالفت با نامزدهاى پیشنهادى رأى میداد، خود را در معرض مجازاتهاى اقتصادى از قبیل نزول رتبه و حقوق قرار داده بود. بقول آرشینُف، دیگر فقط یک ارباب باقى بود، اربابى همه جا حاضر که دولت نام داشت. رفته رفته روابط میان کارگران و این ارباب تازه ، به صورت همان روابطی در آمد که پیش از آن میان کار و سرمایه وجود داشت.کار مزدگیرانه احیأ شد تنها با این تفاوت که از این پس، کار به شکل وظیفه اى در قبال دولت در آمد.

شورا ها از این پس عملکردى ظاهری داشتند و تبدیل به نهادهاى قدرت حاکم شدند. لنین در ٢٧ ژوئن  ١٩١٨ در کنگره شوراهاى کارخانجات اعلام کرد:” شما باید بدل به سلولهاى پایه اى دولت شوید”. به گفته وُلین، شوراها به سطح ” ارگانهائى کاملاً ادارى  و اجرائى تنزل کردند که وظیفه اى جز رسیدگى به امور پیش پا افتاده ى محلى نداشتند. شوراها تماماً تحت انقیاد “دستورالعمل هاى” قدرت مرکزى ، یعنى ارگانهاى رهبرى حزب قرار گرفتند ” و  دیگر حتى” “سایه اى از قدرت” هم در دست نداشتند. لوزوسکى (٢۴) گزارشگر  کنگره ى سوم سندیکاها (آوریل ١٩٢٠) اذعان کرد:” ما شیوه ى کهنه ى کنترل کارگرى [بر امور کارخانه]  را کنار گذاشته ایم و فقط اصل دولت را حفظ کرده ایم”. از این به بعد، “کنترل” بوسیله دستگاهى دولتى تحت عنوان”بازرسى کارگرى و دهقانى”(٢۵) اعمال میشد.

از سوى دیگر، بلشویکها از فدراسیونهاى صنعتى، که ساختار مرکزیت  یافته اى داشتند، استفاده کردند تا کمیته هاى کارخانه ها را، که بالعکس از ماهیتى فدرالیست و آزادمنش برخوردار بودند، مهار کرده و به زیر سلطه خود کشند. از اول آوریل ١٩١٨ ، پیوند میان  این دو نوع سازمان، عملى انجام شده بحساب مى آمد. از این پس ، سندیکاها که خود تحت مراقبت حزب بودند، وظیفه حفظ نظم را برعهده گرفتند. براى نمونه سندیکاى فولادکاران پتروگراد ” ابتکارهاى ضد سازمانى” در کمیته هاى کارخانه ها را ممنوع اعلام کرد و گرایش ” فوق العاده خطرناک” آنها را به انتقال قدرت در این یا آن کارخانه به کارگران محکوم نمود. رهبران سندیکا ها مدعى بودند که گویا گرایشات مزبور جز بدترین شکل تقلید از تعاونیهاى تولیدى نیست که تازه بقول آنها ” فکر اینگونه تعاونیهاى از مدتى پیش به ورشکستگى کشیده” و اگر هم به انجام برسد”عاقبتى جز تبدیل کارخانه ها به موسسات سرمایه دارى” نخواهد داشت. ” تمام کارخانه هائى که صاحبانشان آنها را به حال خود رها کرده، یا در آنها خرابکارى کرده اند، باید تحت اداره ى دولت در آیند”. در دست گرفتن مدیریت کارخانه ها از سوى کارگران، آنهم بدون رضایت دستگاهى سندیکائى، عملى تلقى میشد ” غیر قابل پذیرش”.

بعد از آنکه اقدامات فوق به اجرا در آمد و میدان عمل کارگران تا اندازه اى محدود شد، مرحله ى دیگر آغاز شد که اینبار خود سندیکاها را هدف گرفت. سندیکاها مهار شده و استقلال خود را از دست میدادند،” پاکسازى”  میشدند، کنگره هایشان به تعویق مى افتاد و اعضایشان دستگیر میشدند، سازمانهایشان از میان برداشته میشدند و یا در واحدهاى بزرگتر ادغام میگردیدند. هنگامیکه روند اخیر به پایان رسید، کلیه گرایشات آنارشوسندیکالیستى نابود شده بودند و جنبش سندیکائى مستقیماً به یوغ دولت و حزب واحد کشیده شده بودند.

تعاونیهاى مصرف هم به همین درد دچار شدند. در ابتداى انقلاب، اینگونه تعاونیها همه جا شکوفا شده بودند، هر روز بر شما آنها افزوده میشد و با یک دیگر پیوند میخوردند. اما خطاى آنها در نظر رهبران دولتى، آن بود که از کنترل حزب خارج شده و تعدادى سوسیال دموکرات ( منشویک) در آنها نفوذ کرده بودند. دولت نخست، مغازه هاى محلى را از آذوقه و وسائل حمل و نقل، باین بهانه که گویا دست به ” تجارت خصوصى ” یا ” سوداگرى” میزنند و گاه حتى بدون عنوان کردن هیچ دلیلى ، محروم کرد. سپس با یک ضربه ى نهائى کلیه تعاونیهاى آزاد تعطیل شدند و بجاى آنها ، به شیوه اى دیوانسالارانه، تعاونیهاى مصرفى در کمیساریاى آذوقه رسانى و تعاونیهاى ویژه ى تولید صنعتى در شوراى  عالى اقتصادى، بوجود آمدند. تعداد زیادى از اعضاى تعاونیهاى سابق نیز دستگیر و روانه ى زندانها شدند.

طبقه کارگر نتوانست با سرعت و دقت عمل لازم عمل کند. این طبقه، در  کشورى وسیع و عقب افتاده که اکثریت جمعیتش را روستائیان تشکیل میدادند، پراکنده و مُنفرد افتاده بود و محرومیتها و مبارزات انقلابی طویل المدت آنانرا فرسوده  کرده بود. از همه اینها گذشته، بهترین عناصر طبقه کارگر یا به جبهه هاى جنگ داخلى فرستاده شده بودند  یا در دستگاه حزبى و دولتى جذب گشته بودند. با این وجود، بسیارى از کارگران، محرومیت از دستآوردهاى انقلاب، بزیر یوغ رفتن و حقارت خویش را همگى ناشى از نخوت و خودکامگى اربابان جدید بود؛ احساس میکردند و به ماهییت واقعى “دولت پرولتاریائى” ادعایى پى برده بودند.

براى نمونه در تابستان ١٩١٨  کارگران ناراضى در کارخانجات مسکو و پتروگراد دست به انتخاب نمایندگى از میان خود زدند تا با تشکیل ” شوراهاى نمایندگان (٢۶) خود، آنها را به مقابله با ” شوراهاى کارخانه “(٢٧) که در تصرف قدرت مرکزى بودند، بفرستند. بقول کولونتاى، کارگر احساس میکرد، میدید و درک میکرد که به کنارگذاشته شده است؛ وى میتوانست شیوه زندگى کارمندان را با زندگى خود که ” دیکتاتورى پرولتاریا ” لااقل در حرف به اسم او بر قرار بود مقایسه کند.

کارگران سرانجام هنگامى کاملاً متوجه ى قضایا شدند که دیگر کار از کار گذاشته بود. قدرت حاکم فرصت کافى پیدا کرده بود که خود را با استحکام تمام سازمان دهد و چنان نیروى سرکوبى مهیا کند که قادر باشد هر تلاشى از سوى توده ها در جهت مبارزه مستقل را به نابودى کشد. به گفته وُلین نبردى سخت و نا برابر ( که خارج از روسیه تقریباً ناشناخته ماند) تا سه سال میان پیشقراولان طبفه ى کارگر از یک سو و دستگاه دولتى ، که لجوجانه جدائى خود را از توده ها انکار میکرد، از سوى دیگر، بطول کشید. از سال ١٩١٩ تا سال١٩٢٠ اعتصابات کارگرى  در مراکز بزرگ صنعتى همچون پتروگراد و بویژه در مسکو رو به فزونى گذاشتند و همانطور که خواهیم دید بشدت سرکوب شدند.

درون خود حزب حاکم نیز یک ” اپوزیسیون کارگرى” سر بر آورد و خواستار باز گشت به اصول دموکراسى شورائى و خودگردانى شد. در همین کنگره حزب، در مارس ١٩٢١، یکى ار سخنگویان این اپوزیسیون، آلکساندر کولونتاى دست به پخش جزوه اى در میان نمایندگان زد. در این جزوه آزادى براى سندیکاها و انتخاب یک ارگان مرکزى مدیریت اقتصاد ملى از سوى ” کنگره اى از تولید کنندگان” ، خواسته شده بود. اما جزوه مزبور بلافاصله جمع آورى و ممنوع اعلام شد. لنین توانست تقریباً  به اتفاق آرا  قطعنامه اى در محکوم ساختن نظریات اپوزیسیون کارگرى ، که ” انحرافات خُرده بورژوائى و آنارشیستى ” توصیف شدند، به تصویب رساند. گرایش ” سندیکالیستى” و نیمه آنارشیستى” اعضاى اپرزیسیون کارگرى، در نظر وى ” خطر مستقیمى” بود که انحصار قدرت بوسیله حزب و بنام پرولتاریا را تهدید میکرد.

مبارزه سپس به رهبرى مرکزى سندیکاها کشانده شد. تومسکى (٢٨) و ریازانُف (٢٩) به جرم حمایت شان از استقلال سندیکاها در برابر حزب، از شرکت در هیئت رئیسه محروم و تبعید شدند. رهبر اصلى اپوزیسیون کارگرى شلیپنیکوف (٣٠) و بعد از او میاسنیکوف (٣١) رهبر یکى دیگر از گروه هاى اپوزیسیون، نیز به همان سرنوشت دچار شدند. میاسنیکوف، کارگرى واقعى بود که در ١٩١٧، دوک بزرگ میشل (٣٢) را به سزاى اعمالش رسانیده بود. وى کسى بود که پیش از انقلاب، ١۵ سال سابقه ى مبارزه ى حزبى داشت، ٧ سال زندانى کشیده بود و ٧۵ روز اعتصاب غذا کرده بود. “جرم ” او تنها آن بود که در نوامبر ١٩٢١ به خود جرأت داد جزوه اى منتشر کند که در آن عنوان نماید که کارگران اعتماد خود را نسبت به کمونیستها از دست داده اند چرا که حزب دیگر زبان مشترکى با پایه مردمى نداشته و سرکوب که در سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ علیه بورژواها بکار میرفت، اکنون علیه طبقه ى کارگر اعمال میشود. ..

ا۱۹) Nobel   ۲۰) Petrograde. 21) Alexandra kolontai  ۲۲) Collectivisation. 23) Nationalisation. 24) Losovsky  ۲۵) Inspection Ouvriere Et Paysanne  ۲۶) Conseils des Delegues  ۲۷) Soviets D Entreprise. 28) Tomsky. 29) Riazanov. 30) Chlipnnikov  ۳۱) G.I. Miasnikov. 32)

نقش آنارشیستها

اما ببینیم در این فاجعه، یعنى در استحاله انقلاب آزادمنش به عکس خودش؛ نقش آنارشیستها چه بود. در کشور روسیه تقریباً هیچگونه سنت مبارزه آنارشیستى وجود نداشت. باکونین و کروپوتکین، آنارشیستهاى روس، در خارج از روسیه بدین مکتب پیوسته بودند و هرگز در زادگاه خود فعالیت انارشیستى نداشتند، آثار آنها، لااقل پیش از انقلاب ١٩١٧ ، همواره در کشورهاى بیگانه و به زبانهاى خارجى منتشر میشدند و تنها بخشهاى کوچکى از آنها، با محدودیت و مشکلات بیشمار و در خفا به روسیه راه مى یافتند. در آموزش اجتماعى، سوسیالیستى و انقلابى روسها، کوچکترین نشانه اى از آنارشیسم پیدا نبود. بالعکس، بقول وُلین: ” جوانان فهمیده روس، کتابهایى مى خوانند که در آنها سوسیالیسم در قالبى دولتى عرضه میشود”. نظریات دولت گرایانه در اندیشه ها خانه کرده بود؛ سوسیال دموکراسى آلمان افکار را آلوده ساخته بود.

در این میان، آنارشیستها جز ” گروهى قلیل از آدمهایى فاقد نفوذ ” نبودند. شمار آنها به زحمت به چند هزار میرسید. باز هم به گفته وُلین جنبش آنارشیستى  ” ضعیفتر از آن بود که بتواند تاثیرى بلافصل و محسوس بر سیر حوادث داشته باشد”. از این هم که بگذریم، آنارشیستها غالباً روشنفکرانى فردگرا بودند که به ندرت با جنبشى کارگرى در هم مى آمیختند. وُلین و نستور ماخنو (٣٣) از جمله موارد استثنایى [ یعنى پیوند میان آنارشیستها و توده هاى مردمى ] بودند. ماخنو در زادبومش اوکرائین (٣۴) در قلب توده ها پرورش یافته بود؛ همو در خاطراتش، آنارشیسم روس را به باد انتقاد بیرحمانه گرفته و آنرا ”  گاه عقب مانده از کاروان حوادث، و گاه به کل خارج از آنها …” ؛ توصیف میکرد.

اما چنین قضاوتى را باید بدور از انصاف دانست. نقش آنارشیستها در فاصله ى دو انقلاب فوریه و اکتبر، بهیچ  روى قابل انکار نیست. تروتسکى در کتاب خود موسوم به ” تاریخ انقلاب روس” (٣۵) بکرات به نقش آنها اشاره کرده. آنارشیستها افرادى ” جسور” و ” رزمنده ” بودند که به رغم تعداد اندک شان، در آنهنگام که بلشویکها هنوز ضد پارلمان گرا نشده بودند، با اصل مجلس موسسان مخالفت میورزیدند؛ هم آنها بودند که پش از لنین، شعار ” تمام قدرت بدست شوراها ” را بر پرچم خود نقش زده بودند؛ هم آنها بودند که بر خلاف خواست بلشویکها، به جنبش خودانگیخته اجتماعى کردن مساکن دامن میزدنند. مبارزان آنارشوسندیکالیست، حتى پیش از انقلاب اکتبر، در پاره اى مناطق کارگران را به اشغال کارخانه ها تشویق میکردند.

در روزهاى انقلابى که به زندگانى جمهورى بورژوازى کرنسکى (٣۶) پایان دادند، آنارشیستها در صف اول نبرد نظامى قرار داشتند. هنگ دوینسک (٣٧) تحت فرماندهى آزادمنشانه پر سابقه ای چون گراچوف (٣٨) و فدوتوف (٣٩) بود که توانست کادت هاى (۴٠) ضد انقلابى را از میان بر دارد. آناتول ژلزینیاکوف (۴١) بود که توانست به کمک گروه نظامى خود مجلس موسسان را تعطیل کند و بلشویکها کارى جز تائید عمل انجام شده نکردند. گروه هاى پارتیزانى بسیارى نیز نظیر گروه موکرووسوف (۴٢) گروه چرنیاک (۴٣) و غیره، که بوسیله آنارشیستها یا تحت رهبرى آنها تشکیل شده بودند، در فاصله ى سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ بدون وقفه علیه ارتش سفید مى جنگیدند.

بعلاوه، کمتر شهر پر اهمیتى در روسیه یافت میشد که گروهى از آنارشیستها یا آنارشوسندیکالیستها در آن فعالیت انتشاراتى قابل ملاحظه اى نداشته باشند. انتشار روزنامه، گاهنامه، اعلامیه، بروشور و کتاب از جمله این فعالیتها بودند. دو مجله هفتگى در پتروگراد (۴۴) و یک روزنامه در مسکو، هر کدام با تیراژ بیست و پنج هزارنسخه منتشر میشدند. با تعمیق انقلاب و اوج گیرى اش از پایه توده ها، رقم مخاطبین آنارشیستها نیز فزونى گرفت.

 روز ۶ آوریل ١٩١٨، سرهنگ فرانسوى ژاک سادول (۴۵)، که براى ماموریتى به روسیه آمده بود، در گزارشى نوشت:” در میان گروه هاى مخالف، آنارشیستها، فعالترین، مبارزه ترین و احتمالاً مردمى ترین گروه مخالف است (…) بلشویکها [ از این مساله ] نگرانند”. وُلین در پایان سال ١٩١٨ میگوید: “… نفوذ آنارشیستها به جاى رسیده بود که بلشویکها، که نه انتقادى را مى پذیرفتند و نه، از آنهم کمتر، حاضر به قبول هیچگونه اختلاف نظرى نبودند، بصورت جدى و روزافزون نگران شده بودند” . باز به گفته وٰلین: براى مقامات بلشویک ” تحمل تبلیغات آنارشیستى برابر(…) با خودکشى بود. این مقامات با تمام قدرت خود تلاش میکردند که از تبلیغات مذبور جلوگیرى کنند؛ سپس آنها را ممنوع کردند و سرانجام با نیروى سهمگین خود هر گونه تظاهر نظریه آزادمنش را در هم کوفتند “.

 دولت بلشویک ” کار را با بستن وحشیانه ى مراکز آزادمنش و با اعلام ممنوعیت هر گونه تبلیغ و فعالیت آنارشیستى آغاز کرد”. شب ١٢ آوریل ١٩١٨ در مسکو، نیروهاى گارد سرخ که تا به دندان مسلح بودند، با یورشى غافلگیر کننده ٢۵ خانه ى  اشغالى از سوى آنارشیستها را ” پاکسازى” کردند؛ آنارشیستها که تصور میکردند که حمله از طرف گارد سفید است، دست به مقابله زدند. وٰلین میگوید؛ دولت به سرعت روش هاى جدید و خشونت آمیز اختیار کرد. زندان، سلب حقوق قانونى و اعدام از جمله این روشها بودند.”در فاصله چهار سال، دولت بلشویک تا اندازه اى پیش رفت که توانست جریان آزادمنشانه ى مسلح را در اواخر ١٩٢١ از میان بر دارد”.

د ر این میان، انشعاب در صفوف آنارشیستها به دو گرایش، یکى آنها که معتقد به سازش با رژیم بودند و دیگر آنها که از قبول چنین سازشى سر مى پیچیدند، نابودى آنها را تسهیل کرد. گروه نخست براى توجیه عمل خود، دم از” ضرورت تاریخى” وفادارى به رژیم میزدند و اعمال دیکتاتور مآبانه آنرا، لااقل در دید کوتاه تأئید میکردند. براى این گروه، پیروزى در جنگ داخلى و در هم شکستن ضد انقلاب در درجه ى اول اولویت قرار داشتند.

اما در نظر آنارشیستها سازش ناپذیر، تاکتیک فوق نوعى کوته بینى سیاسى بود، چرا که ناتوانى هاى دستگاه دیوانسالار دولتى و در نتیجه ناامیدى و نارضایتى مردمى بود که حرکتهاى ضد انقلاب را تغذیه میکرد. از این گذشته، دولت بلشویک نیز، دیگر تمایزى  مابین مبارزه جناح پیشرو انقلاب آزادمنش ، در اعتراض به ابزارهاى سلطه او  و اعمال جنایتکارانه رقباى دست راستى اش، قائل نبود. در نتیجه، صحه گذاشتن و پذیرش دیکتاتورى و ترور براى آنارشیستها که خود قربانى این روشها بودند، معادل سیاست خودکشى بود. سرانجام سازش بخشى از آنارشیستها،موسوم به ” شورایى ها ” (۴۶) سرکوب بخش دیگر را سهولت بخشید. قربانیان کسانى بودند که دولت از آنها با عناوینى چون ” آنارشیستهاى دروغین” ، ” خیال پردازان غیر مسئول که سر در آسمانها دارند”، ” ابلهان سر در گم” ، ” تفرقه افکن “، مجنونین خطرناک” یا ” راهزن و ضد انقلابى” نام مى برد.

از جمله آنارشیستهاى سازش کار، ویکتور سرژ از دیگران با هوشتر بود و سخنش از دیگران  نفوذ بیشترى داشت. سرژ که خود را به رژیم فروخته بود، جزوه اى به چاپ رساند و در آن تلاش کرد تا در مقابل انتقادات آنارشیستها از دولت دفاع کند. کتابى که او بعد ها منتشر ساخت، یعنى ” سال اول انقلاب روس ” (۴٧) تا اندازه ى زیادى هدف نابودى شوراها بوسیله بلشویسم را تعقیب میکرد و در آن حزب در واقع نخبگان رهبرى آن بمثابه ى مغز طبقه کارگر معرفى شده بود. پرولتاریا تنها قادر و موظف به انجام چیزى است که باید از سوى رهبران منتخب از میان نیروى پیشتاز طبقه، تعیین شود. بدون چنین رهبرانى توده هاى سازمان یافته در شوراها جز ” مشتى از آدمهایى با تمایلات مغشوش که گاه جرقه هایى از آگاهى در نزد آنها دیده میشود” نیستنند.

البته ویکتور سرژ تیز هوشتر از آن بود که در باره ى ماهیت واقعى دولت شوروى دچار توهم شود. اما این دولت هنوز در هاله اى از اعتبار و حیثیت نخستین انقلاب پیروزمند پرولتاریایى قرار داشت، هنوز ضد انقلاب جهانى دست از حمله و تهدید علیه این دولت بر نداشته بود، و همین موارد، دلیل معتبرى براى ویکتور سرژ، و بسیارى از انقلابیون دیگر به حساب مى آمد که آنها را به نحوى از انحاء به سکوت در مقابل اعمال این رژیم وا مى داشت.

در تابستان ١٩٢١، ویکتور سرژ در گفتگویى خصوصى با گاستون لووال (۴٨)، آنارشیستى که با هئیت نمایندگى اسپانیا براى شرکت در کنگره ى سوم انترناسیونال کمونیستى به مسکو آمده بود، چنین گفت: ” حزب کمونیست دیگر نه دیکتاتورى پرولتاریا، بلکه دیکتاتورى بر پرولتاریا را اعمال میکنند”. لووال در بازگشت به فرانسه، مقالاتى در روزنامه ” آزادمنش” (۴٩) به انتشار رساند و با تکیه بر وقایع مشخص، و با مقایسه حرفهاى خصوصى سرژ و سخنان رسمى او، وى را متهم به ” دروغ گوئى تعمدى ” کرد. اِما گلدمن (۵٠) آنارشیست امریکایى که او نیز در مسکو، ویکتور سرژ را دیده بود، در کتاب خود تحت عنوان ” زندگانى من ” (۵١) نظر چندان خوشایندى نسبت به وى ندارد.

ماخنوچینا

از میان برداشتن آنارشیستهاى شهرى که هسته هایى کوچک و بدون قدرت بودند، کارى نسبتاً ساده بود. اما در جنوب اوکرائین وضع به گونه ای دیگر بود. نستور ماخنو فرزند یک دهقان فقیر اوکرائینى که در ١٩١٩ سى سال بیش نداشت، در این منطقه دهقانان آنارشیست را گرد هم آورده و سازمانى اقتصادى – نظامى بر پا ساخته بود. نستور در دوره جوانى در انقلاب ١٩٠۵ شرکت کرده و به مکتب آنارشیسم پیوسته بود. دولت تزارى او را محکوم به مرگ کرده و سپس با تخفیف مجازات روانه زندانش کرده بود. ماخنو هشت سال تمام را – تقریباً همیشه در زنجیر- در زندان بوتیرکى (۵٢) گذرانده بود. هشت سالى که تنها مکتب او شمرده میشدند. پیر آرشینوف (۵٣) از جمله هم بندان ماخنو، تا اندازه اى نقصان وى در تحصیلاتش را، جبران کرد.

از فرداى انقلاب اکتبر، ماخنو ابتکار سازماندهى مستقل توده هاى دهقانى را در منطقه اى پُر جمعیت و گسترده به دست گرفت. این منطقه که هفت میلیون سکنه داشت و سرزمینى به درازاى ٢٨٠ و به پهناى ٢۵٠ کیلومتر را در بر میگرفت در منتهى الیه جنوبى خود به دریاى آزف (۵۴) و بندر بردیناسک (۵۵) مى رسید. مرکز منطقه، گولیا پولى یه (۵۶) شهرک بزرگى بود با ٢٠ تا ٣٠ هزار تن جمعیت. این منطقه که از زمانهاى دور یاغى و سر کش بود در سال ١٩٠۵ صحنه ى شورشهاى قهرآمیز شده بود.

 ماجرا هنگامى آغاز شد که بدنبال انعقاد عهدنامه برست – لیتوفسک ( فوریه _ مارس ١٩١٨) نیروهاى اشغالگر آلملن و اطریش، اوکرائین را اشغال و حکومتى دست راستى را در آنجا به قدرت رساندند. حکومت اخیر شروع به بازگرداندن زمینها به اربابان سابق کرد، زمینهایى که دهقانان انقلابى به تازه گى از دست زمینداران خارج کرده بودند. زحمتکشان ( دهقانان )  به دفاع مسلحانه از دست آوردهاى انقلابى خود برخاستند. مقاومت و نبرد آنها در دو جبهه انجام میگرفت، از یک سوى علیه نیروهاى ارتجاعى و از سوى دیگر علیه دخالتهاى بیجاى کمیته هاى بلشویک و مصادرات اموالشان بوسیله آنها. ماخنو در رأس این جنبش عظیم دهقانی قرار گرفت. وى نقش دادگسترى را داشت که میتوان او را به رابین هودی آنارشیست تشبیه کرد. دهقانان به وى لقب ” پدر ماخنو ” داده بودند. نخستین عمل مسلحانه ماخنو، تسخیر شهر گولیا پولى یه ، در اواسط سپتامبر ١٩١٨ بود. اعلام صلح در ١١ نوامبر همین سال، موجب عقب نشینى نیروهاى اشغالگر آلمانى – اطریشى شد و در همان حال موقعیتى بینظیر به ماخنو عرضه کرد تا بتواند به ذخیره تسلیحات و آذوقه دست یازد.

اصول کمونیسم آزادمنش، براى اولین بار در تاریخ، در اوکرائین آزاد، به اجرا گذاشته شد و تا حدى که شرایط جنگ داخلى اجازه میداد، خودگردانى نیز به عمل در آمد. زمینهائى که از چنگ ملاکان سابق خارج شده بودند، بصورت اشتراکى بوسیله دهقانانى که در ” کمونها ” یا ” شوراهاى کار آزاد ” ، گرد هم مى آمدند، به زیر کشت میرفتند و اصول برادرى و برابرى در آنها رعایت میشد. هر مرد، زن و کودکى میبایستى به اندازه توانش کار میکرد. اعضایى که براى انجام کارهاى ادارى بطور موقت انتخاب میشدند، بعد از خاتمه مدت نمایندگى بار دیگر به کار عادى خود در کنار اعضاى دیگر کمون باز مى گشتند. هر یک از شوراها تنها مجرى خواستهاى دهقانان محلى بود که وى را انتخاب کرده بودند. واحدهاى تولیدى ابتدا در سطح منطقه ها ساخته میشدند. شوراها در  یک نظام اقتصاد عمومى  متحد شده بودند که بر اصل برابرى اجتماعى استوار بود و نسبت به احزاب سیاسى مختلف استقلال داشت. هیچ سیاستمدارى حق نداشت خواستهاى خود را تحت پوشش قدرت شوروى به آنها دیکته کند. اعضا ى شوراها میبایستى زحمتکشانى واقعى بوده که منحصرا در خدمت منافع توده هاى ستم کش قرار داشتند.

هرگاه ماخنویستها به محلى وارد میشدند، آفیش هایى بر دیوارها نصب میکردند که بر آنها چنین نوشته بود:” آزادى دهقانان و کارگران تنها بخود آنها تعلق دارد و هیچ محدودیتى نمى پذیرد. فقط خود کارگران و دهقانان حق دارند بصورتى که خود مایلند و با درک خویش از قضایا وارد عمل شوند، خود را متشکل سازند و در تمام زمینه هاى زندگى با یکدیگر به تفاهم دست یابند(…) ماخنویستها حقى به جز کمک کردن به آنها، مطلع ساختن و توصیه به آنها در این یا آن مورد ندارند. ماخنویستها نه میتوانند نه میخواهند که بر کارگران و دهقانان حکومت کنند.

بعدها در هنگامیکه در پائیز ١٩٢٠، طرافداران ماخنو ناچار شدند براى انعقاد پیمان کوتاه مدتى با دولت بلشویک به پاى میز مذاکره نشینند، بر اضافه نمودن جملات زیر در عهدنامه تاکید کردند: ” در منطقه تحت نفوذ ارتش ماخنویست، کارگران و دهقانان نهادهاى آزاد خویش را براى اداره ى اقتصادى – سیاسى خود  بوجود خواهند آورد. این نهادها مستقل بوده و بصورت فدراتیو، از طریق عقد پیمان با ارگانهاى حکومتى جمهورى شوروى  پیوند خواهند خورد”. نمایندگان بلشویک در مذاکره، از شنیدن این جملات دچار شگفتى شدند، این بخش را از سایر نکات عهدنامه جدا کردند تا پس از مراجعه به مسکو نظر خود را اعلام کنند، و بدیهى بود که در مسکو چنین خواستهایى” مطلقاً غیر قابل پذیرش ” ارزیابى شدند.

 یکى از ضعفهاى نسبى جنبش ماخنو،کمبود روشنفکران آزادمنش در آن بود. البته در این زمینه، کمکهایى هر چند نامتداوم از خارج بدان میشد. شهرهائی نظیر خارکوف (۵٧) و کورسک (۵٨) بوسیله آنارشیستهایى که از اواخر ١٩١٨ در جمعیتى بنام نابات ( ناقوس ) (۵٩)  گرد هم آمده بودند و ولین در راس آنها قرار داشت. این گروه از آنارشیستها در آوریل ١٩١٩، کنگره اى تشکیل دادند و در آن ” بصورت قاطع و نهایى، هر گونه شرکت سوویت ها را که تبدیل به سازمانهاى کاملاً سیاسى بر پایه قدرتمدارى، مرکزیت و دولت” شده بودند را رد کردند. این بیانیه از سوى دولت بلشویک به منزله اعلام جنگ تلقى شد و نابات وادار گردید که کلیه فعالیتهاى خود را متوقف سازد. بدنبال این جریان ولین موفق شد در ژوئیه همان سال به مرکز فرماندهى ماخنو بپیوندند و در کنار پیر آرشینوف، عهده دار شاخه ى فرهنگى و آموزشى جنبش شود. وی ریاست یکى از کنگره هاى جنبش را که در ماه اکتبر در آلکساندروسک (۶٠) برگزار شد؛ بر عهده داشت  . در این کنگره تزهایى عمومى در جهت تدقیق خط مشى ” شوراهاى آزاد ” به تصویب رسیدند.

نمایندگان دهقانان و پارتیزانها در کنگره ها گرد هم می آمدند. اما این سازمان غیر نظامى در واقع، دنباله اى از ارتش شورشگر دهقانى بود. این ارتش که با تاکتیک چریکى عمل میکرد، فوق العاده پر تحرک بود و قادر بود که به کمک سواره نظام، و پیاده نظام خود، که با ارابه هاى چند اسبه به سرعت جابجا میشدند، تا روزى ١٠٠ کیلومتر پیشروى کند. ارتش دهقانى بر پایه هایى کاملاً آزادمنش استوار بود: اصل داوطلبانه بودن عضویت و اصل انتخابى بودن کلیه درجات نظامى بوسیله کمیسیونهاى پارتیزانى تدوین شده وپس از تصویب آنها در مجامع عمومى، دقیقاً از سوى کلیه افراد رعایت میشدند.

نیروهاى ماخنو، ارتش سفید اشغالگر را با مشکلات زیادى روبرو ساخته بودند، و این در حالى بود که واحدهاى گارد سرخ بلشویک عمل چندان موثرى در این زمینه نداشتند. این واحدها تنها در حاشیه راه هاى آهن و بدون دور شدن از قطارهاى زره پوش خود، جنگ میکردند و با نخستین شکستها چنان با شتاب عقب مى نشستند که غالباً حق فرصت سوار کردن نیروهاى خود را نیز پیدا نمى کردند. به همین دلیل، دهقانانى که بدون در دست داشتن سلاح در روستاهاى خود به انزوا در آمده بودند و در معرض تهدید ضد انقلابیون قرار داشتند، اعتماد چندانى به بلشویکها نمیکردند. آرشینوف مورخ جنبش ماخنویست مى نویسد: ” افتخار نابود ساختن ضد انقلاب دنیکین (۶١) در پائیز ١٩١٩، عمدتاً به شورشیان آنارشیست تعلق دارد”.

بعد از ادغام واحدهاى گارد سرخ در ارتش سرخ ماخنو از قبول انقیاد ارتش خود تحت فرماندهى عالى تروتسکى، فرمانده ارتش سرخ، سر باز زد. به همین دلیل بود که تروتسکى، این ” انقلابى بزرگ ” گمان برد که وظیفه دارد علیه قیام ماخنویست وارد عمل گردد. روز ۴ ژرئن ١٩١٩، وى فرمانى صادر کرد که در آن ماخنویستها به صف آرایى در مقابل قدرت شوراها  در اوکرائین متهم شده، و هر گونه شرکت در کنگره بعدى آنها ممنوع اعلام شده و ” خیانتى بزرگ ” قلمداد گردید. در همین فرمان، دستور دستگیرى نمایندگان کنگره مذبور صادر شد. در همین حال، تروتسکى عملکردى را بدعت گذاشت که ١٨ سال بعد، استالینیستها در اسپانیا دست به تقلید از آن زدند؛ وى از تحویل سلاحهاى لازم به طرفداران ماخنو خوددارى کرد و از وظیفه خود در کمک به آنها شانه خالى کرد تا سپس بتواند آنها را متهم به ” خیانت ” کرده و به حال خود رهایشان سازد تا بدست نیروهاى ارتش سفید قلع و قمع گردند.

 با این همه، ارتش سرخ و ارتش ماخنو، دوبار هنگامیکه وخامت حملات اشغالگران، لزوم عمل مشترک را ایجاب میکرد، به موافقت با یکدیگر دست یافتند. یکبار در مارس ١٩١٩ علیه دنیکین و دیگربار در تابستان و پائیز ١٩٢٠، علیه تهدید قواى سفید رانگل (۶٢) که سر انجام بوسیله ماخنو از میان رفتند. اما به محض اینکه خطرات حاد دور میشدند، ارتش سرخ عملیات نظامى خود علیه پاراتیزانها را از سر میگرفت، و گروه اخیر بصورت لاینقطع به حملات آنها پاسخ میداد.

 در اواخر نوامبر ١٩٢٠، دولت بلشویک دامى بر سر راه ماخنویستها گسترد. افسران ارتش ماخنویست در کریمه (۶٣) از سوى بلشویکها به شرکت در شورائى نظامى دعوت شدند، اما در محل با سرعت تمام بوسیله پلیس سیاسى ( چکا ) دستگیر و تیرباران و پارتیزانهاى همراهشان خلع سلاح گردیدند. در همین حین، یورش سازمان یافته اى علیه گولیاپولى یه آغاز شد. نبرد نابرابر میان آزادمنشان و ” قدرتمداران ” ٩ ماه بطول انجامید، و سرانجام ماخنو از نیروهاى پر شمار و مجهز بلشویک شکست خورد. وى در ماه اوت ١٩٢١ ابتدا به رومانى پناهند شد و سپس عازم پاریس گردید، چندى بعد در همین شهر بود که ماخنو در فقر و بیمارى در گذشت. بدین ترتیب حماسه ماخنوچینا، که به گفته آرشینوف نمونه اى بر جسته از جنبش مستقل توده هاى رنجبر بود، به پایان رسید، اما به مثابه ى منبع و سر چشمه اى الهام بخش براى آینده ى زحمتکشان جهان، همچنان به حیات خود ادامه داد.

*****

۳۳) Nestor Makhno 34) Ukraine 35) Historie De Revolution Russe 36) Krensky 37) Dovinsk 38) Gratchoff 39) Fedotoff 40) Cadets 41) Anatol Jelezniakoff 42) Mokrooussoff 43) Tcherniak 44) Petrograd 45) Jacques 46) Sovietiques 47) L AN I D DE LA Revolution Russe 48) Gaston Leval 49) Le Libertaire 50) Emma Goldman 51) Living My Life 52) Boutirki 53) Pierr Archinoff 54) Azof55) Berdiansk 56) Gulyai-Polye 57) Khrkov 58) Koursk 59) Nabat 60) Alexandrovsk 61) Dinikine 62) Wrangel 63) Crimee .

کرونشتاد

آرزوها و مطالبات دهقانان انقلابى ماخنویست شباهت بسیارى به تمایلات کارگران و ملوانان دژ دریائى کرونشتاد (۶۴) ، که در فوریه و مارس ١٩٢١ سر به قیام گذاشتند ، داشت. کارگران شهرها فقط از موقعیت مادى تحمل ناپذیر ناشى از کمبود مواد غذائى، سوخت، وسایل ترابرى و غیره در رنج بودند، بلکه ناچار بودند رژیم بیش از پیش دیکتاتورمنش و فراگیر ( توتالیتر ) حکم را نیز که کوچکترین تظاهرات نارضائى را در هم مى شکست، تحمل کنند. در اواخر ماه فوریه چندین اعتصاب در پتروگراد، مسکو و تعدادى از مراکز صنعتى  دیگر براه افتادند. کارگران از کارخانه اى به کارخانه دیگر میرفتند و آنها را یکى پس از دیگرى به تعطیل میکشادندند. گروه هاى تازه اى از کارگران هر روز بر گرد شعار نان و آزادى به صفوف قبلى مى پیوستند. پاسخ دستگاه حاکم، تیراندازى بسوى کارگران بود و جواب کارگران بدین تجاوز، گردهمائى اعتراضى بزرگى که با شرکت بیش از ١٠٠٠٠ تن برگزار گردید. 

کرونشتاد، پادگنى دریائى در جزیره اى بود در ٣٠ کیلومترى شهر پتروگراد. جزیره در خلیج فنلاند قرار داشت که زمستانها سراسر یخ مى بست. جمعیت کرونشتاد از ملوانان و هزاران کارگرى تشکیل میشد که در زرادخانه هاى نیروى دریائى مشغول بکار بودند. در تغییر و تحولات انقلابى ١٩١٧ ، ملوانان کورنشتاد نقش پیشتازى ایفا کرده و تروتسکى آنها را ” غرور و افتخار انقلاب روس” لقب داده بود. ساکنان غیر نظامى کرونشتاد نیز به نوبه ى خود کمون آزادى تشکیل داده و از قدرت حاکم نسبتاً مستقل بودند. در مرکز شهر، میدان عظیمى وجود داشت که از همچون تالارى مردمى استفاده میکردند. این میدان گنجایش بیش از ٣٠٠٠٠ جمعیت را داشت. درست است که در ١٩٢٢، ملوانان کورنشتاد فاقد قابلیت و ترکیب انقلابى ١٩١٧ بودند و ریشه هاى    دهقانى در آنها بسیار قوى تر از پیشینیانیشان بود، اما آنها هنوز روحیه ى مبارزه جوى خود را حفظ کرده و به برکت تجربه هاى گذشته هنوز حق شرکت در جلسات کارگران پتروگراد را براى خود نگاه داشته بودند. بهمین دلیل، همزمان با اعتصاب کارگران پتروگراد آنها نیز نمایندگانى براى اعلام پشتیبانى خود به آن شهر اعزام کردند که از میان راه بوسیله نیروهاى نظامى مجبور به بازگشت شدند. با این همه در طى دو گرد همائى از خواسته هاى کارگران حمایت کردند. در گرد همائى دوم که روز اول ماه مارس با شرکت بیش از ١۶٠٠٠ ملوان، کارگر و سرباز برگزار شد، برغم حضور کالینین (۶۵) ، رئیس کمیته اجرائى مرکزى، قطعنامه اى  به تصویب رسید که در آن خواسته شده بود در مهلتى ١٠ روزه کنفرانسى ار کارگران و سربازان سرخ و ملوانان شهر و استان پتروگراد و کرونشتاد، خارج از حیطه ى احزاب سیاسى تشکیل گردد. در همین قطعنامه انحلال “افسران سیاسى” گروه هاى ضربتى کمونیستى و “گارد کمونیست” کارخانه ها نیز خواسته شده بود. به عقیده اهالى کرونشتاد هیچ حزب سیاسى حق برترى بر دیگران نداشت. هدف دقیقاً قدرت انحصارى حزب حاکم بود. شورشیان کرونشتاد ابائى نداشتند که این انحصار را “غاصبانه” قلمداد کنند. روزنامه رسمى کمون جدید، ایزوستیاى کرونشتاد گواه این امر است که در آن از زبان ملوانان خشمگین چنین مى خوانیم: تنها نگرانى حزب کمونیست بعد از تسخیر قدرت ، حفظ آن براى خود با توسل به همه وسائل ممکن بوده، حزب خود را از توده ى مردم جدا ساخته و از بیرون کشیدن کشور از حالت ویرانى عمومى ناتوان بود. اعتماد کارگران را از کف داده و دیوانسالار شده بود.  شوراها اختیارات خود را از دست داده و جنبه ى ساختگى و وابسته پیدا کرده بودند. سندیکاها دولتى شده بودند. دستگاه پلیسى همجا حاضر، مردم را تحت فشار قرار میداد و قوانین خود را به ضرب اعدام و ارعاب بدآنها تحمل میکرد. در زمینه اقتصاد، بجاى سوسیالیسم ادعائى که پایه آن قاعدتاً میبایستى کار آزاد میبود، سرمایه دارى خشن دولتى استقرار یافته بود. کارگران همچون گذشته استثمار میشدند و جز مُزدوران ساده این تراست گسترده ى ملى به حساب نمى آمدند. توهین کرونشتاد به “مقدسات” هیئت حاکم تا به جائى پیش رفت که در “خطاناپذیرى” رهبران و رئوساى عالى انقلاب نیز شک کرد. کرونشتاتى ها با گستاخى تمام ، تروتسکى و حتى لنین را به باد تکسخر گرفتند. و سر انجام ، آنها در فراسوى خواسته هاى بلافصل نظیر استقرار آزادى ها، انتخابات آزاد در تمام ارگانهاى دموکراسى شورائى والخ، خواستى بلند پروازانه تر نیز داشتند؛ خواستى با محتوائى کاملاً  آنارشیستى: خواست”انقلاب سوم” . 

شورشیان در واقع بر آن بودند که در جبهه ى انقلابى ها باقى بمانند و از دستاوردهاى انقلاب اجتماعى پاسدارى نمایند اهالى کرونشتاد تأئید میکردند که هیچ مجه مشترکى با کسانیکه خواهان ” احیاى تازیانه تزاریسم ” هستند، نداشته و اگر تمایل خود به سرنگونى قدرت ” کمونیستها ” را مخفى نمیکنند، این نه از آنروست که خواهان ” بازگشت کارگران و دهقانان به زندگى برده وار:” باشند. از سوى دیگر، کرونشتاتیها همه پلهاى میان خود و رژیم را خراب نمیکردند و هنوز امید داشتند بتوانند با ” رژیم زبان مشترکى بیابند”. و بالاخره، اگر آنان خواستار آزادى عقیده بودند، این ازادى را نه براى همه بلکه براى طرافداران صادق انقلاب، یعنى آنارشیستها و ” سوسیالیستهاى چپ ” میخواستند. ( عبارت ” سوسیالیستهاى چپ ” براى جدا کردن سوسیال دموکراتهاى یا منشویک از جمع سوسیالیستها بکار میرفت ). بهرحال گستاخى کرونشتاد تا به جائى پیش رفته بود که براى  امثال لنین و تروتسکى قابل تحمل نبود. رهبران بلشویک قاطعانه انقلاب را با حزب کمونیست یکسان پنداشتند و هر کس که بر خلاف لین اسطوره ى حزبى حرکت میکرد را جز ” ضد انقلاب ” میدانستند. در مقابل چشمان آنها، تنها جزمهاى مارکسیستى-لنینیستى در خطر اضمحلال بود. و کرونشتاد بویژه از آنرو آنها را بوحشت مى انداخت که جنبشى بود که آگاهانه پرولتاریائى که به اعتراض علیه این مدعیان دیکتاتورى پرولتاریا بر خاسته برد. از این گذشته، لنین برهانه ساده لوحانه اى در این مورد عنوان میکرد و آن اینکه در مقابل دیکتاتورى حزب وى ، تنها روش ممکن دیگر ابقاى تزاریسم است و بس. در واقع دولتمردان کرملین در ١٩٢١ بهمان صورتى قضایا را تحلیل میکردند که بعدها، سردمداران پائیز ١٩۵۶ کردن: کرونشتاد طلایه اى بود از بوداپست. 

مسئولیت سرکوب کرونشتاد را تورتسکى شخصاً به عهده گرفت. وى در آن هنگام از شرکت کنندگان در کنگره ى دهم حزب در مسکو بود. لنین وى را به پتروگراد فرستاد و او همان چند ساعتى که در این شهر حاضر بود اتمام حجت خطاب به یاغیها صادر کرد. در این اتمام حجت، ملوانان کرونشتاد متهم به وابستگى به ” گارد سفید “، همدستى با قدرتهاى غربى اشغالگر و ” بورس پاریس” شدند و اعلام شده بود که با توسل به قهر آنها را وادار به تسلیم خواهند کرد. تلاش اما گلدمن و آلکساندر برکمن (۶۶) آنارشیستهاى آمریکائى که از کشور خود اخراج و به موطن کارگران پناه آورده  بودند نیز در این مورد بى حاصل ماند. آنها در نامه اى تاثیرانگیز خطاب به زینویوف، به کار گرفتن خشونت در این قضیه را محاسبه اى خطاکارانه قلمداد کرده وا از ” رفقاى بلشویک” تقاضا نمودند که کار را با مذکرات برادرانه فیصله دهند. کارگران پتروگراد نیز که به ضرب و زور حکومت نظامى ، مرعوب و مطیع شده بودند، نتوانستند براى نجات کرونشتاد قدمى بردارند. توخاچفسکى (۶٧) از جمله افسران تزاریست سابق، که بعدها به درجه ى سپهبدى رسیده بود، مسئول فرماندهى نیروهاى اعزامى براى سرکوب کرونشتاد شد. این افراد را به حکم قرعه انتخاب کرده بودند چرا که اکثر سربازان سرخ از اسلحه کشیدن بر روى برادران طبقاتى خود اعلام انزجار میکردند. از روز ٧ مارس، بمباران دژ کرونشتاد آغاز شد. محاصر شدگان واپسین فراخوان خود را با عنوان ” تا دنیا بداند.” صادر کردند: ” خون بیگناهان، بر سر کمونیسم، این دیوانگان سر مست از قدرت، خواهند ریخت، زنده باد شوراها! “. نیروهاى دولتى با پیشروى بر یخهاى فنلاند سر انجام توانشتند” طغیان ” کرونشتاد را در جنشواره اى از خون و کشتار به نابودى کشانند. 

آنارشیستها نقش چندانى در جنبش کرونشتاد نداشتند. با این وجود نباید فراموش کرد که کمیته انقلابى کورنشتاد از دو تن از آنها دعوت کرد که به جنبش بپیوندند: نخست یارچوک (۶٨) ( موسس شوراى کرونشتاد در ١٩١٧ ) و دیگرى وُلین. اما چنین دعوتى بى نتیجه ماند چرا که هر دوى این افراد در آن زمان در چنگ بلشویکها بودند. بقول اید اِمت (۶٩) مورخ و نگارنده کتاب ” قیام کرونشتاد” (٧٠) ، نفرذ آنارشیستها بر کرونشتاد را تنها ” از آن نظر میتوان عنوان کرد که آنارشیسم نیز مبلغ نظریه ى دموکراسى کارگرى بود”. بهررو ، هر چند آنارشیستها مستقیماً دخالتى در قیام نداشتند، آن را از آن خود دانستند. وُلین بعدها نوشت :” کونشتاد نخستین تلاش کاملاً مستقل مردمى براى رهائى از قید هر گونه قدرت و برپائى انقلاب اجتماعى بود؛ این تلاش  بدست خود توده هاى زحمتکش، مستقیماً بودن دستیازى به ” شبانهاى سیاسى “. ” رهبران ” و ” قیم ها ”  بانجام رسید”. آلکساندر برکمن نیز میگفت : ،ًکرونشتاد، افسانه ى دولت پرولتاریایى را نقش بر آب کرد و ثابت نمود که میان دیکتاتورى حزب کمونیست و انقلاب جاى هیچ سازشى نیست “. 

آنارشیسم، مرگ و زندگى

بزعم عدم دخالت مستقیم آنارشیستها در قیام کورنشتاد، سرکوب این قیام بهانه اى مناسب به دست دستگاه حاکم داد تا کار را با ایدئولوژى آنارشیسم، که هنوز او را بوحشت مى انداخت، یکسره کند. چند هفته پیش از آغاز شورش ، یعنى ٨ فوریه ١٩٢١ ، کورپتکین پیر ، در خاک روسیه درگذشت. تشیع جنازه او مراسم پر شکوهى را بهمراه داشت. جمعیتى که شمار آن حداقل به ١٠٠ هزار نفر میرسید، کالبد او را تشیع میکرد. پرچمهاى سرخ با پرچمهاى سیاه گروههاى آنارشیستى در هم آمیختند. بر سیاهى درفش، با خطوط سرخ این جمله به چشم میخورد: “آنجا که قدرت هست، جاى آزادى خالى است”. نویسندگانى که شرح حال کروپتکین را قلم زده اند، از این تظاهرات بعنوان” آخرین نمایش بزرگ علیه استبداد بلشویکها” یاد میکنند. شرکت کنندگان در آن “نه فقط براى بزرگداشت کورپتکین، بلکه همچنین با خواست برقرارى آزادى به آن وارد شده بودند”. بعد از سرکوب کورنشتاد، صدها آنارشیست دستگیر شدند. چند ماه قبل تر، آزادمنشى بنام فانى بارون(٧١) و هشت تن دیگر از دوستانش در سیاهچالهاى زندان چکا در مسکو تیرباران شدند. تیر خلاص بر مغز آنارشیسم مبارز شلیک شد. در همین حال، در خارج از روسیه، آنارشیستهائى که تجربه ى روسیه را از سر گذرانده بودند دست بکار گسترده ى انتقاد و بازبینى عقاید خود زدند تا اندیشه ى آزادمنش را بیش از پیش تدفیق نمایند. در اوایل سپتامبر ١٩٢٠،کنگره ى اتحادیه ى آنارشیستهاى اوکرائین، نابات (٧٢) ، صریحاً عبارت “دیکتاتورى پرولتاریا” (که در حزب متمرکز شده) ، کارمندان و مشتى از رهبران، بر توده میکشاند، رد کرده بود. کروپتکین نیز کمى بیش از مرگ، نگرانى خود را از رشد ” دیوانسالارى تمام و کمالى” در کشور بیان کرده بود: ” به عقیده من ، تلاش در راه بر پا ساختن جمهورى کمونیستى بر پایه هائى دولتى و سخت مرکزیت گرا، و در زیر فشار آهنین دیکتاتورى تک حزبى به شکستى کامل منجر شده است. روسیه به ما نشان داد که چرا نمى بایست کمونیسم را تحمیل کرد”. روزنامه فرانسوى” آزادمنش” در شماره ٧ خود در ١۴ ژانویه ١٩٢١، فراخوان پر شورى از سوى آنارکوسندیکالیستهاى روس خطاب به پرولتاریاى جهان منتشر کرد: ” رفقا، همچون ما به حاکمیت بورژوازى در کشورهایتان پایان دهید. اما هشیار باشید، اشتباه هاى ما را تکرار نکنید. نگذارید کمونیسم دولتى بر میهنتان حاکم گردد”. 

آنارشیست آلمانى، رودلف روکر (٧۴) نیز در ١٩٢٠ کتابى تحت عنوان ” ورشکستگى کمونیسم دولتى ” تالیف و آنرا در ٩٢١ به انتشار رساند. این نخستین تجزیه و تحلیل سیاسى از مسخ انقلاب روس بود. بنظر روکر ” دیکتاتورى پرولتاریائى” کذائى نه بیان خواست طبقه اى اجتماعى بلکه دیکتاتورى حزبى بود که دعوى نمایندگى طبقه کارگر را داشت حال آنکه تنها تکیه گاهش قدرت سر نیزه هایش بود. ” زیر پوشش دیتاتورى پرولتاریا، طبقه جدیدى رشد و نمو کرد است: طبقه ى کمیسارها یا کمیسر سالارى؛ امروز توده هاى وسیع مردمى اختناق این طبقه را بهمان اندازه اى حس که دیروز اختناق رژیم سابق را احساس میکردند”. آنگاه که تمام عناصر زندگى اجتماعى را بزور و کاملاً بزیر فرمان حکومتى تام الااختیار بکشیم نتیجه ” چیزى جز سلسله مراتب کارمندى نخواهد بود و این سرنوشت ناگذیر انقلاب روس بوده است”. بلشویکها نه فقط دستگاه دولتى حاکم در جامعه ى پیشین را بعاریت گرفتند بلکه چنان قدرتى بدان دادند که هیچ حکومت دیگرى را اباى آن نبود”. 

در ماه ژوئن  ١٩٢٢ ، گروهى از آنارشیستهاى پناهنده در آلمان کتابى کوچک و افشاگرانه بنام ” سرکوب آنارشیسى روسیه ى شورائى” منتشر کرند که بقلم آ. گورى لیک (٧۵) ، آ. کوموف(٧۶) و ولین نوشته شده بود. ولین خود در ١٩٢٣ کتاب مذبور را بزبان فرانسه برگرداند. در همین کتاب فهرستى از نام آنارشیستهاى شهید به ترتیب حروف الفبائى آمده بود. آلکساندر برکمن در ١٩٢٠ و ١٩٢٢ ، و اماگلدمن در ١٩٢٢ و. ١٩٢٣ جزوات متعددى در مورد حوادث ناگوارى که در روسیه شاهد آنها بودند، به انتشار رساندند. ماخنویستهائى هم که جان سالم بدر برده و به غرب پناه آورده بودند، نظیر پیر آرشینوف و خود نستور ماخنو، به نوبه ى خویش مشاهدات خود را منتشر کردند. بسیار بعد، در جریان جنگ دوم جهانى، دو اثر بزرگ و اساسى آزادمنشان در باره ى ” انقلاب روسیه” که به قلم ژ. ب. ماکسیموف (٧٧) و ولین نوشته بودند، بچاپ رسیدند. این در اثر خود گواهى بودند بر گذشت سالیان دراز و پختگى اندیشه ها در نزد آنارشیستها. ماکسیموف، که گواهى خود را بزبان انگلیسى به انتشار رساند، عقیده داشت که درسهاى گذشته ضامن آینده اى بهتر هستند. طبقه حاکم جدید در شوروى نمیتواند و نباید براى همیشه به حیات خویش ادامه دهد و سر انجام روزى سوسیالیسم آزادمنش بر آن توفیق خواهد یافت. شرائط عینى ، چنین تحولى را ناگزیر خواهد ساخت: ” آیا قابل قبول است (…) که کارگران خواهان بازگشت سرمایه داران به کارخانه ها باشند ؟ هرگز ! چرا که دقیقاً بر علیه استثمار  دولت و دیوانسالاران آنست که آنها سر به شورش برداشته تند. ” آنچه که کارگران میخواهند اینست که بجاى سیستم اداره ى قدرتمندارانه تولید، سازمان شوراهاى کارخانه اى خود را که در فدراسیونى گسترده متحد خواهند شد، بنشانند. آنچه کارگران میخواهند، خودگردانى کارگرى است. بهمین ترتیب دهقانان نیز بخوبى آگاهند که امروز مساله بازگشت به اقتصاد فردى اصولاً مطرح نیست وتنها راه حل کشاورزى جمعى و همکارى جمعیتهاى روستائى با شوراهاى  کارخانه اى و سندیکاها و در یک کلام وسعت بخشیدن به برنامه ى انقلاب اکتبر در آزادى میباشد”. به نظر ولین هر کوششى که با الهام از الگوى روس صورت گیرد ثمرى جز ” سرمایه دارى دولتى بر اساس استثمار نفرت انگیز توده ها” ندارد. و این ” بدترین نوع سرمایه دارى است و هیچ ربطى با حرکت انسانیت بسوى جامعه سوسیالیستى ” ندارد. چنین الگوبرداریهائى نمى تواند جز به ” دیکتاتورى تک حزبى  که نتیجه محتوم آن از میان رفتن هر گونه آزادى بیان، مطبوعات، سازمان و عمل حتى براى جریانهاى انقلابى و حفظ این امتیازات تنها براى حزب حاکم “، جز به ” تفتیش عقاید اجتماعى ” و ” خاموش ساختن طوفان انقلاب ” بیانجامد. ولین معتقد است که استالین ” از آسمان فرو نیفتاده بود ” ، استالین و استالینیسم نتیجه منطقى نظام قدرتمدارى هستند که در سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢١ پایه گذارى و استقرار یافت. ” این است درس جهانى تجربه ى عظیم و تعیین کننده ى بلشویسم، درسى که در پرتو وقایع آینده، بزودى براى تمام آنها که رنج میکشند و ستم میبینند، تمام آنها که مى اندیشند و مبارزه میکنند، آشکار خواهد شد.پایان

۶۴ -Cronstadt 65-Kalinine 66- Alexandere Berkman 67- Toukhatchevsky 68-Yartchouk 69-Ida Mett 70- La Revolte De cronstadt 71-Fanny Baron 72- Nabat 73- Le Liberataire 74-Rudolf Rocker 75- A. Gorielik 76- A. Komoff 77- G.P. Maximoff

منبع : سایت آبگون

 

——————————————————————————————————————————————————————————————————–

آدرس و اسامی صفحات مرتبط با مجموعه عصر آنارشیسم


poql8j0h
 
:

۱- سایت عصر آنارشیسم

http://asranarshism.com

 

آدرس و اسامی صفحات ما در فیسبوک

 

۲- فیسبوک عصر آنارشیسم

https://www.facebook.com/asranarshism

 

۳- فیسبوک بلوک سیاه ایران

https://www.facebook.com/iranblackbloc

 

۴ – فیسبوک آنارشیستهای همراه روژاوا و باکورAnarchists in solidarity with the Rojava

https://www.facebook.com/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DA%98%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B1-Anarchists-in-solidarity-with-the-Rojava-434646579975914

 

۵- فیسبوک دفاع از زندانیان و اعدامیان غیر سیاسی

https://www.facebook.com/sedaye.bisedayan

 

۶ – فیسبوک کارگران آنارشیست ایران

https://www.facebook.com/irananarchistlabors

 

۷- فیسبوک کتابخانه آنارشیستی

https://www.facebook.com/anarchistlibraryfa

 

۸ – فیسبوک آنارشیستهای همراه بلوچستان

https://www.facebook.com/anarchistinsupportbaluchistan

 

۹ – فیسبوک  هنرمندان آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchistartistss

 

۱۰ – فیسبوک دانشجویا ن آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchiststudents

 

۱۱ – فیسبوک شاهین شهر پلیتیک

https://www.facebook.com/shahre.shahin

 

۱۲ – فیسبوک آنتی فاشیست

https://www.facebook.com/ShahinShahrPolitik

 

۱۳ – فیسبوک صدای زندانیان سیاسی

https://www.facebook.com/SupportPoliticalPrisoners

 

۱۴- صدای زندانیان سیاسی در تلگرام

telegram.me/VoiceOfPrisonersOfConscience

 

۱۵ – عصر آنارشیسم در تلگرام

 

۱۶- عصر آنارشیسم در اینستاگرام

 

۱۷ – عصر آنارشیسم در توئیتر

https://twitter.com/asranarshism

 

۱۸ – بالاچه عصر آنارشیسم در بالاترین

https://www.balatarin.com/b/anarchismera

 

آدرس تماس با ما

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است