فصلی از کتاب اخیر چامسکی با عنوان: Who Rules the World؟ ترجمه: امیر غلامی

نگاهی دیگر به مسئولیت روشنفکران

۷ تیر مقالات

پیش از اندیشیدن به مسئولیت روشنفکران بهتر است توضیح دهیم که درباره چه کسانی حرف می زنیم.
مفهوم مدرن «روشنفکران» با بیانیه معروف به «مانیفست روشنفکران» به شهرت رسید. این مانیفست را حامیان دریوفس (دریفوسیان) که تحت تأثیر امیل زولا بودند در سال ۱۸۹۸ طی  یک نامه سرگشاده به رئیس جمهور فرانسه منتشر کردندو در آن به اتهام خیانت آلفرد دریفوس افسر توپخانه ارتش فرانسه و لاپوشانی بعدی این اتهام اعتراض کردند. نامه دریفوسیان، روشن‌فکر را شخصی مدافع عدالت و مقابل قدرت معرفی می‌کند که واجد شجاعت و صلابت است. اما در آن زمان چنین تصویری از دریفوسیان وجود نداشت. چنان که استیون لوکس جامعه شناس نشان داده،  دریفوسیان اقلیتی تحصیل کرده بودند که توسط اکثریت روشنفکران رسمی هم عصرشان، به ویژه آن‌هایی که «چهره های ماندگار آکادمی فرانسه» خوانده می شدند،  به سختی سرزنش می شدند. از نظر موریس باره ی رمان نویس، سیاستمدار و سرکرده ضد دریفوسیان، آن‌ها یک عده «آنارشیست های محافل ادبی» بیش نبودند. از نظر فردیناند برونتیر، یکی دیگر از آن «چهره ماندگار»، خود واژه «روشنفکر» نشانگر «یکی از مسخره ترین انحرافات زمانه ماست – این واژه یعنی برکشیدن نویسندگان، دانشمندان، آموزگاران و لغت شناسان به مقام اَبَرانسان» هایی که جرأت می‌کنند «ژنرال های ما را احمق، نهادهای اجتماعی را بیهوده و سنت‌هایمان را ناسالم  بخوانند».

اما روشنفکران کیستند؟‌ اقلیتی که تحت تأثیر زولا بودند (و او خود به اتهام افترا محکوم به زندان و مجبور به فرار از کشور شد)، یا چهره‌های ماندگار آکادمی؟ پژواک این پرسش از خلال قرن‌ها، با بیان‌های مختلف طنین انداز است.

دو مقوله روشنفکر
یک پاسخ به این پرسش در خلال جنگ جهانی اول مطرح شد. هنگامی که روشنفکران هر دو سوی جبهه با شور و حرارت برای حمایت از دولت هایشان صف کشیدند. در «مانیفست نود و سه» چهره‌های برجسته یکی از فرهیخته ترین کشورهای اروپا، غرب را فراخواندند که «ما را باور کنید! باور کنید که این جنگ  مانند خانه و دل هایمان برای ما مقدس است و ما به عنوان یک ملت متمدن، میراث داران گوته، بتهوون و کانت، باید این جنگ را تا پایان پیش ببریم». همتایان این گروه در سوی دیگر خندق روشنفکران هم با شور و اشتیاق مشابه حامی نبرد مقدس بودند اما در خودستایی گوی سبقت را از رقیب ربودند. در مجله نیو رپوبلیک اعلام کردند که «اقدام مؤثر و قاطع در امر جنگ توسط طبقه ای انجام گرفته که با قدری تسامح می‌توان آن‌ها را روشنفکران خواند.» این به اصطلاح پیشروان باور داشتند که تصمیم درباره ورود ایالات متحده به جنگ «پس از تأملات عمیق و  داوری اخلاقی عقلای قوم» اتخاذ شده است. اما در حقیقت این روشنفکران قربانی نقشه های وزارت اطلاعات بریتانیا بودند، که در خفا می‌خواست «افکار بیشتر جهانیان را هدایت کند» و به ویژه در پی شکل دهی افکار روشنفکران پیشرو آمریکایی بود که می توانستند کمک کنند تا کشور صلحجوی ایالات متحده به تب جنگ گرفتار شود.

جان دیویی بسیار تحت تأثیر «درس بزرگ روانشناختی و آموزشی» جنگ قرار گرفت. جنگی که ثابت کرد که انسان‌ها – و به ویژه «عقلای قوم» – چگونه می‌توانند زمام امور بقیه را در دست گیرند و دیگران را… آگاهانه و هوشمندانه مدیریت کنند» تا به اهداف مورد نظر خود برسند (و فقط چند سال بعد دیویی از «روشن‌فکر مسئول» زمان جنگ جهانی اول به «آنارشیست محافل ادبی» بدل شد و «رسانه های غیرآزاد»‌ را نکوهش کند و پرسید که «تحت رژیم اقتصادی فعلی،  آزادی روشنفکری و مسئولیت اجتماعی تا چه حد ممکن است؟»

البته همه روشنفکران متعبدانه به نفع دولت هایشان بسیج نشدند. چهره‌های برجسته‌ای مانند برتراند راسل، اوژن دبس، روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنتشت هم، مثل زولا،‌ محکوم به زندان شدند. مخصوصاً محکومیت دبس شدید بود. او به جرم به پرسش گرفتن انگاره «جنگ برای دموکراسی و حقوق بشر» که پریزیدنت ویلسون مطرح کرده بود به ده سال زندان محکوم شد. حتی پس از پایان جنگ هم ویلسون نپذیرفت که دبس را عفو کند، تا بالاخره پرزیدنت هادرینگ او را رها کرد. برخی ناراضیان مثل تورستن وبلن تنبیه شدند اما برخورد با آن‌ها شدت کمتری داشت. وبلن بعد از تهیه گزارشی که نشان می‌داد می‌توان با خاتمه تعقیب وحشیانه اتحادیه های کارگری، به ویژه اتحادیه کارگران صنعتی جهان (IWW)، مشکل کمبود نیروی کار در مزارع را رفع کرد، از شغل خود در اداره مدیریت غذای ایالات متحده اخراج شد. راندلف بورن پس از نقد «جامعه ملل امپریالیست نیکوکار» و رویه پرو استعماری آن  از ادامه همکاری با نشریات به اصطلاح پیشرو باز ماند.

در سراسر تاریخ، این الگوی تشویق و تنبیه عیان است: عموما کسانی که به صف خدمت حکومت ها درآمدند توسط عموم جامعه روشنفکری تشویق شدند و آنان که به صف خدمت حکومت ها در نیامدند تنبیه شدند.

در سالهای بعد، دانشگاهیان عالی مقام تصویر روشن‌تری از این دو سنخ روشن‌فکر ارائه دادند. منحرفان از خط حکومت را «روشنفکران ارزش محور» خواندند. که «تهدیدی برای حکومت دموکراتیک به شمار می‌روند. تهدیدی که دست کم، می‌توانند به همان خطرناکی اشرافیت سابق، جریان های فاشیستی و احزاب کمونیستی باشند.» این موجودات خطرناک،‌علاوه بر دیگر شرارت ها، «خود را وقف تحقیر رهبری جامعه، و به چالش گرفتن متولیان امور می کنند» و حتی با نهادهایی در می‌افتند که مسئول «آموزش عقیدتی جوانان»‌ هستند.  بعضی مانند برون، به چنان فرومایگی می‌رسند که اصالت جنگ را منکر می شوند. این نقد گزنده موجودات شروری که با اتوریته و نظم حاکم در می‌افتند دستپخت دانشگاهیان لیبرال اینترنشنالیست کمیسیون سه گانه است – که دولت کارتر عمدتا از میان اعضای آن‌ انتخاب شد . این مطلب در گزارش بحران دموکراسی مورخ ۱۹۷۵ انتشار یافت.  اعضای این کمیسیون هم مانند «پیشرو»های نشریه نیو رپابلیک زمان جنگ جهانی اول، مفهوم روشن‌فکر را فراتر از انگاره برونتیر بسط دادند تا «روشنفکران سیاست‌ساز و تکنوکراتیک» را هم شامل شود، یعنی متفکران جدی و مسئولی که خود را وقف کار سازنده برای سیاستگزاری در چارچوب نهادهای مستقر می‌کنند و البته مجریان خوب آموزش عقیدتی نسل جوان هستند.

آنچه به ویژه مایه نگرانی دانشگاهیان کمیسیون سه گانه بود «دموکراسی مفرط» در زمانه ی بحران بود، یعنی در دهه ۱۹۶۰ که بخش‌های سنتا منفعل و بی‌تفاوت جامعه وارد عرصه سیاسی شدند تا علائق خود را دنبال کنند: اقلیت ها، زنان، جوانان،‌ پیران، کارگران و خلاصه توده هایی که گاه گروه های حامی «علائق خاص» نامیده می شوند. باید بین این گروه‌ها و آن‌هایی که آدام اسمیت «اربابان نوع بشر» می‌خواند، آنهایی که «معماران اصلی» سیاست‌های دولت هستند و حکم مطلق شان «همه چیز برای ما و هیچ چیز برای دیگران» است،  فرق نهاد. برای مولفان کمیسیون سه‌گانه، نقش سروران در عرصه سیاسی محل نزاع یا حتی محل بحث نیست چرا که این سروران نمایندگان «علائق ملی» هستند. درست مانند آن‌هایی که برای کشاندن کشور به جنگ «پس از تأملات  عمیق و  داوری اخلاقی عقلای قوم» به خود درود می فرستادند.

کمیسیون سه گانه برای  غلبه بر زحمات فراوانی که گروه‌های حامی علائق خاص برای دولت ایجاد کرده بودند «میانه روی بیشتر در دموکراسی» را توصیه کرد، که به معنی منفعل کردن مجدد گروه‌های محروم بود و چه بسا حتی برگشت به دوران خوش گذشته که «ترومن می‌توانست با همکاری عده قلیلی از وکلا و بانکداران وال استریت کشور را اداره کند» و به این ترتیب دموکراسی شکوفا شد.

کمیسیون سه گانه به خوبی می‌توانست ادعا کند که به نیات اصلی قانون اساسی آمریکا وفادار است، متنی که «اساسا یک سند اشرافی بود که برای لگام زدن به تمایلات دموکراتیک زمانه نگاشته شده بود» تا ، به بیان گوردون وود تاریخنگار، قدرت را به «گروه های مناسب تر» مردم تفویض کند و «کسانی را که ثروتمند نبودند» یا اصل و نسب مناسب نداشتند یا متعلق به محافل قدرت نبودند طرد کند. البته در دفاع از مدیسون باید خاطرنشان کرد که ذهنیت او پیشا-سرمایه داری بود. وقتی می‌گفت که قدرت باید در دستان «ثروتمندان ملت» و «مردان توانمندتر» باشد منظورش «دولتمردان روشن اندیش» و «فیلسوفان نیکوکار» یک جهان خیالی رومی بود. قرار بود این دولتمردان،  مردانی «اصیل و نجیب» باشند که از «خرد، وطن دوستی، مِلک و استقلال رأی» برخوردارند و «خرد آن‌ها بهتر از بقیه می‌تواند مصلحت ملت را تشخصی دهد و حب وطن و عدالت خواهی آنان موجب می‌شود تا کمتر از بقیه مصلحت عموم را فدای ملاحظات خواص کنند». از نظر مدیسون، این چنین مردان فرهمند «چشم انداز عمومی را توسیع و تلطیف می بخشند» و از علائق عموم در برابر «شرارت های» اکثریت دموکراتیک صیانت می کنند. روشنفکران ویلسونی هم به همین سیاق می توانستند از کشفیات جدید در علوم رفتاری ابراز خشنودی کنند وقتی که ادوارد تورندایک روانشناس و نظریه پرداز آموزش در سال ۱۹۳۹ نوشت:

این بخت بلند بشریت است که بین هوش، و اخلاقیات یعنی تمایل به نیکی به همنوع رابطه تنگاتنگی هست… در نتیجه کسانی که توانمندتر از ما هستند به طور میانگین نیکوکارتر هم هستند و  اغلب ایمن تر است که مقدرات مان را به آن‌ها واگذاریم تا به خودمان.

این آموزه ای آسودگی آور است اما برخی ممکن است بیاندیشند که آدام اسمیت تیزبین تر بود.

وارونه سازی ارزش‌ها
تمایز بین دو مقوله روشن‌فکر چارچوبی فراهم می‌آورد تا به تعیین «مسئولیت روشنفکران»‌ بپردازیم. این عبارت مبهم است: آیا منظور مسئولیت اخلاقی روشنفکر به عنوان انسان‌های شایسته است ، تا از مزیت جایگاه اجتماعی خود برای پیشبرد آزادی، عدالت، بخشش، صلح و دیگر ملاحظات احساسی استفاده کند؟‌یا منظور از مسئولیت این است که از روشنفکر انتظار می‌رود که به عنوان «روشنفکر سیاست-محور و تکنوکرات» نقش ایفا کند و به جای طعن رهبری و نهادهای مستقر به خدمت آن‌ها در آید؟ چون اغلب قدرت حرف آخر را می‌زند این دسته اخیر هستند که «روشنفکران مسئول» خوانده می‌شوند در حالی که دسته نخست در خانه خود مطرود و مغضوب می شوند.

تمایز بین این دو مقوله روشن‌فکر، در مواجهه با دشمن هم برقرار است، اما در این مورد  ارزش‌ها وارونه می شوند. در مورد اتحاد شوروی سابق، روشنفکران ارزش-محور به عنوان ناراضیان محترم مورد ستایش آمریکاییان قرار می گرفتند، در حالی که ما برای آپاراتچیک ها و کمیسرها، یعنی سیاست‌گذاران و تکنوکرات های شوروی، جز سرزنش و تحقیر چیزی نداشتیم. به طور مشابه، در ایران هم ما ناراضیان شجاع را قدر می نهیم اما کسانی را که از ملاسالاری حاکم دفاع می‌کنند سرزنش می کنیم. در جاهای دیگر هم عموما چنین است.

به این ترتیب،  عبارت محترمانه «ناراضی» به طور گزینشی استعمال می شود. مسلماً این عبارت با طنین خوشایندش به روشنفکران ارزش‌محور آمریکایی یا آنان که با استبدادهای مورد حمایت آمریکا در خارج مبارزه می کنند اطلاق نمی شود. مورد جالب توجه نلسون ماندلا را ملاحظه کنید، که تنها در سال ۲۰۰۸ بود که  نام ماندلا از لیست تروریستی رسمی وزارت خارجه آمریکا خارج شد و به او اجازه دادند که بدون کسب مجوزهای خاص به آمریکا سفر کند. بیست سال قبل از آن،   مطابق گزارش پنتاگون، ماندلا رهبر جنایتکار یکی از «شرورترین گروه‌های تروریستی» بود.  به همین خاطر بود که پرزیدنت ریگان مجبور بود که از رژیم آپارتاید حمایت کند، و برخلاف تحریم های کنگره تجارت با آفریقای جنوبی را توسعه دهد و از غارتگر و جنایات رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی در کشورهای همسایه حمایت کند. تجاوزهایی که طبق بررسی سازمان ملل موجب مرگ یک و نیم میلیون نفر شد. این فقط یک پرده از جنگ با تروریسم بود که ریگان اعلان کرد تا با «طاعون عصر جدید» مبارزه کند یا چنان که وزیر خارجه اش جورج شولتز گفت جلوی «بازگشت به عصر بربریت در عصر مدرن» گرفته شود. می‌توانیم هزاران هزار جسد دیگر در آمریکای مرکزی و ده‌ها هزار نفر دیگر در خاورمیانه را هم به فهرست دستاوردهای این نبرد با تروریسم اضافه کنیم. عجیب نیست که دانشگاهیان بنیاد هوور، ریگان یا به قول خودشان «سخنور ارشد»  را به سان بُتی می‌پرستند که «انگار روحش همچنان بر کشور سایه افکنده، و ما را همچون روحی گرم و مهربان در بر گرفته است».

مورد آمریکای لاتین به ویژه روشنگر است. کسانی که در آمریکای لاتین خواهان آزادی و عدالت بودند افتخار حضور در پانتئون ناراضیان را نیافتند. برای مثال یک هفته بعد از سقوط دیوار برلین،  شش روشن‌فکر برجسته آمریکای لاتین، که همگی کشیشان ژزوئت بودند،  با دستور مستقیم فرماندهی عالی السالوادور به قتل رسیدند. قاتلان اعضای یک گردان نخبه نظامی بودند که توسط واشنگتن آموزش دیده بودند و سیاهه ای طولانی از ترور و خونریزی در کارنامه خود داشتند.

هیچ گاه از آن کشیش های مقتول، یا دیگرانی مثل آن‌ها در نیمکره غربی،  به عنوان نارضیان محترم یاد نشد. ناراضیان محترم کسانی بودند که در قلمرو دشمن در اروپای شرقی و اتحاد شوروی به دنبال آزادی بودند – و البته آن‌ها هم زجر کشیدند اما بسی کمتر از همتایان شان در آمریکای لاتین. این مطلب جای شک و تردید ندارد. چنان که جان کوت ورث در تاریخ کمبریج جنگ سرد می نویسد، از ۱۹۶۰ تا فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۰، تعداد زندانیان سیاسی، قربانیان شکنجه و اعدام ناراضیان سیاسی غیرخشن در آمریکای لاتین بسی فزون تر از اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش بود.» و در میان کسانی که در اروپای شرقی اعدام شدند غالب شهدای مذهبی  و کسانی که در کشتارهای جمعی امحا شدند پیوسته مورد حمایت یا تشویق واشنگتن بودند.

اما چرا باید تمایز قائل شویم؟ شاید محاجه شود که آنچه در اروپای شرقی رخ داد مهم‌تر از سرنوشت کشورهای جنوب تحت کنترل ماست. شرح چنین استدلالی جالب خواهد بوداین استدلال توضیح می‌دهد که چرا ما باید موقع اندیشیدن به سیاست خارجی ایالات متحده  اصول مقدماتی اخلاق را نادیده بگیریم، از جمله این اصل را که می گوید ما باید تلاش مان را جایی به کار بندیم که باعث بیشترین خیر شود، به‌خصوص جایی که ما در سیر وقایع دخیل هستیم.  اما ما بی هیچ دشواری می‌خواهیم که دشمنان مان از چنین اصولی پیروی کنند.

برای عده اندکی از ما {آمریکاییان} اهمیت دارد که آندری ساخاروف یا شیرین عبادی درباره جنایات ایالات متحده یا اسرائیل چه می گویند. ما آن‌ها را برای آنچه که درباره دولت های خودشان گفته‌اند و کرده‌اند تحسین می کنیم. و همین نتیجه با قوت بیشتر در مورد کسانی هم که در کشورهای آزادتر و دموکراتیک تر زندگی می‌کنند ولذا مجال بسیار بیشتری برای اقدام مؤثر دارند  صادق است. شایان توجه است که در محترم ترین محافل، رویه رایج عملا برخلاف ارزش‌های پایه‌ای اخلاق است.

جنگ‌های آمریکا در آمریکای لاتین، از ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰، گذشته از ترورهایشان، پیامدهای درازمدت تاریخی دارند. فقط یک جنبه مهم این پیامدها، این است که  این جنگ‌ها تا حد زیادی جنگ علیه کلیسای کاتولیک بودند و معطوف به کفرگویی منحطی که در نشست واتیکان دوم در ۱۹۶۲ رخ داد و در آن زمان پاپ ژان سیزدهم «کلیسیای کاتولیک را به دوره جدیدی راهبر شد» که به بیان الاهیدان برجسته هانس کونگ، بازیافت آموزه های انجیل ها بود که از قرن چهارم میلادی به فراموشی سپرده شده بود یعنی زمانی که امپراتور کنستانین مسیحیت را دین رسمی امپراتوری روم اعلام کرد و به این ترتیب انقلابی در مسیحیت ایجاد کرد که «کلیسای تحت تعقیب» به «کلیسای تعقیب کننده» بدل شد.  اسقف های آمریکای لاتین، که «گرایش به فقرا داشتند»  کفرگویی واتیکان دو را به گوش جان پذیرفتند. آنگاه این کشیش ها، خواهران روحانی و افراد عادی پیام صلح طلبانه رادیکال را به فقرا رساندند و آنان را یاری کردند تا برای بهبود وضعیت شان در برابر تقدیر شوم شان که زندگی زیر سلطه ایالات متحده بود سازماندهی کنند.

در همان سال ۱۹۶۲، پرزیدنت جان اف کندی چندین تصمیم خطیر گرفت. یکی از این تصمیم ها، تغییر دکترین نظامی ایالات متحده در آمریکای لاتین از «دفاع نیمکره غربی» (که بازمانده زمان جنگ جهانی دوم بود) به «دفاع داخلی» که در عملاً به این معنا بود که اگر جمعیت این کشورها سر برآورند باید به جنگ آن‌ها رفت. چارلز ماچلینگ جونیور که در سال‌های ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۶ مسئول برنامه‌ریزی ضد شورش و دفاع داخلی بود پیامدهای قابل پیشبینی این تغییر دکترین را به معنی گذار ایالات متحده از تحمل «ارتش های بیرحم و متجاوز آمریکای لاتین» به «همدستی مستقیم» در جنایات آنها، تا حمایت آمریکا از «روش های هاینریش هیملر در تشکیل جوخه های مرگ» توصیف می کند. یکی از اولین اقدامات تحت دکترین جدید، انجام کودتای نظامی در برزیل بود که با حمایت واشنگتن و بلافاصله پس از ترور کندی انجام گرفت و به ایجاد یک دولت امنیتی سفاک و بیرحم در برزیل انجامید. پس از آن طاعون سرکوب کل نیم کره غربی را در نوردید و به کودتای سال ۱۹۷۳ برای ایجاد دیکتاتوری پینوشه در شیلی و سپس برکشیدن شرورترین این دیکتاتورها در آرژانتین انجامید – که رژیم مورد علاقه ریگان در آمریکای لاتین بود. نوبت کودتاها در آمریکای مرکزی – البته نه برای اولین بار – در دهه ۱۹۸۰ فرا رسید. کودتاهایی که تحت زعامت «روح گرم و مهربان» پرزیدنت مورد تحسین دانشگاهیان بنیاد هوور انجام شدند.

کشتار کشیش های ژزوئیت در بحبوحه سقوط دیوار برلین قرار بود ضربه آخر برای شکست کفرورزی الاهیات رهایی بخش باشد. این کشتار همچنین اوج یک دهه ترور در السالوادور بود که با قتل سراسقف اسکار رومرو (معروف به «صدای بی صدایان») توسط همین قاتلان شروع شد. فاتحان جنگ علیه کلیسا مسئولیت جنایت شان را برعهده گرفتند. مدرسه آمریکا (که از آن موقع تغییر نام داده) به خاطر آموزش نظامی دادن به قاتلان آمریکای لاتین بدنام بود، به عنوان «دستاورد قابل ذکر» خود  اعلام کرد که  الاهیات رهایی بخش که در واتیکان دو شروع شده بود «با یاری ارتش آمریکا شکست‌خورده است».

در واقع، آدمکشی های ۱۹۸۹ کاملاً هم ضربه آخر به الاهیات رهایی بخش نبود. اقدام‌ها بیشتری باید انجام می گرفت. یک سال بعد هائیتی شاهد اولین انتخابات آزاد خود بود و به رغم غافلگیری و شوک واشنگتن، که پیروزی آسانی را برای کاندیدای خود که از نخبگان ممتاز دستچین شده بود پیشبینی می کرد، عموم مردم سازماندهی شده در حلبی آبادها و تپه ها ژان برتراند آریستید که یک کشیش محبوب و معتقد به الاهیات رهایی بخش بود را انتخاب کردند. ایالات متحده فوراً در صدد براندازی برآمد و چندماه بعد طی کودتایی آریستید را برکنار کرد و حمایت درخوری از نظامیان تبهکار حاکم و نخبگان وابسته به عمل آورد. به رغم تحریم های بین المللی، تجارت آمریکا با هائیتی افزایش یافت و این افزایش در دوره پرزیدنت کلینتون هم تداوم یافت. کلینتون همچنین در تعارض با ضوابط دولت خود به کمپانی نفتی تگزاکو مجوز داد که به تأمین سوخت حاکمان آدمکش هائیتی بپردازد. من از تفصیل این واقعه شرم آور اجتناب می کنم.  جاهای دیگر به طور شایسته آن پرداخته شده است. در همین حد مختصر بگویم که در سال ۲۰۰۴ دو شکنجه‌گر سنتی هائیتی یعنی فرانسه و ایالات متحده، که حالا کانادا هم به آن‌ها پیوسته بود با زور در هائیتی مداخله کردند و پرزیدنت آریستید را (که دوباره انتخاب شده بود) ربودند و به آفریقای مرکزی تبعید کردند. به این ترتیب آریستید و حزبش از انتخابات مسخره ۲۰۱۰-۱۱ محروم شدند، و این تازه ترین پرده نمایش خوفناکی است که صدها سال است ادامه دارد و کسانی که مسئول این جنایات هستند، و ترجیح می‌دهند داستان‌هایی درباره تلاش‌های صادقانه غرب برای کمک به مردم زجرکشیده هائیتی را باور کنند، به ندرت از آن آگاهی دارند.

یکی از تصمیمات سرنوشت ساز دیگر کندی در سال ۱۹۶۲ گسیل کردن یک نیروی ویژه به فرماندهی ژنرال ویلیام یاربورو به کلمبیا بود. مأموریت یاربورو این بود که به نیروهای امنیتی کلمبیا برای «عملیات شبه نظامی، تخریب و/یا ترور علیه مخالفان کمونیست شناخته شده» مشاوره دهد و این عملیات باید «مورد حمایت ایالات متحده قرار گیرند». آلفردو واسکوئز کاریزوسا رئیس محترم کمیته دائمی حقوق بشر کلمیا و وزیر خارجه اسبق این کشور معنای «مخالفان کمونیست» را به خوبی تشریح می دهد. او می نویسد که دولت کندی «زحمت عظیمی بر خود هموار کرد تا ارتش های متعارف ما را  به بریگادهای ضدشورش بدل کند تا آنها استراتژی جدید  جوخه های مرگ را پذیرا باشند. بنابراین آنچه در آمریکای لاتین دکترین امنیت ملی خوانده می شود… دفاع دربرابر دشمن خارجی نیست بلکه نشاندن نهاد ارتش در رأس همه امور است… و دادن حق نبرد علیه دشمن داخلی به ارتش، چنان که در دکترین برزیلی اتفاق افتاد، و در دکترین آرژانتین و در دکترین اروگوئه و دکترین کلمبیا: این دکترین معطوف به مبارزه و نابودی مددکاران اجتماعی، فعالان سندیکایی و مردان و زنانی است که مدافع قدرت حاکم نیستند و افراط گرایان کمونیست انگاشته می شوند. و این برچسب می‌تواند به هر کسی زده شود از جمله کنشگران حقوق بشر و خود من».

زمانی که من در سال ۲۰۰۲ و در چارچوب کارزار عفو بین الملل واسکوئز کاریزوسا را در بوگوتا ملاقات کردم منزل مسکونی او به شدت توسط گاردهای مسلح حفاظت می شد. این کارزار  برای حمایت از مدافعان حقوق بشر در کلمبیا و در پاسخ به پرونده خوفناک حملات به مدافعان حقوق بشر و فعالان کارگری و اغلب قربانیان عادی ترور دولتی برپا شده بود یعنی مردمان فقیر و بی دفاع. ترور و شکنجه در کلمبیا در حاشیه شهرها به جنگ شیمیایی بدل شده که به بهانه نبرد با مواد مخدر انجام می‌شود و منجر به فلاکت کشاورزان و مهاجرت گسترده به بیغوله های حاشیه شهرها شده است. دفتر داستان کل کلمبیا تخمین می‌زند که بیش از ۱۴۰ هزار نفر توسط نیروهای شبه نظامی، که اغلب در همکاری نزدیک با ارتش مورد حمایت مالی آمریکا هستند،  کشته شده‌اند.

آثار این کشتارها در همه جای کلمبیا یافت می شود. در سال ۲۰۱۰ در جاده صعب العبوری که به دهکده دورافتاده ای در جنوب کلمبیا منتهی می شد، همراهانم و من از معبر کوچکی عبور کردیم که دو سوی آن صلیب های کوچکی بر گورهای قربانیان حمله شبه نظامیان به یک اتوبوس محلی نصب بود. گزارش کشتارها به قدر کافی دهشتناک است، اما صرف اندکی وقت با بازماندگان، که از مهربان‌ترین و دلسوزترین مردمانی هستند که تاکنون افتخار مصاحبت شان را داشته ام،‌این تصویر را زنده‌تر، و البته دردناک تر می کند.

این فقط شمه مختصری است از جنایات وحشتناکی که آمریکاییان در آن‌ها نقش عمده دارند و ما دست کم می توانستیم تا حد زیادی جلویشان را بگیریم. اما ستایش  کسانی که  دلیرانه جلو تبهکاری دشمنان ما می ایستند دلپذیرتر است: این امر مطبوعی است اما اولویت یک روشن‌فکر ارزش-محور که موضع خود را جدی می‌گیرد این نیست.

قربانیان درون قلمروهای قدرت ما، برخلاف ساکنان دول متخاصم، صرفاً مغفول واقع نمی شوند و به سرعت به فراموشی سپرده نمی‌شوند بلکه با بدطینتی مورد اهانت قرار می گیرند. یک نمونه تکان دهنده از این حقیقت چند هفته بعد از قتل روشنفکران آمریکای لاتین در السالوادور اتفاق افتاد هنگامی که واسلاو هاول از واشنگتن بازدید می‌کرد و در نشست مشترک کنگره سخنرانی داشت. هاول در مقابل مخاطبان مشعوف خود، «مدافعان آزادی» در واشنگتن را ستود چرا که «مسئولیت ناشی از قدرتمندترین ملت روی زمین بودن» را می شناسند، و البته مسئولیت شان در قبال کشتار سبعانه همتایان السالوادوری اش را. طبقه روشنفکران لیبرال از این تحسین هاول به خود بالیدند. آنتونی لوئیس در نیویورک تایمز  خاطرنشان کرد که هاول به ما یادآور شده که «ما در یک عصر رمانتیک زندگی می کنیم». دیگر چهره‌ های برجسته لیبرال  «ایده آلیسم، شیوایی و انسانیت» هاول را ستودند چرا که او ما را به «دکترین دشوار مسئولیت فردی» موعظه می‌کند و کنگره هم «مشحون از حس احترام» به نبوغ و اصالت او شد و از خود پرسید که که چرا آمریکا فاقد روشنفکرانی است که به سان هاول «اخلاقیات را برتر از علائق شخصی»‌ بنشانند. لازم نیست زیاد به مخیله مان فشار آوریم تا تصور کنیم که  واکنش آنها چه می‌بود اگر پدر ایگناسیو الاکوریا، برجسته‌ترین مقتول از میان روشنفکران ژزوئیت، چنین کلماتی را در دومای روسیه بر زبان می‌آورد پس از آنکه نیروهای نظامی نخبه آموزش دیده و تسلیح شده توسط اتحاد شوروی، واسلاو هاول و نیم دوجین دیگر از همراهانش را کشته بودند، جنایتی که البته غیرقابل تصور می نماید.

چون ما به ندرت می‌توانیم آنچه را که جلوی چشم مان اتفاق می‌افتد ببینیم، عجیب نیست که رخدادهای قدری دوردست تر چنین نادیدنی می نمایند. یک نمونه آموزنده: پرزیدنت اوباما در ماه مه سال ۲۰۱۱ هفتاد و نه تکاور را به پاکستان اعزام کرد تا قتل برنامه‌ریزی شده اسامه بن لادن، متهم اول جنایت تروریستی یازده سپتامبر را به انجام رسانند. اگر چه هدف عملیات غیرمسلح و بی‌دفاع بود و به سادگی می‌شد او را دستگیر کرد او را به قتل رساندند و جسدش را بدون کالبدشکافی به دریا انداختند – عملی که در نشریات لیبرال خواندیم که «عادلانه و ضروری» بود. برخلاف جنایتکاران نازی، هیچ دادگاهی برای بن لادن برگزار نشد – و این از چشم مراجع حقوقی خارجی که با خود عملیات موافق اما ناقد رویه اجرایی آن بودند به دور نماند.  چنان که الن اسکری استاد دانشگاه هاروارد به ما یادآور می شود، منع آدمکشی بدون محاکمه در قانون بین الملل مسبوق است به رد قاطع این رویه توسط آبراهام لینکلن که در سال ۱۸۶۳ چنین عملی را «بی قانونی بین المللی» و «سرکشی» خواند که «ملل متمدن» با «وحشت» به آن می نگرند و مستوجب «سخت ترین عقوبت ها» است. ما از آن زمان راه درازی را طی کرده ایم.

درباره عملیات بن لادن سخن بسیار است، از جمله می‌توان به اراده واشنگتن برای مواجهه با ریسک جنگ‌های بزرگ و حتی افتادن مواد هسته ای به دست جهادیست ها اشاره کرد، که در جای دیگر به این موضوعات پرداخته ام. اما بگذارید اینجا به نکته نامگذاری این عملیات بسنده کنیم:‌ عملیات جرونیمو. این نامگذاری در مکزیک باعث خشم گسترده مردم شد و در ایالات متحده هم اعتراض گروه‌های بومی را برانگیخت، اما ظاهراً کسی به این نکته توجه نکرد که اوباما بن لادن را همچون رهبر سرخپوست های آپاچی می انگارد که شجاعانه مقاومت مردمش را در برابر متجاوزان رهبری کرد. انتخاب سرسری نام ها یادآور سهل گیری ما در مورد نام هایی است که به یاد قربانیان جنایاتمان بر تسلیحات آدمکشی خود می‌گذاریم: آپاچی، بلک هاوک، چی‌ین. اگر می دیدیدم که لوفت وافه روی جنگنده هایش نام هایی مثل «جهود» و «کولی» می‌گذارد عکس‌العمل مان چه می بود؟

گاهی انکار این «گناهان شنیع» به صراحت صورت می گیرد. به عنوان یک نمونه متأخر، دو سال قبل در یکی از ژورنال های معتبر روشنفکران لیبرال چپ، New York Review of Books، راسل بیکر آنچه را که از کار روی آثار «مورخ قهرمان» ادموند مورگان آموخته شرح می دهد: اینکه وقتی کریستوف کلمب و کاوشگران متقدم به آمریکا رسیدند «قاره ای وسیع را دیدند که معدودی مردم کشاورز و شکارچی در آن زندگی می کنند… در عرصه بکر و نامحدود جهانی که از جنگل های گرمسیری تا شمال یخزده گسترده بود شاید بیش از یک میلیون نفر ساکن نبودند» این محاسبه ده‌ها میلیون خطا دارد و فراموش می‌کند که آن «قاره وسیع» شامل تمدن‌هایی پیشرفته در سراسر قاره بود. این مقاله هیچ واکنشی در بر نداشت اما چندماه بعد این نشریه  اصلاحیه ای چاپ کرد که در آن گفته شد که در آمریکای شمالی بالغ بر ۱۸ میلیون نفر زندگی می‌کردند – البته ذکری از ده‌ها میلیون نفر دیگری که از «از جنگل های گرمسیری تا شمال یخزده» می زیستند به میان نیامد. این حقایق دهه ها قبل شناخته شده بود – از جمله حقیقت وجود تمدن‌های پیشرفته و جنایاتی که فاتحان اروپایی کردند – اما این حقایق حتی ارزش اشاره گذرا هم نداشتند. یک سال بعد در London Review of Books  مورخ برجسته مارک مازوور از  «بدرفتاری آمریکاییان با بومیان» سخن گفت که این هم هیچ واکنشی در بر نداشت. آیا ما می‌پذیریم که  واژه «بدرفتاری» را برای توصیف جنایات مشابهی که دشمنان مان مرتکب می‌شوند به کار بریم؟

اهمیت یازده سپتامبر
اگر منظور از مسئولیت روشنفکران، مسئولیت اخلاقی آنان به عنوان انسان‌های شایسته ای باشد  که از امتیاز و جایگاه شان برای پیشبرد آرمان‌های  آزادی، عدالت، بخشش و صلح استفاده کنند – و نه فقط نقد آن‌ها بر تبهکاری دشمنان ما بلکه مهم‌تر از آن سخن گفتن و کنشگری علیه جنایاتی که ما خود در آن‌ها دخیل هستیم و می‌توانیم اثرات سوءشان را کاهش دهیم یا آن‌ها را از بین ببریم – درباره یازده سپتامبر چه می‌توان گفت؟

این انگاره که «یازده سپتامبر دنیا را تغییر داد» اقبال عام یافته است و این قابل درک است.  رخدادهای آن روز مسلماً پیامدهایی عمده، چه در سطح محلی و چه بین‌المللی، داشتند. یکی از آن‌ها این بود که پرزیدنت بوش، پس از ریگان دوباره علیه ترور اعلام جنگ داد – جنگ اول علیه ترور، به قول قاتل و شکنجه گر آمریکای لاتینی محبوب ما، عملاً «ناپدید» شده بود چرا که نتایج آن چندان با تصویری که ما دوست داریم از خودمان ارائه دهیم نمی خواند. پیامد دیگر یازده سپتامبر حمله به افغانستان و سپس عراق و در پی آن چندین کشور دیگر منطقه به علاوه تهدید دائمی حمله به ایران بود (با عبارت معروف «همه گزینه ها روی میز است»). هزینه‌های این تصمیم ها از جمیع جهات عظیم بودند. این پرسش واضحی را پیش می‌نهد که برای اولین بار نیست مطرح می شود: آیا آلترناتیوی هم وجود داشت؟

عده زیادی از تحلیلگران به این نتیجه رسیده‌اند که بن لادن در جنگ علیه ایالات متحده به موفقیت‌های چشمگیری نائل شد. «او مکرراً اظهار کرده بود که تنها راه وادار کردن ایالات متحده به ترک جهان اسلام و شکست اقمارش این است که آمریکا را به یک سری جنگ‌های کوچک اما پرهزینه وارد کرد که سرانجام به ورشکستگی اش بینجامد.» اریک مارگولیس روزنامه‌نگار می نویسد: «ایالات متحده نخست در زمان جورج دبلیو بوش و سپس در دوره باراک اوباما با عجله به دام بن لادن افتاد… بودجه نظامی نجومی و اعتیاد به بدهی… شاید شوم ترین میراث مردمی باشد که فکر می‌کرد می‌تواند ایالات متحده را شکست دهد». یک گزارش تهیه شده توسط پروژه هزینه جنگ مؤسسه واتسون برای امور بین‌المللی و عمومی در دانشگاه براون این هزینه را ۳.۲ تا ۴ تریلیون دلار تخمین می زند. این دستاورد چشمگیری برای بن لادن است.

شوق وافر واشنگتن برای درافتادن به دام بن لادن از ابتدا آشکار بود. مایکل شوور،‌ تحلیلگر ارشد سیا که از سال ۱۹۹۶ تا ۱۹۹۹ مسئول تعقیب بن لادن بود می نویسد: «بن لادن با صراحت گفته بود که چرا می‌خواهد با ما بجنگد» به نظر شوور رهبر القاعده به دنبال آن بود که «سیاست آمریکا و غرب در قبال جهان اسلام را به طور بنیادی تغییر دهد».

چنان که شوور شرح می‌دهد بن لادن تا حد زیادی موفق شد. «نیروها و سیاست های آمریکا رادیکالیزاسیون جهان اسلام را تکمیل می کنند، کاری که بن لادن از ابتدای دهه ۱۹۹۰ برای انجامش می کوشید و در آن موفقیت نسبی داشت. در نتیجه منصفانه می‌توان نتیجه گرفت که ایالات متحده تنها متحد استراتژیک بن لادن به حساب می آید». می‌توان گفت که این اتحاد حتی پس از مرگ بن لادن هم برقرار است.

دلایل خوبی هست تا باور کنیم که پس از حملات یازده سپتامبر می شد جنبش جهادی را متفرق و مضمحل کرد چرا که این حملات درون جنبش مورد انتقاد شدید بودند. به علاوه می‌شد این «جنایت علیه بشریت» به عنوان یک جنایت مورد تعقیب بین‌المللی قرار گیرد و متهمانش محاکمه شوند. بلافاصله بعد از این حملات این رویه پیشنهاد شد اما تصمیم گیرندگان در واشنگتن محلی از اعراب نیافت. ظاهراً پیشنهاد طالبان که گفتند حاضرند رهبر القاعده را برای محاکمه تحویل دهند اصلاً اعتنایی نشد – و نمی‌دانیم که این پیشنهاد چقدر جدی بود.

در آن زمان من نتیجه‌گیری رابرت فیسک را نقل کردم که می‌گفت جنایت دهشتبار یازده سپتامبر با «سبعیت و شرارت تمام» انجام گرفت – و این قضاوت دقیقی بود. این جنایات حتی می‌توانست شنیع تر باشد. فرض کنید که پرواز شماره ۹۳ که توسط مسافران شجاع در پنسیلوانیا به زیر کشیده شد می‌توانست به کاخ سفید اصابت کند و پرزیدنت را بکشد. فرض کنید که عاملا جنایت برنامه داشتند که که یک دیکتاتوری نظامی را بر سر کار آورند و باعث قتل هزاران نفر و شکنجه ده‌ها هزار نفر بشوند و چنین هم می کردند. فرض کنید که دیکتاتوری جدید با حمایت جنایتکاران یک مرکز بین‌المللی برای کمک به ایجاد مراکز مشابه ترور و شکنجه در دیگر نقاط جهان برپا می‌کرد و  به عنوان گل سر سبد یک گروه اقتصاددان  موسوم به «بچه های قندهار» را گسیل می‌کرد تا فوراً اقتصاد ما را به بدترین بحران های تاریخی دچار کند. چنین چیزی مسلماً بسیار بدتر از یازده سپتامبر می بود.

باید بدانیم که این یک آزمایش فکری نیست. چنین چیزی اتفاق افتاده است. البته منظورم چیزی است که در آمریکای لاتین «یازده سپتامبر اول» خوانده می شود: یازده سپتامبر ۱۹۷۳، زمانی که ایالات متحده موفق شد که دولت دموکراتیک سالواداور آلنده در شیلی را با کودتای نظامی سرنگون کند  و رژیم سفاک ژنرال آگوستو پینوشه را به قدرت برساند. این دیکتاتور سپس به «بچه های شیکاگو» – اقتصاد دانان تعلیم دیده در دانشگاه شیکاگو- ماموریت داد تا اقتصاد شیلی را نوسازی کنند. حاصل تخریب اقتصاد و شکنجه و آدمربایی و تعداد مقتولان نیویورک را در بیست و پنج ضرب کنید تا به معادل سرانه کشتار یازده سپتامبر شیلی برسید و سپس می‌بینید که یازده سپتامبر اول چقدر خانمانسوزتر بود.

هدف از براندازی آلنده، به بیان دولت نیکسون، کشتن «ویروس»هایی بود که ممکن است مشوق دیگر «خارجی هایی که دنبال ضربه زدن به ما هستند» شوند – ضربه زدن به ما یعنی تلاش برای حاکمیت بر منابع خودشان و به طور کلی  پیگیری سیاست توسعه مستقل به روش‌هایی که واشنگتن نمی پسندند.  این براندازی ماحصل جمع‌بندی شورای امنیت ملی نیکسون بود که مطابق آن اگر ایالات متحده نتواند آمریکای لاین را کنترل کند «نمی تواند در دیگر نقاط جهان نظم برقرار کند». به قول هنری کیسینجر در این صورت «اعتبار ایالات متحده خدشه دار می شود».

یازده سپتامبر اول، بر خلاف دومی دنیا را تغییر نداد. چند روز بعد کیسینجر به رئیسش اطمینان خاطر داد که «چیزی که پیامد مهمی داشته باشد اتفاق نیفتاده». و با نگاهی به آنچه در تاریخ های متعارف می‌خوانیم می‌توان گفت که تعبیر کیسینجر درست است، گرچه بازماندگان در شیلی ممکن است قضیه را طور دیگری ببینند.

این رخدادهای با پیامدهای اندک محدود به کودتای نظامی نبودند که دموکراسی شیلی را نابود کرد و باعث ماجراهای ترسناک پس از کودتا شد. چنان که پیشتر گفتیم، یازده سپتامبر اول فقط یک پرده از درامی بود در سال ۱۹۶۲ و زمانی شروع شد که کندی دکترین ارتش های آمریکای لاتین را به «امنیت داخلی» تغییر داد. پیامدهای مصیبت بار این تغییر نیز {در روایت های رسمی آمریکایی} اهمیت اندکی دارند، و این الگوی آشنایی است که همه جا وقتی تاریخ را روشنفکران «مسئول» می‌نویسند مشاهده می کنیم.

روشنفکران و گزینه هایشان
اگر برگردیم به دو مقوله روشنفکران، این قریب به یک اصل جهانشمول تاریخی است که روشنفکران سازشکار، آنهایی که حامی اهداف رسمی حکومت هایشان هستند و در برابر جنایات دولت هایشان اغماض می‌کنند یا آن‌ها را توجیه می کنند، در جوامع خود قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند در حالی که روشنفکران ارزش محور به طرق مختلف تنبیه می شوند. این الگو را می‌توان تا کهن ترین مدارک تاریخی دنبال کرد. به مردی که متهم به فاسد کردن جوانان آتنی بود شوکران خوراندند،‌ درست شبیه دریفوسی ها که متهم بودند به «فاسد کردن ذهن افراد، و به تبع آن کل جامعه». و روشنفکران ارزش-محور دهه ۱۹۶۰ متهم بودند به مداخله در «تربیت عقیدتی جوانان». در متون یهودی شخصیت‌هایی یافت می شود که معادل امروزی روشنفکران معترض هستند و در ترجمه انگلیسی «پیامبران» خوانده می شوند. آن‌ها با تحلیل‌های ژئوپولیتیک انتقادی شان، محکوم کردن جنایات قدرتمندان، پیجویی عدالت و ملاحظه فقرا و ستمدیدگان،  باعث خشم و تلخکامی حاکمان  می‌شوند. شاه اهاب، شریرترین شاهان، الیجاه پیامبر را سرزنش کرد که از اسرائیل متنفر است، و الیجاه معادل اولین «یهودی متنفر از خود» یا «ضدآمریکایی» در بیان امروزی است. پیامبران به سختی تنبیه می شدند، برخلاف لاف زنندگان در دادگاه، که بعدها متهم شدند که  پیامبران دروغین بوده اند. الگو قابل تشخیص است. اگر طور دیگری می‌بود مایه تعجب می شد.

درباره مسئولیت روشنفکران، به نظر من چیز زیادی نمی‌توان گفت به جز یک حقیقت ساده:‌ روشنفکران عمدتا صاحب امتیازاتی هستند؛ امتیاز باعث فرصت می‌شود و فرصت مسئولیت را در بر دارد. پس فرد گزینه هایی دارد.

فصلی از کتاب اخیر چامسکی با عنوان:  Who Rules the World؟
ترجمه: امیر غلامی

——————————————————————————————————————————————————————————————————–

آدرس و اسامی صفحات مرتبط با مجموعه عصر آنارشیسم


poql8j0h
 

۱- سایت عصر آنارشیسم

http://asranarshism.com

 

آدرس و اسامی صفحات ما در فیسبوک

 

۲- فیسبوک عصر آنارشیسم

https://www.facebook.com/asranarshism

 

۳- فیسبوک بلوک سیاه ایران

https://www.facebook.com/iranblackbloc

 

۴ – فیسبوک آنارشیستهای همراه روژاوا و باکورAnarchists in solidarity with the Rojava

https://www.facebook.com/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DA%98%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B1-Anarchists-in-solidarity-with-the-Rojava-434646579975914

 

۵- فیسبوک دفاع از زندانیان و اعدامیان غیر سیاسی

https://www.facebook.com/sedaye.bisedayan

 

۶ – فیسبوک کارگران آنارشیست ایران

https://www.facebook.com/irananarchistlabors

 

۷- فیسبوک کتابخانه آنارشیستی

https://www.facebook.com/anarchistlibraryfa

 

۸ – فیسبوک آنارشیستهای همراه بلوچستان

https://www.facebook.com/anarchistinsupportbaluchistan

 

۹ – فیسبوک  هنرمندان آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchistartistss

 

۱۰ – فیسبوک دانشجویا ن آنارشیست

https://www.facebook.com/anarchiststudents

 

۱۱ – فیسبوک شاهین شهر پلیتیک

https://www.facebook.com/shahre.shahin

 

۱۲ – فیسبوک آنتی فاشیست

https://www.facebook.com/ShahinShahrPolitik

 

۱۳- عصر آنارشیسم در تلگرام

 

۱۴- عصر آنارشیسم در اینستاگرام

 

۱۵- عصر آنارشیسم در توئیتر

https://twitter.com/asranarshism

 

۱۶ – بالاچه عصر آنارشیسم در بالاترین

https://www.balatarin.com/b/anarchismera

 

آدرس تماس با ما

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است