اما گلدمن

علل و انگیزه های حسادت و امکان درمان آن

۲۰ شهریور گنجه آنارشیستی

“…انسان ها غالبا به زندگی در کنار یکدیگر ادامه میدهند در حالیکه مدتهاست با هم زندگی نمی کنند. حسادت در چنین جوّی براحتی رشد میکند و با قتل و جنایت پایان می یابد. پیدا است که در مقابل آن ، قطع رابطه زناشوئی کار شجاعانه و آزادی بخش است…”

آنکه دلمشغول زیستن است ، قادر به گریز از رنج معنوی و شکنجه های روحی نیست. اندوه و پریشانی ناشی از اندیشیدن به گذر عمر، همراهان دائمی زندگی ما هستند. این اندوه و پریشانی را انسان های بدسرشت به ما تحمیل نمی کنند.بلکه از بطن روح ما فرا روئیده، تار و پود وجود ما را تشکیل میدهند.

درک این نکته بسیار ضروری است زیرا انسانهائی که قادر به رها ساختن خویش از اینگونه تصورات نبوده، بدبختی خویش را حاصل بدسرشتی دیگران می پندارند. به دلیل این خشم و نفرت کوته نظرانه، از رشد فکری باز می مانند و همواره دیگران را مسئول ، مجرم و گناهکار می شناسند. در حالی که خود گناه کارند. اینان به قله های زیبائی حقیقت انسانی دست نمی یابند، زیرا انسان های حقیقی ، خوب و بد ؛ اخلاقی و غیر اخلاقی را اصطلاحاتی محدود کننده میدانند که در گیرودار کنش متقابل احساسات بروز می کند.

امروزه نیچه فیلسوف ” آنسوی خیر و شر ” را اغلب مسئول تحریک حس تنفر ملی و ویرانگری میدانند. اما فقط این قضاوت کسانی است که آثار وی را اصولا و یا به درستی مطالعه نکرده اند. ” آنسوی خیر و شر” یعنی آنسوی محکومیت ، کشتن ، تهمت زدن ، پیگرد و امثالهم… ” آنسوی خیر و شر” پنجره ای بر فردیتی عالی می گشاید که با تمام دیگرانی که چون ما نیستند و دیگرانند؛ تفاهم دارد. من به زحمات طاقت فرسای دموکراسی که با سلاح مساوات برونی به مواجهه منش ظریف انسانی میرود، نظر ندارم.” آنسوی خیر و شر” از حق و شخصیت فرد سخن میپگوید. این امر البته ممکن است که موجد اغتشاش در زندگی گردند، اما ربطی به نظرات پوریتانیستی ندارد که معتقد است : قثط من محق میباشم!

رادیکال آشتی ناپذیر – شبه رادیکال هم وجود دارد-  این شناخت عمیق انسانی را بالافاصله در زمینه روابط جنسی و عشقی به کار می بنددد. هیجانات عشقی و جنسی بیانگر درونی ترین ، شدیدتذین و عاطفی ترین احساسات انسانی ما می باشد. این عناصر چنان رابطه مستقیمی با خصوصیات جسمی و روحی هر فردی دارد که باعث تفاوت روابط عشقی با یکدیگر می گردند. یعنی هر عشقی بیانگر نشانه ها و تاثیرات انسان هائی است که به یکدیگر عشق میورزند. هر رابطه عشقی می بایست به طور طبیعی ، صورت کاملا شخصی داشته باشد. نه دولت ، نه کلیسا ، نه اخلاقیات و نه دیگران … نباید در آن دخالت ورزند.

اما متاسفانه این چنین نیست. این ارتباط عمیق دوجانبه، تحت فشار ممنوعیت ها ، اجبارات و تصیم گیری های گوناگون قرار دارد. این عناصر خارجی مطلقا با عشق ببگانه بوده، موجب تضاد و برخوردی همیشگی ( مابین عشق و قانون ) میشوند. از این روی است که زندگی عشقی ما به فسادی بی ارزش آلوده میشود. عشق پاکی که ادبا بسیار در باره آن سروده اند: امروزه وجود خود را به دلیل باخودبیگانگی ( از خود بیگانگی ) و مسخ ، از دست داده است. پول ، مقام و منزلت اجتماعی ، به مشخصات عشق تبدیل شده اند و این امر نتیجه ای جز فحشا ئدارد. اگر جامه قانون به آن بپوشانند!

حسادت ، بدترین خصلت زندگی عشقی دست و پا شکسته ما است. عموما تصور میشود که حسادت ارثی است. از دل آدمی زدوده نمیشود. این بهانه ساده ی است برای کسانی که توانائی و آمادگی  برخورد عقلانی با علت و معلول را ندارند.

تاسف خوردن بر عشق از دست رفته و ارتباط عشقی پایان یافته ، بسیار طبیعی است. اندوه دل ، آفریننده ادبیات ارزشمند و شناختی عمیق تر گشته است. به عنوان نمونه میتوان از بایرون ، شلی و هاینه نام برد. اما آیا میتوان این درد را با حسادت – که عموما مورد نظر است – مقایسه نمود؟ اختلاف این دو به اندازه تفاوت عاقل و سفیه ؛ ظریف و زمخت است. همچون تقابل منزلت انسان است با خشونت بی حد و مرز. حسادت دقیقا در نقطه مقابل تفاهم ، علاقه و بخشایندگی قرار دارد. هیچگاه بر منش انسانی اضافه نکرده است. تنها تاثیر حسادت، عبارت از کینه ای است که باعث بی خویشتنی انسان ها شده، با بی علاقگی و عدم اعتمادی که به وجود می آورد، آدمی را پست و زمخت می سازد!

حسادت ، تصویری نادرست از تراژدی – کمدی ازدواج به ما نشان میدهد. از انسان ، شاکی کوته نظر و خودبینی میسازد که به محق بودن خود و به خظا کاری، خشونت و گناهکاری قربانی خویش معتقد میباشد. حسادت مانع کوشش در زمینه درک کردن دیگران میگردد. فقط خواستار مجازاتی هر چه سخت تر است. چنین طرز تفکری در ” الگوی ” شرافت به ثبت رسیده. به صورت دوئل با قوانین نامکتوبی تجلی میبابد که مطابق با آنها، قصاص فریب دهنده زن ، مرگ است. حتی اگر زن و مرد آزادانه به ندای احساسات درونی خویش پاسخ داده باشند؛ باز هم هنگامی که از شرافت ، اعاده حیثیت میشود که خونی ریخته شود و مهم نیست که زن یا مرد قربانی شود!

تحقیقات تاریخی رکلوس ، مورگان و دیگران در مورد زناشوئی اقوام بدوی ، خود استدلالی علیه حسات است. کسی که با نوشته های آنان آشنا نباشد نیز میداند که تک همسری ، متاخرترین شکل روابط جنسی است که حاصل خو گرفتن به زندگی خانگی و مالکیت بر زن می باشد. انحصار طلبی واین احساس ناگزیر حسادت ، از این سرچشمه آب می نوشد. در گذشته وقتی زن و مردی بی پروا از قانون و اخلاق یکدیگر را می یافتند. حسادتنی وجود نداشت. زیرا حسادت بر این تصور استوار است که زن در انحصار شوی خویش میباشد و بالعکس. وقتی کسی جرات پایمال نمودن این حق الهی و مقدس را بخود بدهد، حسادت دست به اسلحه می برد. در چنین شرایطی ، ادعای طبیعی بودن حسادت ، مضحکه ای بیش نیست. در واقع حسادت چیزی نیست جز حاصل غیر طبیعی انگیزه ها و علل آن.

بدبختانه فقط ازدواج های محافظه کارانه بر این حق انحصاری، استوار نیست. روابط به اصطلاح آزاد نیز به همین گونه اند. در اینجا شاید بازهم عده ای به این نتیجه برسند که این هم دلیل دیگری است بر اثبات موروثی بودن حسادت. اما باید توجه داشت که این حق انحصار در زناشوئی از دیرباز تا به امروز. نسل به نسل به عنوان حقی مقدس و ضامن پاکی خانواده به ما رسیده است. کلیسا و دولت همانگونه که ارتباط جنسی انحصاری را تنها ضامن دوام ازدواج میدانند، حسادت را نیز بعنوان سلاح پاسداری از حق مالکیت توجیه می کنند. اما بسیاری از کسانی که حاضرند به قبول قانونی بودن روابط جنسی انحصاری نیستند. خود قادر به رهائی از قید آداب و رسوم نبوده اند و به همین دلیل چون همسایگان محافظه کارشان در لحظه ای که مالکیتشان به خطر افتد؛ به حسادت پناه میبرند…‍

مرد یا زن آزاده ای که چنان بزرگوار است که روابط معشوق خود با دیگران را جنایت تلقی نکند،از سوی دوستان محافظه کار خود؛ تحقیر میشود و یاران رادیکالش وی را مسخره میکنند. او را ترسو یا فاسد میدانند و اقدامش را ناشی از انگیزه های پست و مادی می انگارند. به هر حال زن و یا مرد به موضوع (جوک) لطیفه های ناپسند و مبتذل تبدیل میشوند. آنهم تنها به دلیل اینکه او بدون نمایشات حسادت آمیز یا اخطارهای وحشیانه در زمینه کشتن دیگران، احساس شخصی معشوق یا همسر خود را درک نموده و حق وی نسبت به بدنش را قبول می کند.

عناصر دیگر حسادت , عبارت از غرور مرد و هم چشمی زن میباشد. مردان در زمینه جنسی ، تازه به دوران رسیده هائی هستند که دائما میخواهند از موفقیت و جاذبه شان نزد زنان لاف بزنند. در ایفای نقش تسخیر کننده ، پافشاری می کنند، زیرا همواره به آنان گفته اند که زنان ” فریب خوردن و تصرف شدن ” را دوست دارند! می انگارند که تنها خروس مزرعه هستند. گاو نری میباشند که میخواهند با نشان دادن شاخ خویش ، گاو ماده را به خود جلب کنند. وقتی رقیبی پا به صحنه میگذارد، غرورشان خدشه دار میشود. صحنه ای که بر آن حکومت دارند، متشکل است از تسلیم جنسی زن. به تنها مردی که میتواند به وی تعلق داشته باشد. حتی مردان به اصطلاح فرهیخته نیز بر همین نظر هستند. به بیان دیگر به خطر افتادن حق انحصار مرد در رابطه با غرور او، در اکثر موارد موجب برانگیختگی حسادت وی میشود.

آنچه باعث حسادت زنان میشود. عبرت از نرس از آینده خود و فرزندانشان که حاصل وابستگی اقتصادی است. و نیز چشم و هم چشمی با زنان دیگری که ممکن است مورد علاقه همسر خویش واقع گردند. انصافا هم باید گفت که جاذبه های بیرونی زن ، قرن ها است که برگ برنده وی میباشد. به همبن دلیل ، زنان می بایست ارزش و زیبائی زنان دیگر را ناچیز شمارند تا ارزش خود را محفوظ دارند.

مضحک اینجاست که در بسیاری از موارد، زن و مردی که به یکدیگر حسادت میورزند اصولا با هم رابطه ای ندارند .در این مورد آنچه خواستار محکومیت این ” بی عدالتی ”  عیان میگردد ، همانا نارضایتی و غرور زخم خورده است .همانا عشقی آسیب دیده زنی که به همسرش شک دارد یا جاسوسی وی را می کند ، اغلب علاقه ای به وی نداشته و هرگز در حفظ علاقه او نسبت به خویش ، نکوشیده است.

اما زمانی که رقیبی پا به صحنه میگذارد ، زن به یاد جذابیت خود به عنوان وسیله دفاع از خویش می افتد ، دفاعی که حتی وسائل خشن و مستهجن نیز برای آن کافی نیست .آشکار است که حسادت نتیجه عشق نیست .. تحقیقات نیز نشان داده اند که در بیشتر موارد ، انسان هائی که کمتر از عشق سرشارند ، بیشتر گرفتار حسادت می باشند. کسانی که بر پایه همآهنگی و وحدت درونی به یکدیگر تعلق دارند ، هرگز اطمینان و اعتماد متقابلشان را به سبب علاقه ای که به شخص سومی پیدا می کنند ، از دست نمی دهند و رابطه آنان به دشمنی زننده ای که اغلب شاهد آن هستیم ، ختم نمی گردد. ممکن است قادر به درک تصمیم معشوق خود نباشند و البته جز این هم نمی تواند بود، اما هیچیک حق نفی ضرورت نزدیکی او با دیگری را ندارد. در اینجا می خواهم چنین نتیجه گیرم که ادعای غیر اخلاقی و زشت بودن علاقمندی یک تن به بیش از یک نفر ، ادعای احمقانه ای است.

من بعضی از علل و انگیزه های حسادت را مورد بررسی قرار دادم اما باید از ازدواج نیز به عنوان محرک حسادت یاد کنم. از نظر دولت و کلیسا ، ازدواج پیمانی است که تنها با مرگ پایان می یابد و عموما شرط یک زندگی سرفرازانه و درست را همین امر می دانند ! اکنون که می بینم عشق با همه گوناگونی و تجلیاتش محدود می گردد ، جای شگفتی نیست که حسادت نیز سر بر می آورد » از اکنون یک روح و یک پیکر می باشید »، یعنی شعاری که زن و مرد آن را می پذیرند تا رابطه شان مورد قبول دنیای خارج قرار گیرد. نتیجه ای جز عدم اطمینان ، کینه و پستی ندارد. رابطه زوجی که این چنین بدون وابستگی فکری و احساسی و بدون علایق و آرزوهای برونی به یکدیگر زنجیر شده باشند، جبرا از کینه آکنده میگردد و دیگر قابل تحمل نخواهد بود. این زنجیر ها بهر حال از هم خواهند گسست و شرایطی که بوجود خواهند آورد ، بدون آنکه جای شگفتی باشد ، زشت ترین و معمولی ترین آثار و انگیزه های منش انسانی را هویدا خواهد کرد. به بیانی دیگر ، حسادت و زندگی زناشوئی غیر طبیعی امروزی ما ، از دحالت های قانونی ، مذهبی و اخلاقی نشات گرفته اند!
روشن است که ما تحت شرایط غیر عادلانه اجتماعی و زیر فشار تحمیلات تنگ نظرانه اخلاقی ، رنج میکشیم. اما مگر نیروی آگاهی خود که هدف سرشار نمودن زندگی از حقیقت و عدالت را،تعقیب می کند را از دست داده ایم؟
تئوری ” انسان حاصل مناسبات اجتماعی است ”  تنها به عدم علاقه و بی توجهی نسبت به این مناسبات منجر شده است ! همآهنگ شدن با روش ناسالم و غیر عادلانه زندگی ، باعث افزایش بی عدالتی و مسخ شدگی آن میگردد و در عین حال ، انسان این به اصطلاح اشرف مخلوقات ، با همه نیروی اندیشه ، شناخت و ابتکارش ، نا توان تر و گوشه گیر تر شده ، خودرا به سرنوشت می سپارد.

حال که سعی کرده ام تا علل و انگیزه های زندگی دست و پا شکسته عشقی مان را روشن نمایم ، اکنون در این رابطه از یک راه ممکن درمان بیماری حسادت سخن خواهم گفت ! ادعا می کنم که هر زن و مردی قادرند در درمان حسادت ، موثر باشند ! نخستین گام این مسیر ، همانا درک این مهم می باشد که هیچیک مالک و پاسدار و حاکم بر حرکات دیگری نیست ! گام دوم آن است که هریک به آن اندازه سعه صدر ( صبوری ) داشته باشد که عشق و علاقه ای را که از روی میل و اختیار نبوده است ؛ بی ارزش بداند! عملی که تنها به علت احساس مسئولیت ناشی از امضای سند
! ازدواج ، انجام پذیرد ، عمل درستی نیست ، فریب است آنچه بخواهیم به زور نگهداریش کنیم ، ارزش نگهداری ندارد! عمل نادرست تر این است که سعی کنیم تا آخرین حد ممکن ، به نفس کسانی که دوستشان داریم ، نفوذ نمائیم ! این کار حاصلی جز ویرانی آن اندک علاقه ای که هنوز در رابطه موجود است ، نداشته و بالاخره با ازبین رفتن
عشق ، دوستی و احترام متقابل پایان میگیرد.

حسادت وسیله ای ناپسند جهت حفاظت از عشق اما عاملی مطمئن برای نابودی ، احترام به خویش است ! زیرا کسانی که حسادت می ورزند خود را همچون معتادان به پستی می کشانند به نحوی که محیط خارج ، با احساس تنفر از آنان میگریزد ! درد از دست دادن عشق یا بی پاسخ ماندن اظهار عشق ، هیچگاه سبب سطحی به نظر رسیدن انسان نیست ! اشحاص عاطفی و پر احساس میبایست از خود سئوال کنند که آیا حاضر هستند رابطه ای را به زور قبول نمایند؟ پاسخ مسلما منفی است.

انسان ها غالبا به زندگی در کنار یکدیگر ادامه میدهند در حالیکه مدتهاست با هم زندگی نمیکنند. حسادت در چنین جوّی براحتی رشد میکند و با قتل و جنایت پایان می یابد. پیدا است که در مقابل آن ، قطع رابطه زناشوئی کار شجاعانه و آزادی بخش است. آنچه باعث اطمینان به یکعشق میشود ، عبارت از درک این نکته است که زن و مرد ، یک جان و تن نیستند بلکه دو انسان با منش ها ، احساسات و علائق مختلف بوده و هر یک دارای جهان بینی ، اندیشه ها و علائق خاصخود می باشند. بسیار عظیم و عاشقانه خواهد بود اگر این دو جهان ، در حالت آزادی و برابریبه دیدار یکدیگر بروند. چنین دیداری ، گرچه کوتاه ، بسیار پر ارزش می باشد کار شایسته انسان های عاشق ، گشودن هرچه بیشتر درواز های عشق است. اگر عشق بتواند بدون پروای سگان پاسبان جریان یابد ، حسادت رشد نخواهد کرد زیرا به زودی آشکار خواهد شد.پایان
ترجمه ( با اندکی تغییر در ویرایش) از متن آلمانی کتاب زنان در انقلاب ۱۹۷۷(جلد دوم) انتشارات :

Karin Kramer Verlag

نشر نخست در ماهنامه آبگون شماره ۷ سال اول. خردادماه ۱۳۶۳- ژوئن ۱۹۸۴

Emma Goldman ( 1860-1940 )

اما گلدمن (Emma Goldman 1869-1940 ) – ۱۹۴۰-۱۸۶۹ )  سال ۱۸۸۶ هنگامی که ۱۷ سال داشت از روسیه به ایالات متحد آمریکا رفت. در جوانی به ازدواجی بدسرانجام تن داد پس از سکنی گزیدن در نیویورک تحت تاثیر یوهان  موست (Johann Most  ) قرار گرفت و آنارشیست شد. در سال ۱۸۹۲ به علت انتقاد یوهان موست لز  ترور هنری فلیک توسط همکارش الکساند برکمن، از موست جدا شد و خود به مبلغ مستقل آنارشیست ، مدافع زنان ، کنترل موالید و آزادی بیان تبدیل شد. در سال ۱۹۱۹ از آمریکا اخراج و به روسیه فرستاده شد. در آنجا به سختی از رژیم بلشویکی سرخورده و سال ۱۹۲۱این کشور را ترک گفت و به یکی از منتقدین جدی دیکتاتوری بلشویکی در آمد. ، وی بقیه عمرش را بین انگلستان ، کانادا و اسپانیا طی جنگ داخلی و انقلاب  سپری کرد. خود زئگینامه وی به نام « زیستن زندگی ام » (Living My Life) – آنگونه که من زیستم – نشانگر شخصیت مستقل او میباشد.

منبع:سایت آبگون

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است