فرشید یاسائی

زیباشناسی و آنارشیسم (۲)

۶ اسفند مقالات

…هنر و زیباشناسی عکس تصور برده گان  و بت پرستان مذهب و ایدئولوژی ، معنای متفاوتی دارند. هنر از قرون هیجده و نوزدهم در دنیا با شکل و شمایل جدیدی ظهور یافت. این ظهور برای دارندگان ایدئولوژی خوشایند نبود . بدین منظور (بدون درک آن) به تفسیر آن پرداختند…لذا به تعهد و غیر تعهد تقسیم اش کردند تا سهم خود را در این بازار آشفته ای که براه انداختند؛ ببرند. آنان هنر به مثابه یک مقوله مستقل را زیر علامت سئوال بردند . کتب متعددی در این مورد نوشتند تا هنر و زیباشناسی را نیز مصادره به مطلوب کنند! هنر اسلامی ، هنر مارکسیستی، هنر خلقی  و انقلابی و….برای اذهان خام ساختند تا خود را تافته جدا بافته ای درآورند! و خوشبختانه در تمامی جبهه ها شکست سختی خوردند و از میدان بدر شدند.

به عقیده نگارند زیباشناسی علم تازه ای نیست… این مورد را مارکسیستهای بعد از مارکس راه انداختند همانطور که ایدئولوژی خویش را به اشتباه  “سوسیالیسم علمی” نام نهادند تا دیگران را محو ایدولوژی خویش سازند تا از پاسخگوئی رهائی یابند. زیباشناسی حسی است که انسان با خود به دنیای هستی میآورد و در تمامی انسان ها وجود دارند : در تعدادی خاموش و در تعداد دیگری فعال است. اینکه در قرن بیستم در مدارس و دانشگاه ها تحت عنوان رشته مشخصی تدریس میشود هیچ سنخیتی با اذهان ایدئولوژی زده ندارد. پیدایش زیباشناسی در قرون گذشته برای پاسخ به چیستی هنر و رابطه هنر و هنرمند بود . قرار نبود نسخه ای برای درمان بیماری ایدئولوژی باشد!

هنر تجربه ای مطلوب است که میکوشد به زندگی آدمیان معنا و ارزش بخشد. همین تجربه سبب شناخت بیشتر انسان از دنیای اطرافش است….اینکه هنرمندان با الهام های مذهبی و یا اجتماعی آثاری در این مورد خلق کردند ، موضوع بحث ما نیست. بلکه اشاره و توجه بدان ، یادآور موردی است که مکتبی ها می کوشند  در آنچرا که مورد توجه خاص انسان ها است ، رخنه  و دخل و تصرف داشته باشند و آنرا به طریق ویژه خویش ، در چنگ خویش گیرند.

آنارشیسم عکس تصور بیماران ایدئولوژی ، زیبائی و هنر را حسی زیبائی و لطیفی میداند که نمی تواند در چارچوب بسته و تنگ ایدئولوژی های مارکسیستی و یا مذهبی… اسیر شود. ما این حس ( زیبا و لطیف ) را در فلسفه آنارشیسم کشف کردیم. میکوشیم با دید مسلح به زیباشناسی هم دنیا را ببینیم و هم آنارشیسم را. بدین دلیل نه هنر متعهد را قبول داریم و نه تعهدی برای هنرمند قائل هستیم.هنر و هنرمند باید مستقل  و رها از کلیه وابستگی ها باشد.

جنبش مدرن همزمان با زیباشناسی ، جنبشی بود (در اواخر قرن نوزدهم و و اوائل قرن بیستم)  انقلابی که در تمامی هنرهای موجود تاثیر گذاشت. این هنرمندان  ( در این عصر) عکس تصور مذهبیون دقیقا میدانستند چه میخواهند وچه نمیخواهند.آنان حتی طبیعت را متفاوت می دیدند.طبیعت و زیبائی و مشتقات آن را با نگاهی کاملا جدید و غیر رایج زمان ترسیم کردند و در مجموع به درک تازه ای از هنر و زیباشناسی رسیدند که بیسابقه بود. رنگ و طرح ، اشیا و طبیعت… کلمات و مفاهیم ادبی و سیاسی دچار دگرگونی شده بود و رنسانس جدیدی صورت پذیرفت. تحول جدید حتی کوشید خدا را به کلیساها تبعید کند و از خادمانش درخواست تجدید نظر کرد. روند ظاهرا پیچیده ای است که با لطاف خاص میتوان آنرا شناخت. زمانیکه مفاهیم  و طرح ها از چارچوب موجود به بیرون پرتاپ شوند، اعجاب مخاطبان را برانگیخته و بفکر می اندازد.

همین مورد را ما به صراحت در فلسفه آنارشیسم مشاهده میکنیم .آنارشی وقتی به جنبش اقتدار ستیزی تبدیل شد واز انسان و اختیارش سخن به میان آورد… اکثر فلاسفه را به اعجاب کشاند. چگونه میشود انسان بدون حکومت… به زندگی ادامه دهد!؟ این درست همان رنگ و طرح نقاشی است که از چارچوب و تابلویش به بیرون درز کرده است. همین مورد در مورد موزیک مدرن نیز بوقوع پیوست. سالهای متمادی بود که بشر به کلاسیک و موزیکهای محلی خوی گرفته بود. سالهای ۱۹۶۰ انقلابی در موزیک بوقوع پیوست و بزرگان این سبک بدون که آنارشیست باشند ( بیتلز*) دقیقا آنارشی رفتار کردند و موزیک را از چنبره قدرت و سنت و کلیسا خارج و سبک نوینی را ابداع کردند که به راک و پا پ معروف است و اکنون میلیونها انسان روزانه خود را با آن تعریف میکنند و بدان گوش کرده و لذت میبرند.

استبداد زدگی بیماری مزمنی است که عموما درون دولت و حکومت  و تشکلات وابسته به مراکز قدرت ازقبیل بانک و بیمه و مراکز تجاری…قابل ملاحظه است. نمادش در شخصیت هائی است که درون دالان مخوف حکومت لانه کرده اند و یا در خانواده ( پدر و مادر ، خواهر و برادر بزرگ ، پدر بزرگ…) اقتدارمنش ایفای نقش  می کنند. طبیعی است تحت تاثیر مستقیم استبداد  ناشی از قدرت متمرکز دولت  و حکومت ،  خانواده اقتدار منش ، دین و سنت…نقد و انتقاد ممنوعیت پیدا می کند و هنر و زیباشناسی نیز از این قاعده شوم مثتنی نیست. “باید” ها به  فرد اجازه ” نباید “ها را نخواهد داد. افراد باید چیزی را بپسندند که رسمیت آن ازسوی مراکز قدرت تائید شده است! یک چنین تفکر حاکم بر جوامع استبداد زده  – مانند ایران امروز ما – جلوگیری از رشد نقد وتحلیل و تائید اجباری خواستهای حکومت ( مراکز قدرت ) و پذیرش بی قید و شرط آن است که فرد را تا مرحله خودکشی تحت فشار قرار میدهند.این روند زمانیکه به دنیای هنر سر بزند، از هنرمند خواسته میشود در خدمت استبداد هنرنمائی کند وبا شمایل کشی و مداحی …به آبیاری استبداد بپردازد.

هنر مدرن خصوصا از ظهور سبک امپرسیونیسم نشان داد که انتقادپذیر است و این مورد عاملی است برای نزدیکی به آنارشیسم  و حرکت بسوی دستیابی به غیرممکن ها…در آنارشیسم نگاه مضمونی به آثار هنری رنگ میبازد و روی از نگاه ایدئولوژیک نیز به هنر و زیباشناسی بر میگرداند…. و از روانشناسی جامعه استبداد زده گریزان است…شاگردان مکتب فرانکفورت – که گویا کم و بیش در ایران هنوز از محبوبیت برخوردارند – بدون آنکه به آثار مارکس بی هنر و سلیقه؛ توجه کنند… شناسنامه جدیدی برای وی ( خصوصا آدرونو…لوکاچ ) ساختند تا نشان دهند که مارکس در هنر و زیباشناسی نیز صاحب ( تاریخ و نوشته های بزبان مادری – آلمانی وی، چنین استدلالی وجود ندارد و این قصه را بعدها طرفدارانش در مکتبخانه فرانکفورت برای وی ساختند!) نظر بوده است.

همین مسئله در روانشناسی  اجتماعی نیز تکرار شد و متاسفانه ویلهلم رایش با کارهای ارزنده اش راه مسکو را انتخاب کرد و از بلشویکی دفاع کرد. در بین این شاگردان کسانی موفق بودند که افکار مارکس را مانند اریش فروم ، نقد کرده و استقلال رای و فکر خود را به فلسفه بسته و میلیتاریستی مارکس نفروختند. و فارغ از ایدئولوژی به کارهای ارزنده دست زدند. حتی هربرت مارکوز که نظراتش در جنبش دانشجوئی اروپا در سالهای ۶۰ میلادی موثر بود…از نقد و رد استالینیسم طفره میرود. ما یک چنین تفکری را در برتولت برشت نیزمی بینیم که از نقد دستگاه  وحشتناک بلشویکی چشم می پوشد! اما در تبعید ( ۱۹۲۰در آمریکا ) موضع انتقادی به آدرنو و هورکهایم ( از شاگردان این مکتبخانه ) میگیرد. وضع هایدگر( محبوب روشنفکران  استبداد زده ایران ) به مراتب از آنان اسفبار تر بود چون به نازیسم پیوست.

استبداد و ایدئولوژی عموما حس زیباشناسی را از مردم می ربایند. لذا هنر یک بعدی میشود و از لطافت خالی و در نتیجه زیباشناسی مدفون افکار دیکته شده میشود. اینرا میدانیم که مذهب ریشه در استبداد دارد و این استبداد اگر وارد دنیای هنر نیز شود ( که تا اندازه ای وارد دنیای هنر ویژه خود شده است…بدان اشاره شد!) به نتایج شوم و وحشتناکی میرسد. نخست : مفاهیم و زبان در دنیای استعاره گم میشود. دوم : حقیقت وارد دنیای روایات خالی از حقیقت میشود و ماهییت خویش را از دست میدهد و هنر و زیباشناسی در دایره افسون قرار میگیرد و زیباشناسی دیگرقادر نخواهد بود پوشیدگی های هنر را کشف کند.

آنارشیسم در بررسی جامعه امروز ، دریافته است که نگرش مردم اروپا تحت تاثیرفلسفه دکارت* ( ریاضیدان و فیلسوف عصر رنسانس ) به نگرش جدیدی رسیده و آنهم بی توجهی به سنت های دست و پا گیر است. از عصر رنسانس تا عصر روشنگری به مرورصاحبنظران سنت گرا یکی بعد از دیگری با انقلاب مدرنیته ،…بی اعتبار و مجبور به تجدید نظر شدند. مردم اروپا دریافتند : نیازی نیست که دیگر ( ضرورتا ) برای پاسخ  و توصیف معانی و مفاهیم  به سنت و مذهب رجوع کنند.این رویداد قرار بود در جنبش مشروطیت ( در ایران ) صورت پذیرد که نپذیرفت. استبدادهای بعد از مشروطیت تحت نفوذ مستقیم و غیرمستقیم مذهب سد راه روشنگری شدند و نسیم تحولات اروپا تنها در بخش صنعت نظامی به ایران رسید و معدود افراد دلسوز کشور ازبین رفتند و با شروع انقلاب اسلامی؛ جامعه – شاید خلاف نیت خویش- آمادگی خویش جهت در آمیختن به استبداد مذهبی را اعلام داشت.

نگاه متافیزیک به هنر ما را وارد دالانی مخوف و تاریک میکند که سرانجامش گمراهی است. در فلسفه آنارشیسم خوشبختانه کسی وارد این دالان نشد و متفکرین کلاسیک آنارشیسم مانند میخائیل باکونین و متفکران کنونی مانند چامسکی از متنقدین سرسخت متافیزیک بوده و هستند.طبیعتا برای آنارشیسم مفاهیم قابل تحلیل و تجربه معیار است و آنارشیستی وجود ندارد که ورای هستی دنبال چیز خواستی باشد. گادوین و تولستوی با داشتن افکار مذهبی… دنیای بهتری را آرزو داشتند و کسی را حواله بهشت و جهنم نکردند!

فلسفه هنر قرار است نقش پاسخگو را بازی کند که چیستی هنر را در تمامی زمینه های هنری روشن و صریح پاسخ دهد.زیباشناسی پا را از آن فراتر گذاشته و نسبت به فلسفه هنر میدان وسیع تری را در اختیار دارد و این فرصتی برای رهیافتن به ماهیت هنر و ارزشهای آن است.برای انسانهای مبتلا به بیماری ایدئولوژی ( مذهبی و غیر مذهبی) هنر و زیباشناسی معنای متفاوتی نسبت به دیگران دارد. برای آنان هنر  بسته و محدود ( متعهد ) به مفاهیم خاص خویش است و دید زیباشناسی آنان تحت تاثیر ایدئولوژی است. برای آنان هنر غیرقابل اندازه گیری با معیار ها وشابلون های خویش ، هنر نیست و ” مبتذل ” است و جایگاهی در کتابخانه ذهن آنان ندارد،چون هدف مشخصی ندارد!…ناگفته نماند یک چنین تصوری که هنر « بیتلز…» مبتذل است.در میان تعدادی از هنرمندان  و نوازندگان کلاسیک ایرانی رایج است.

طبق نظر آنان هنر و معنویت باید در خدمت ایدئولوژی باشد…. هنری که تاثیر معنوی ( منظور مذهبی ) نداشته باشد… در خدمت لذت است! گرچه گفته میشود هنر وسیله ای جهت ادارک حقیقت است اما منظورشان ادارک مذهبی است که ما را به سطح شناخت و معرفت نمیرساند و به  شکل معادله مجهولی است که کمکی به دانائی ما نمی کند.میدانیم هنر میکوشد احساسات مخاطبان را تحریک کرده و آنان را بفکر فرو برد.ماهیت اثر هنری همیشه مطرح نیست بلکه تاثیرات آن روی مخاطبان اکثرا تعیین کننده است.این تفکر کاملا بدوی است که از هنر خواسته شود نقشه راه جلوی مخاطبان قرار دهد. از نظر ” اخلاقی”  رهنما وخوب باشد تا قابلیت تا ثیرگذاری در مردم  را پیدا کند!

آنارشیسم خلاف ایدئولوژیهای گوناگون ( مذهبی و غیر مذهبی ) وارد این مناسبات سردرگم نمیشود و موذیانه سعی ندارد پشت دیوار هنر مخفی شود. جورج دیوید بیرکهوف (George David Birkhof) صحبت جالبی  دارد او میگوید : “…هنرمند موفق کسی است که احساس نظم و وابستگی را القا کند و در همان حال چیزهای غیر منتظره را در اثر خود وارد سازد…” .برای آنارشیسم استقلال رای و نظر هنرمند معیار است.اگر هنرمندی با یک چنین معیاری به خلق آثار هنری میزند… ضرورتا نباید آنارشیست باشد.هنر و شخصیت قابل احترامش ؛ مورد نظر است.

در دنیای امروز تنها مردان پشت جبهه ایدئولوژی های کهنه و مچاله شده هنوز متوقع هستند تا در موردشان مدح و ثنا گفته شود. با توجه به روی ضعف رفتن  تدریجی باورهای مذهبی – ایدئولوژیک هنوز متوقع هستند در وصف مردان و اخلاقشان مداحی شود واز گلدسته هایشان طراحی شود. میلیارد ها دلار از کانالهای مخفی خرج می کنند تا هنر ویژه خود روی به خاموشی نگذارد.آنان بخوبی دریافتند توانائی و آفریندگی هنری متاثر از مذهب و ایدئولوژی  در بستر مناسبی نیست و به انتهای راه رسیده است. با این وجود میکوشند میراث فرهنگی و هنری خویش را حفظ کنند.لذا با گرفتن موضع خصمانه و نسبت آن به شیاطین معتقدند : هنر جدید خصوصا موزیک مدرن ( پاپ – راک ) روح آدمیان را در انحصار خویش قرار داده و شیطانی است.

اکنون ثابت شده است که ایدئولوژی خشونت زا است و اگر التفاتی هم به هنر داشته باشد رنگ و بوی خون میدهد … با اندکی توجه به آنچه در کشورمان در ایام سوگواری و محرم تحت عنوان هنر اسلامی ارائه میشود… خون آلود و مناسک آن نیز در روند خشونت آمیز  ( زنجیر و قمه زنی…) تا مرحله مازوخیستی وخونریزی است…انسان هائی که خود را موظف به اجرای چنین خشونتی ( خودآزاری) می کنند… چه چیزی ممکن است بدستشان برسد و چه نیازی را پاسخ خواهند داد!؟ معمولا انسان ها اگر حاجات حیاتی خویش را در خطر ببینند ، به خشونت  متوسل میشوند. جای سئوال است افرادی که تحت تاثیر هنر اسلامی( خصوصا تشییع در ایران ، عراق ، لبنان…) قمه میزنند و فرزندان کوچک خویش را بدین طریق زخمی و خون آلود می کنند…چه حاجت حیاتی خود را در خطر دیدند که بی مهابا به چنین خشونتی متوسل میشوند وخود و نزدیکان خویش را زخمی می کنند و متعاقبا دیگران را تحت تاثیر قرار میدهند!؟

هراس غیرقابل توصیف ایدئولوژی خصوصا مذهبی از زیبائی زمانی آشکار میشود که هنرمندان از چارچوب فکری آنان خارج شده…به دید دیگری از هنر و زیبا شناسی رسیده اند.گرچه ظاهرا مسئولین مستقیما با هنر و هنرمندان مخالفتی از خود نشان نمیدهند معذالک آنان زیر نظر هستند…. در فاشیسم و کمونیسم نیز چنان بود… از هنرمند خواسته میشود در الگوی ابداعی ایدئولوژی بماند و در خدمت آن به خلق آثار خویش بپردازند…شاعر موظف میشود در وصف چیزهائی بسراید که از بالا دیکته شده… نقاش و مجسمه تراش و…نیز همینطور… بدین طریق چشم زیباشناسی کور میشود…. زمانیکه چشم زیباشناسی ضعیف و به تدریج کور شود. اولین قربانی آن طبیعت است. در این مرحله است که طبیعت مورد ستایش  مردم قرار نمی گیرد. احترامی برای آن قائل نمیشوند و شدید مورد تخریب و تجاوز قرار میگیرد…( در مقاله دیگری بدان توجه خواهد شد) آنچرا که در چهار دهه گذشته در ایران رخ داده است….نمونه ای است که مردم چگونه نسبت به زیبائی و طبیعت بی تفاوت میشوند.

برمیگردیم به مبحث آنارشیسم و زیباشناسی . نقطه اتصال این دو پدیده طبیعت است.طبیعت را باید باچشم بصیرت نگاه کرد. آنگاه زوایای آن روشنتر خواهد بود. نگاه زیباشناس به طبیعت دقیق است. چون کوشش می کند رشد پنهان را بیابد. رشد در طبیعت به کنجکاوی مربوط میشود که فقدان درایت به راز طبیعت ؛ زوایای پوشیده آن قابل دسترسی نخواهد بود. در آنارشیسم نیز ما با یک چنین روند مشابهی روبرو هستیم.ظرافت خاصی لازم است تا آنرا بشناسیم و زوایای تاریک آن را مشاهده کنیم.

آنارشیسم در مجموع یک فرهنگ است. شاخص های مهم این فرهنگ نخست آزادیخواهی و مبارزه در کسب آن است. دوم .مبارزه با هرگونه دیکتاتوری و اقتدار در کلیت آن. سوم احترام به طبیعت و حفظ محیط زیست . چهارم مدارا و اشاعه و تقویت حس همکاری و تعاون. پنجم تشویق و تقویت هنر و ادبیات…ششم پرهیز از خشونت…است. برای باز کردن این مبحث بر میگردیم  به تاریخ . افلاطون گفته معروفی دارد که در رابطه با زیبائی گفته است. جمله معروف افلاطون بدین مضمون” حقیقت زیبائی ” است.  حقیقت مانند تمامی پدیده ها  و مفاهیم (ّFenomen) میتواند زشت و تلخ نیز باشد. قرن ها این گفته افلاطون دست نخورده باقی ماند و فلاسفه با تائید ضمنی از آن گذشتند.

دریدا  Jacques Derrida)) برای نخستین بار بخود جرات داد و تلنگری بدان زد. دریدا موضوع تقابل را در مقابل این گفته گذاشت و معتقد بود هر مفهوم و پدیده ای ( برای مثال : زشتی و زیبائی ) با تقابل تعریف و معنی می یابد. آنارشیسم از آنکه  اعتنائی به ارسطو و افلاطون ندارد… چون تفکر  دولت و اقتدار و قشر زبده … را به چالش جدی کشانده است… طبیعتا وارد فلسفه این دو فیلسوف عصر باستان  نشد. اما نظریه دریدا را نیز سطحی و مطلق گرائی  و غلط دانسته و معتقد است : زشتی از زیبائی رنگ  و معنی نمیگیرد. بین زشتی و زیبائی فضائی است خالی که میتواند رنگ و شکل جدیدی بخود گیرد که نه زشت است و نه زیبا و برعکس. خنثی بودن مابین این دو مفاهیم میتواند در تقابل دریدا باشد که وی چشم بر آن بسته و ناقص آنرا رها کرده است. البته نیچه نیز دخولی به دنیای زیباشناسی دارد و مینویسد : ” زیبا آنست که بی درنگ و بی تامل زیبا بنماید”. این جمله در واقع همان جمله معروف افلاطون است با ادبیاتی دیگر. بیشتر فلاسفه آلمانی کم و بیش از افلاطون و نو افلاطونیان هستند و جمهوری افلاطون را تائید می کنند.

در پیشا مدرن معمولا آثار هنری و خالقان آن میکوشیدند در چارچوب واقعیت موجود که آنرا حقیقت می نامیدند بمانند. برگ درخت همیشه سبز بود و دریا آبی…آنچرا که ما امروز از طریق یک دوربین عکاسی ؛ عکس میگیریم . اما عصر مدرنیته دید دیگری نسبت به هنر  پیدا کرد و خود را از توهمات پیشا مدرن رها کرد. و این دید جدید و سبک نوینی که بوجود و خلق شد. دارندگان ایدئولوژی خصوصا مذهبیون را خوش نیآمد و نسبت بدان واکنش تند نشان دادند که البته ( در اروپا )  کم کم تعدیل یافت و بخشی از مذهبیون به واقعیت امور پی بردند و آنانی که سرسختانه علیه هنر مدرن و زیباشناسی بودند؛ به سکوت اجباری تن دادند. آنارشیستها همواره از هنر مدرن دفاع میکنند چون خود آنارشیسم فرزند مدرنیسم است. یعنی زمانیکه قطعیت حقیقت به زیر سئوال رفت و در بسته ای زیبا به کلیسا اهدا شد. جامعه دیگر از مفاهیم پیشا مدرن  گذشته بود و وارد فاز جدیدی از سیاست، هنر و زیباشناسی رسیده بود.چون اندیشه انتقادی سر از خاک جوانه زده بود و خودنمائی میکرد.
با ابرازعدم قطعیت و یگانگی مفاهیم که دریدا (…که وی لوگوس محوری مینامد) مطرح می کند. خود را به آنارشیسم نزدیک می کند. فوکو* (Paul Michel Foucault) نیز با طرح اینکه : “… آنچه همواره حقیقت و زیبا و… خوانده می شود ریشه های آن در قدرت تنیده است…” . نا خود آگاه ( گرچه خود را نیچه گرا مینامد) به موضوع قدرت که آنارشیسم از بدو تولد آنرا ( قدرت ) را زیر ذره بین دارد ؛ توجه می کند. زیباشناسی توسط برده گان ذهنی و ایدئولوژی متهم است که تعریف منسجم و یگانه ای ندارد. دقیقا زیبائی نهفته در زیباشناسی در همین مورد است که فورمول یگانه و شابلون خاصی برای تعریف و تمجید از خود ندارد و هرکس در هر مقامی میتواند نسبت به زیبائی اطراف خود نظر دهد و هنر هنرمندان را ارزیابی کند. حتما نباید متخصص امور بود و یا مدرک زیباشناسی دانشگاه ها را داشت.در ادبیات ما این مورد را بخوبی شاهد هستیم. در پیشا مدرنیسم خدایان و قهرمانان جای ویژه و مقام خاصی داشتند که نظر جامعه را بخود جلب میکرد…

مردم ( در عصر پیشا مدرنیسم ) در جستجوی خدایان ، قهرمانان و یا فرستاده های خدایان … بودند که در سرنوشتشان دخل و تصرف داشته باشند.گرچه زمانیکه دریافتند که قهرمانانشان پاسخگوی نیازشان نیست. آنرا عوض کرده و قهرمان دیگری را جستجو میکردند . گاهی قهرمانان از طبقات پائین اجتماعی می آمدند و این قهرمان ( ها…) قرار بود به آمال و آرزوهای ها آنان پاسخ دهد که همیشه اینطور نبود . یگانگی خاصی در میان خدایان و قهرمانان وجود نداشت. بدین جهت بیشتر سفید و سیاه کردن مفاهیم مطرح بود. هنوز پدیده های مایکل جکسون (Michael Joseph Jackson) و لیدی گاگا (Stefani Joanne Angelina Germanotta: Lady Gaga ) …متولد نشده بودند… با طلوع عصر مدرنیسم نور دیگری بر جامعه تابید و مردم را از خواب و رویاهایشان  بیدار کرد…شاگردان مکتبخانه فرانکفورت ( آدرنو ، رایش ؛ بنیامین ، هورکهایم و…) با مدرنیسم مسئله خاصی داشتند و مظنون بدان شدند. دلیلش هم داشتن ایدئولوژی خاصی ( مارکسیسم ) بود که مطابقت با عصر مدرنیسم نداشت. حس زیباشناسی را در خود کشته بود… توقعات بی اندازه و ادعای واهی آگاهی و دانش بر تمامی امور داشتن، آنان را از رده خارج و یخ زده کرد. بدان اشاره شد که تنها اریش فروم (Erich Fromm) بود که توانست خود را از چنگال عنکبوت مارکس برهاند و استقلال رای خویش را حفظ کند.

طرف داران دیکتاتوری خصوصا مسلح به ایدئولوژی ( مذهبی و ظاهرا غیر مذهبی…) از آنجا که با مدرنیسم و زیباشناسی کینه دیرینه دارند… در مقام پاسخگوئی به کینه و بعض خویش در برابر مدرنیسم؛ معتقدند : اگر مدرنیسم جامعه بشری را متحول ساخت… چگونه آشویتس (Auschwitz کوره های آدم سوزی نازیها…) در قرن مدرنیسم ساخته شد!؟ آنان ظاهرا  از دیکتاتوری و حکومتهای فاشیسم و کمونیسم سخنی بمیان نمی آورند. آنان دقیقا و آگاهانه فراموش می کنند که آشویتس و اردوگاه های کار اجباری استالین و غیره …ارثیه دیکتاتوری نازیسم و بلشویسم است نه مدرنیته. اینکه مدرنیسم مسلح به فن آوری پیشرفته و دستیابی به اطلاعات ، مایه حسادت ایدئولوِژی زده ها  شده است . موضوعی است مربوط به روانشناسی اجتماعی. مشکل اینست که صاحبان ایدئولوژی دارای روانشناسی پیشا فروید هستند که با معیار های روانشناسی مدرن غیر قابل ارزیابی هستند.

برای بررسی دیکتاتوری در عصر جدید میباید  کوتاه به عصر هگل فیلسوف آلمانی و یکی از تئوریسین های استبداد برگردیم. وی در مورد تاریخ مینویسد : تاریخ را خدایگان آغاز می کنند و نصفه کار آنرا رها می کنند… و از این به بعد این اربابان ( همان دولت مقتدر خویش ) به ایفاگری نقش ( جای خدایان ) می پردازند… وی معتقد است که حرکت تاریخ مرهون زحمات اربابان ( دولت ) است که میکوشند طوق بردگی را از گردن خویش باز کنند… چنانکه می بینیم هگل از انسان سخنی بمیان نمی آورد. هگل میداند نظام اشرافیت به زوال خویش نزدیک میشود. اروپا آبستن حوادث است و صدای انقلاب فرانسه کم کم رساتر میشود. با این وجود خود را پشت درهای دانشگاه برلین مخفی می کند و مشغول طراحی دولت مقتدر میشود که انسان و اختیارش را به بردگی کشاند.هنر برای وی بیشتر شوخی تاریخی است و کارل مارکس فرزند خلف هگل این ایده را به ارث میبرد و فرهنگ را  بطور کل روبنا در جامعه مفروض است… این درست است که امروزه نه خدایگانی وجود دارند و نه اربابانی. انسان کمابیش تنها و اسیر داده های جامعه است. نهاد های مالی (Finacces) جایگاه همه را پر کرده اند و حرف آخر را در جامعه میزنند. علیرغم این که فرد چون قطره ای کوچک در اقیانوس بیکران ناملایمات  تنها است …اما همیشه در تمامی اعصار دست ازعصیان  و خیزش جهت دنیائی بهتر بر نداشته است.

هنر متاثر از این روند و طبیعتا زیباشناسی نیز در همین راستا قرار میگیرد. اما این به معنای پایان تاریخ نیست. بلکه شروع اختراعات است. آنارشیستها این روند را دقیقا میشناسند و از دیرباز آنرا زیر نظر داشتند. آنان بخوبی دریافتند که بعد از جنگ دوم جهانی تاریخ و جغرافیای جدید نوشته و مطرح میشود که با دهه های قبل تفاوت فاحش دارد. جامعه به تولید کنندگان نا ممکن ها تبدیل شده و این  تنها آنارشیستها هستند که از ناممکن ها میخواهند ممکن سازند. راه سختی در مقابل جامعه و انسان قرار دارد. اما شدنی است. انسان همیشه در ادوار مختلف تاریخ ناممکن ها را به ممکن تبدیل کرده. از زیبائی  و هنر و ادبیات…برای تحمل ناملایمات زندگی به نحو احسن بهره برده و موفق نیز بوده است. انسان هزاران سال دیگر را در برابر خویش دارد که موظف  است برای آینده خویش طرح و برنامه بریزد و خواهد ریخت.

مورد مهمی که در سرنوشت بشریت تاثیر مستقیم دارد، طبیعت است که  خصوصا بعد از جنگ دوم جهانی و با رشد جوامع و صنعت و تکنولوژی بیش از دهه های گذشته مورد بی مهری قرار گرفته است.چنانکه بخوبی میدانیم در فقدان طبیعت…انسانی هم وجود (در مقاله دیگری- محیط زیست – صحبت خواهیم کرد…) نخواهد داشت که به هنر و زیباشناسی عنایت داشته باشد. اینرا هم میدانیم که طبیعت به انسان محتاج نیست. این انسان است که در هر شرایطی محتاج طبیعت است. لذا حفظ محیط زیست و مدارا با طبیعت از مهمترین وظایف بشر است. طبیعت ؛ حفاظت و احترام بدان همیشه جز لاینفک  فلسفه آنارشیسم است. آنارشیستها تقریبا اولین کسانی بودند که از محیط زیست و حفاظت از آن صحبت کردند… نسبت به ساخت کارخانجات تولیدی انرژی اتمی اعتراض کردند و همیشه  در صف مقدم مبارزه با تخریب کنندگان محیط زیست از خود واکنش نشان دادند. عکس اکثر فلاسفه سیاسی که سیاست و رسیدن به قدرت متمرکز را شعار خود کردند… آنارشیستها نسبت به طبیعت دلبستگی خاص دارند. بعد از داروین و نظریه تکامل وی (Selektionstheorie) این کروپتکین (در سال ۱۹۰۴) است که از طبیعت سخن میگوید و کمک متقابل در طبیعت (konzept der mutualismus) را مطرح میکند و تا این اواخر موری بوکچین این راه را ادامه میدهد. از اینکه نمی خواهیم وارد مبحث طبیعت گرایان آنارشیست شویم (Öko-Anarchismus…. Grüner Anarchismus ) در مفهوم کلی آنارشیسم و رابطه با زیباشناسی خواهیم ماند.

نتیجه گیری کلی مبحث با خوانندگان است… اما من  در مقام پاسخگوئی چند کلمه ای را  جهت حسن ختام مطرح می کنم.به نظر من برای آنکه آنارشیسم را کشف کنیم. باید دید زیباشناسی داشت….اگر قوه تخیل خویش را به یاری نگیریم. ابعاد آن برای ما ناشناس می ماند. با تفکرات مهندسی و یا ریاضی مسلح به خط کش و پرگار …نمیشود وارد دنیای آن شد.اگر احیانا کسانی با این دید وارد آن شوند… مسلما دچار اشتباه ، نا امیدی و به بیراهه خواهند رفت.

درتعریف آنارشیسم  بار ها این مورد را تاکید کردیم که : در آنارشیسم منشور خاص و یا شابلون و رسم الخطی معین نخواهیم یافت که مکانیکی مانند  مارکسیسم و فاشیسم… آنرا وزن و پیمانه کرد.اگر هم در شرایط مشخص بین آنارشیستها توافق و میثاقی برای همکاری و فعالیت مشترک ، بوجود آمده… بعد از رفع موانع جای خود را به همکاری آزاد و داوطلبانه داده است.

ما همانطور که با دیدن یک تابلو و تصویر زیبا به حسن زیباشناسی و قوه تخیل خویش رجوع می کنیم. برای اینکه از زیبائی درون خفته یک آثار هنری لذت ببریم … باید بدانیم که هنر را نمیشود با دید مکانیکی مشاهده و تفسیر و نقد کرد. این  دقیقا وجه مشترک آنارشیسم با هنر است که از طریق زیباشناسی زوایای تاریک آن را میشود روشن کرد و به تفسیر آن پرداخت….غیر از آن نا آگاهانه به مخالفان آنارشیسم می پیوندیم.

ظرافت خاصی لازم است که هر دو پدیده را بهتر شناخت… بدین منظور کمونیستها خصوصا و محافظه کاران ( برده گان ثروت و پول ) عموما  نسبت به دریافت آنارشیسم دچار گمراهی میشوند. چون مسلح به نظریه ای هستند که لطافت در آن نیست و تصور می کنند جهان بینی خط کشی شده و نظم تصنعی بوسیله نیروی نظامی – عقیدتی ، چاره مشکلات است…اما تاریخ و تجربه چیز دیگری میگوید… بدین جهت است آنارشیسم را همسنگ با هرج و مرج و آشفتگی متصورند. چون از درک آن عاجز هستند. لطافتی در ایدئولوژی بسته و میلیتاریستی آنان نیست…. قوه تخیل خود را کور کرده و به ایدئولوژی فروخته اند… و به برده ای خشک و عبوس تبدیل شده اند که تنها برای انجام اوامر ساخته شده اند. پایان زمستان ۲۰۱۶  . http://abgun.net

* اکسپرسیونیسم (Expressionism) در اواخر قرن نوزده این سبک بوجود آمد. در بدو وجودش علیه رئالیسم موضع دشمنی ( غیر ضروری ) گرفت و با  سبک امپرسیونیسم نیز دوستانه و هنرمندانه برخورد نکرد.در آلمان این سبک به دنیای سینما  کشیده شد که موفقیتی بدنبال نداشت.

* سوررئالیسم (Surrealism )
René Descartes( 1596 – 1650)

The Beatles(1960)

Lady Gaga

Michael Joseph Jackson*

John Winston Lennon (1980 – 1940)

Janis Lyn Joplin ( 1970 – 1943)

James Douglas „Jim“ Morrison ( 1971 – 1943)

Kurt Donald Cobain ( 1994 – 1967)

Richard Wright ( 2008 – 1943)

John Douglas „Jon“ Lord (2012-1942)

Ian Fraser „Lemmy“ Kilmister (Motörhead) (2015-  ۱۹۴۵)

David Bowie ( 2016 – 1947)

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است