نظام جلالی - ۲۸ مرداد ۱۳۸۹

من آرزوی سفر دارم

نه, نه,اینجا سرزمین من نیست

در این سرزمین من بیگانه ام

من مدت‌ها است که قصد سفر دارم

سفر به سرزمینی دور دست , برای خود رها یی

در این سرزمین احساس خفگی و تنگی نفس دارم

در این سرزمین چیزی مرا به سوی خود نمی کشد

در این سرزمین متروکه , من و احساسم ایزوله شده ایم

اینجا سرزمین من نیست

اینجا سرزمین انسان‌هایی‌ است که من در آن بیگانه ام

اینجا سرزمین از خود بیگانگان و مسخ شدگان است

اینجا سرزمین به مسلخ برده گان و بندگان است

اینجا سرزمینی است که درک مفهوم انسان بودن سخت است

اینجا سرزمینی است که مفاهیم رنگ باخته اند و واژه‌ها بی‌ معنا گشته اند

اینجا سرزمینی است که زندگان آن تو گویی سال‌ها است که مرده اند.

در این سرزمین احساس خفگی و تنگی نفس دارم

در این سرزمین چیزی مرا به سوی خود نمی کشد

 

 من آرزوی سفر دارم

اما نه به سرزمین رویاها

من قصد پرواز دارم

اما پرواز به سرزمینی بی‌ نام و نشان , که ناکجا آبادی است

پرواز به سرزمینی دور دست , که هر شب خواب آن را می‌‌بینم

پرواز در خواب به سرزمین بی‌ آرزو ها را , آرزو است

اما پرواز و سفر جرعت و شجأعت می‌‌خواهد

پرواز و سفر جسارت و عزمی راسخ میخواهد

پرواز به سرزمینی ناشناخته که همسفر می‌‌خواهد

همسفری که دست در دست هم پرواز کنیم , به فرا سرزمین مردمان

همسفری که در سفر نیستی‌ , هستی‌ خود را یابیم

 

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است