به یاد بامداد، به یاد زبان تیز و برُای شاملو که دیگر تکرار نشد.

۲ مرداد مقالات

 

به یاد بامداد، به یاد زبان تیز و برُای شاملو که دیگر تکرار نشد. راستی چرا درخت شاملو دیگر ثمره نداشت و به جای آن سبزواری ها و موسی گرمارودی ها همچون خارهای زشت و بی روح روییدند؟ این قسمتی از نظرات شاملو درباره شعر سهراب سپهری است.
– آقای شاملو ، از فروغ و سهراب شعر کدام یکی بیشتر به دلتان می نشیند ؟
– فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمی کنم .
گفتم : – زبان سپهری برای مردم دلپذیر تر است . اما مثل اینکه شما با زبان سهراب زیاد موافق نیستید و حتا یک جایی گفته اید آبتان با هم به یک جو نمی رود.
– ولی من با “زبان” سهراب اشکالی ندارم. چون او و فروغ را از این لحاظ در عرض هم می گذارم. مشکل من و سهراب دنیایی است که او از آن صحبت می کند . من دنیای او را درک نمی کنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نیست. ببین : تو حتا وقتی که تا خرخره لمبانده باشی هم می توانی معنی حرف مرا که می گویم “گرسنه ام ” بفهمی. چون سیری تو و گرسنگی من از یک جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذای کافی بخورم حالت الان تو را درک می کنم و تو اگر تا چند ساعت دیگر چیزی نخوری معنی حرف مرا. اما من اگر خودم را تکه پاره هم بکنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری کجا است. چاپلین در “لایم لایت” نقش گرسنه بیخانمانی را بازی میکند که در وصف بهار ترانه یی می خواند . بهاری که او وصف می کند بهار دلنشین همه مردم روی زمین است فقط 
نا گهان یک جا به یک دوراهی می رسد که مخاطبان ترانه بی اختیار به دو دسته تقسیم می شوند :
گروهی که از فرط خنده پس می افتد و گروهی که دل و چشم شان پر از اشک می شود . و این ، سطر پایانی ترانه است. آن جا که ولگرد گرسنه خم می شود گل خودرویی را می چیند و می گوید:
” بهار برای این زیبا است که اگر از گشنگی در حال مرگ باشی می توانی با چیدن گل ها دلی از عزا در آری !”.- پاره آستر آویزان پشت کتش را جلو سینه وصل می کند و گل به آن زیبایی را با تشریفات کامل و اشرافی صرف یک غذای رسمی، با لذت و اشتهای تمام می خورد ! – بهار ما و گل زیبای صحرایی گرسنگان از جنس واحدی نیست. مثل دنیای پر اضظراب من و دنیای عرفانی سهراب … اما البته این دو موضوع هیچ ربطی به مساله سوم ندارد. سپهری انسانی بود بسیار شریف و عمیقا و قلبا شاعر. مشکل من و او این بود و هست که جهان را از دو مزغل (۱) مختلف
نگاه می کردیم بی اینکه شیله پیله ای در کارمان باشد.
– از سهراب سپهری هم تا این جا که من دیده ام خیلی حرف زده اند . 
شاملو به سرعت گفت : — زبان سهراب در تراز فروغ قرار می گیرد اما شعر او را من نمی پسندم . زبان و شعرش گاهی بسیار زیبا است اما باب دندان من نیست.
قیافه خبر نگار پر از حیرت شد و شاملو به شتاب حیرتش را بر طرف کرد:

– ببینید خانم : شعر سهراب می کوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا که دیده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چیست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می کنیم که ظاهرا کلماتش یکی است.
سپهری هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گیرم حرف سپهری حرف دیگری است. انگار صدایش از دنیایی می آید که در آن پل پوت و مارکوس و آپارتاید وجود ندارد و گرفتاریها فقط در حول و حوش این دغدغه است که برگ درخت سبز هست یا نه . من دست کم حالا دیگر فرمان صادر نمی کنم که ” آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است ” (۲) ، چون به این حقیقت واقف شده ام که تنها انسان است که می تواند بخندد : و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که ” در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است ” (۳) ، چون به این اعتقاد رسیده ام که جنایتکاران و خونخواران تنها از میان کسانی بیرون می آیند که از نعمت خندیدن بی بهره اند و با یاس ها به داس سخن می گویند . (۴) قیافه عبوس آقا محمد خان قجر و ریخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم کن تا به عرضم برسی. آن که خنده و یاس را 
می شناسد چه طور ممکن است به سخافت فرمان برکندن اهالی شهر پی نبرد یا از بر پا کردن کله منار بر سر راهی که از آن گذشته شرم نکند ؟
این شعر را یک دختر بچه کودکستانی سروده :
این گل رنگ است 
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع می کند 
ورنه دیگر جهان سحر انگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد. (۵)
من یقین دارم دستهای این کودک در هیچ شرایطی به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضیلت زیبایی را درک کرده است. من شعر این دخترک پنج شش ساله را درک می کنم و شعر سپهری را نه.

منبع صفحه فیسبوک بهرنگ زندی
به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است