رکسانا تلارمی

چگونه میشود جهانی بسازیم ، جهانی برابر و بهتری

۱۶ بهمن یادداشت ها

مدرسه ام را عِوَض کردم و دو هفته ای از شروع کارم در این مدرسه جدید می گذرد . پس از چندین سال که در مناطق ویلا نشین و یا بالآی شهر سویدی نشین ، تدریس می کردم به منطقه ی خارجی ها ، حاشیه نشین های شهر أمدم .

گر چه سالها قبل هم ، سابقه ی کار درمناطقی مشابه را داشتم ولی باز این محله و مدرسه بسیار متفاوت است .برخی از شاگردان این مدرسه ، فرزندان پناهندگانی هستند که هنوز أقامت نگرفته اند .و یا غیر قانونی زندگی می کنند و برخی چند سالی است که امده اند و برخی هم ، در سوید و این محل متولد شده اند .

من قرار است در کلاس های مخصوص زبان سویدی ،و همچنین دروس دیگر (علوم اجتمایی )را بصورت فشرده درسشان بدهم . از انجایی که در سوید ، معلم خارجی تبار بسیار کم است ، در تمامی مدارسی که روز اول شروع به کار می کنم ، مرا به جای کارگر نظافت چی ، مستخدم مدرسه ، مادر شاگردان ، معلم زبان مادری و یا پرستار مدرسه اشتباه می گیرند .هم از طرف همکارانم، یعنی معلم های سویدی مدرسه و هم از جانب شاگردان ، این اشتباه صوررت می گیرد .

پس از بیست سال کار معلمی ، دیگر به این موضوع عادت کرده ام و با شنیدن این تصور اشتباه ، تنها چیزی که به فکرم می رسد، ادغام نشدن ما خارجی ها در جامعه است که آنها را دچار چنین پیش داوری می کند . در زنگ تقریح امروز ، برای آشنایی بیشتر با محیط و شاگردان ، به حیاط مدرسه می روم . هوا بشدت سرده و برف تمام حیاط مدرسه را پوشانده .انبوهی از شاگردان کلاس های مختلف مدرسه ، دورم حلقه میزنند . و با شوق و تعجب به من نگاه می کنند . و سوْال ها شروع می شود . شنیدیم تو هم مثل مائی ، آیا این حقیقت داره ؟ لبخندی میزنم و می پرسم : منظورت چیه عزیزم ؟ یعنی اینکه سویدی نیستی .مثل ما هستی دیگه . درسته ،؟ نه من سویدی نیستم .

صدای پسر شیطونی بلند میشه . حالا چرا لا بلای مؤهای مشکی ات ، رنگ طلائی قاطی زدی ، که چی ؟! که دیگران فکر کنند سویدی هستی ؟در لحن صداش تمسخری که از سر دلخوری باشه حس میشه ،ولی قاه قاه می خنده . از شنیدن این حرف و نظرش خجالت می کشم و می گم نه عزیزم ، از رنگ های قاطی خوشم می اد .فقط از روی سلیقه شخصی هست نه چیز دیگه .

یکی دیکه می پرسه از کجا می ای ؟ از کدوم کشور ؟جواب میدم : از اسیا . مخصوصا می گم از اسیا ، که حس همبستگی بیشتری را بوجود بیارم . خنده ها شروع میشه . و صداها بلندتر میشه . اوه ، مثل خود من .منم همینطور از یکی از کشورهای أسیایی می ام . از سوریه . ،مثل فلانی ، مثل دوستم از ,مثل همسایه ام از، …مثل عبدی از ،، مثل مریم از .. مثل یوسف از , مثل عمر از .. مثل زهرا از ، .. مثل …مثل .,مثل … صداها در هم می پیچه ،با کمی شک و تردید می پرسند : شنیدیم معلم هستی اینجا ،این هم درسته ؟ اره ..

همه به همدیگه نگاه می کنند و باز می خندند .اما در چشمشان یک حس خوبی دیده میشه ، حس امنیت . أسمت را بگو . أسمم رکسانا… چند سألته ؟ بچه داری ؟ خونه ات هم اینجاست ؟ نه . اینجا زندگی نمی کنم . پس چرا امدی این محل ؟ همان پسری که خیلی شیطون بنظر میرسه و سنش بیشتر از انهای دیگه است می گه ؛ خبر داری که در این محله هر هفته ، صندوق یک مغازه را میزنند . دیروز صندوق داروخانه را زدند و هفته قبل هم ماشین ترانسپورتی که پول های مغازه ها را جمع می کنه و به بأنک ها تحویل می ده رو .. چندین ماشین پلیس امد ولی اونها زرنگ بودند و گیر نیوفتادن و فرار کردند . و جمله ی اخر را با یک غروری ادا می کنه . و بعد چهره اش کمی تو هم میره و ادامه میده ، چند ماه قبل هم یکی اینجا کشته شد . نمی ترسی ؟

پیش خودم فکر می کنم این اطلاعات را مخصوصا به من میده که از واکنش های من ، منو بهتر بشناسه و بفهمه که تا کجا می تونه داشته باشه . با صدای أروم می گم ، نه من نمی ترسم . ولی عجب ماجراهایی ! و بعد سوْال ها پشت سوْال . در همهمه ی صداها ، بعضی أز سؤالها را نمی شنوم . شلوغ می کنند . راستی تو قراره اینجا بمونی یا موقت امدی ؟چی شد که اصلا از کشورت امدی سوئد ؟ منتظر نمی مونند که من جواب بدم . خودشون به هم جواب میدهند . حتما از جنگ فرار کرده مثل پدر و مادرهای ما . یکی دیگه می گه شاید هم در کشورش کار نبوده برای کار امده مثل مادر من ،، شاید هم حکومت کشورش را دوست نداره مثل دائی من . .تو هم مثل ما پناهنده ای ؟ .سوید را دوست داری ؟ کجا رو بیشتر دوست داری کشور خودت را یا اینجا رو ؟ جواب میدم من سی سال هست سوئد هستم ، بیشتر عمرم از جوونی تا به حال اینجا گذشت . همه ی کشورهای دنیا را رو دوست دارم .ولی سوید و ایران را یک کمی بیشتر .

از حالت چهره شان پیداست از این جواب من خوششون امده و سرشونو به حالت تایید همگی تکون میدن .اجازه داریم یک سوْال خصوصی بپرسیم ؟ چرا همیشه دستمال گردن یا شال قرمز به گردنت میبندی ؟ سعی می کنم کمتر جواب بدم و بیشتر لبخند بزنم . از روی تجربه می دونم اینطوری زودتر بهم اعتماد می کنند .می پرسم . شماها چی ؟ به غیر از زبان سویدی به چه زبان دیگه ای حرف میزنید ؟ در واقع غیر مستقیم ، کشوری که از ان می ایند را می پرسم . دهها نَفَر همزمان جواب میدند . عربی ،عربی ، عربی ترکی ، روسی ،کردی ، کردی ، کردی ، پشتو ،پشتو آذری ، دری ، دری ، سومالیایی ، اسپانیولی ،بنگالی ، مغولی ، و صدایی أرام و ظریف دخترانه ای هم اخر سر میشنوم که می گه سویدی .

بطرف صدا بر می گردم . دختر بلوند قد بلند و ساده ای هم در میان جمع شاگردان میبینم که بنظر سویدی میرسه . در دلم هزاران بار قربون صدقه ی همه شؤن میرم و از اینکه این جان ِدل های معصوم ، با داشتن معلم اسیایی احساس دلگرمی می کنند ، تمام وجودم پر از لذت میشه و احساس خوشبختی می کنم .. و سوْال ها دوباره شروع میشه ؛ راستی معلم چی هستی ؟ چی درس میدی .؟ من زبان سویدی ، تاریخ سوید و کشور های دیگه هم ، جامعه سوید .و… باز می خندند.

هر جوابی که من میدم به هیجانشون میاره و خوشحال میشند و بهم نگاه می کنند . زبان های ما را هم بلدی ؟ تاریخ کشور های مارو هم درس می دی ؟ خواهش می کنیم از تاریخ کشور های ما هم بگو که سویدی ها بدونند که ما هم …… دیگه این حرف ها غمگینم می کنه اما نمی گذارم بفهمند .خودمو کنترل می کنم و می گم حتما عزیزم ، حتما . در همین میان ، نظرم به دو پسر بچه ای أروم ، در جمع شاگردان جلب میشه . انها نه تنها هیچ سوْالی نمی کنند بلکه هیچ آثاری هم از هیجان و کنجکاوی در چهره های رنگ پریده شان دیده نمیشه . اما بشدت توجه من را جلب می کنند .

ان چشمهای درشت مضطرب و بیقرار . ان خشم پنهان زیر پوست . ان فریاد خفه شده و در حبس سینه نشسته .. و ان چهره های اشنای ، اشنای ،، اشنا . سرک می کشم که بهتر ببینمشان . اما چون شاگردها در جنب و جوش و حرکت هستند و جاها تغییر می کنه ، براحتی نمی تونم انها را خوب ببینم . در همین لحظات است که یک دفعه ، یکی از شاگردها با صدای بلند و خوشحال از من می پرسه راستی رکسانا ، تو هم مثل ما “مسلمونی” ؟ ،مگه نه ؟ در یک ان ،همهمه ها پایان می گیره . سکوت سنگینی میشه و چشمهای منتظر همه ی شاگردها را میبینم که به دهان من دوخته شده . خودمو جمع و جور می کنم ، شال گردن قرمزم را بالاتر به دورو بر صورتم می کشم ، و چشمم ، دوباره به چهره ی ان دو پسر رنگ پریده می افته .و اینبار در چشمان مضطرب انها ، نشان از کنجکاوی میبینم وانتظار .

منتظر پاسخ من هستند . غافلگیر شدم . البته خوب میدونم که این سوْال از من به منظور تفتیش عقیده نشده و میل انها به مسلمان بودن من ، به اشتباه ، به منزله ی تأییدی است ، برای همان هویت گمشده ای که این بچه های حاشیه نشین شهر در جستجوی ان هستند . فکر می کنم اینجا که کلاس درس نیست که فرصت توضیح داشته باشم و بتونم حرفم را بزنم . أزاین رو ، صدامو صاف می کنم و با لحنی جدی می گم ما معلم ها اجازه نداریم از دین و یا باور خودمون برای شاگرد ها حرف بزنیم و تأثیر تبلیغاتی بگذاریم .بعدا مفصل با هم سر کلاس حرف میزنیم .

دختری که در سمت رأست من ایستاده و روسری گلداری به سر داره رو به من می کنه و می گه ولی تو رکسانا ، مثل اون معلم ها که نیستی، از خودمون هستی .تو به ما بگو . قول میدیم به کسی نمیگیم . حرفش را نشنیده می گیرم . بی اختیار در میان شاکردان ، ان دو پسر بیقرار را دوباره جستجو می کنم ،با چشم به دنبالشون می گردم . می خواهم ، واکنش انها را در مقابل این جوابم بدانم . این طرف ان طرف سرک می کشم . بشدت دچار اضطراب شده ام و تشویش تمام جانم را گرفته و نمی فهمم که چرا از میان این همه شاگرد، این دو برایم این همه ،.مهم شده اند . پیدایشان می کنم و بدقت نگاهشان می کنم . عمیقا نارضایتی و رنجش را در چهره اشان مشاهده می کنم و بنظر می اید که من اخرین امیدشان را بر باد داده ام .

از این مشاهده ،انگار، سوز سرما ی بیشتر در تن و جانم می نشیند ، به خودم می گم ، باید هر طور شده اعتمادشان را جلب کنم .اعتماد این دو کبوتر مضطرب نا امن را ، که اگر من معلم ، نتوتم ،پاسخ پرسش هایشان را دهم و یا مرحم زخم و روحشان نباشم ، معلوم نیست که سر از کجا در خواهند اورد . در همین فکر ها هستم که یک دفعه ، نا خوداگاه ، ذهنم به جایی دیگه پرواز می کنه و میرم به زیباترین شهر جهان .به عروس شهرهای دنیا .به پاریس و به بچه های مهاجرینی که در حاشیه ی ان شهر بدنیا امدند و در فقر بزرگ شدند و همان محله ها به مدرسه رفتند وبه خاطر نداشتن إمکانات و بیکاری پدر مادر هایشان و فقر اقتصادی ، به حاشیه نشین های ناراضی تبدیل شدند و حتی برخی از انها از گروه های فالانژ مذهبی هم سر دراوردند . از این تداعی ، انگار چیزی در قلبم فرو میًریزد و تشویش ام بیشتر می شود سریعا به دنبال ان دو پسر بچه ی رنگ پریده می گردم وقتی پیداشون می کنم، بی مقدمه می پرسم راستی شما ها ، با شما دو نَفَر هستم ، از کدوم کشور هستید ؟

انها در سکوت ، فقط نگاهم می کنند و جوابم نمی دهند . اما یکی از شاکردها جواب میده ، اونها مدتیه دیگه با کسی حرف نمیزنند .اما من میدونم از مراکش می ایند . مراکش . مراکش . نام مراکش در گوشم انعکاس پیدا می کنه سرم یکهو گیج میره و چهره های پسرک های رنگ پریده و مضطرب ، با صورت ترور کنندگان شارلی عوض میشه. انگار زمان به عقب بر گشته و یا اونها دوباره بچه شدند !؟ خیال می کنم که انها همون جوون های گمراه و فریب خورده ای که بنام دین ، کشتند و کشته شده اند هستند . تمام بدنم داغ شده . به خودم می گم اینها؟ اینجا؟. کاش می تونستم کمکشون کنم . کاش می تونستم جلوی حادثه را بگیرم .

در همین خیالات هستم که می بینم انها ، دست در دست هم از جمع ما دور میشند . داد می زنم . کجا میرید ؟ پسر کوچولوهای من ، برگردید . برگردید، از نو شروع می کنیم . راهی که انتخاب کردید ، اشتباهه ..هراسان به دنبالشون میدوم و فریاد میزنم، یقین دارم که تا به حال معلمی نداشتید که شمارو درک کنه . راه زندگی را گم نکنید. من به شما قول میدم که حقائق را سر کلاس از من خواهید شنید . بر گردید . .برگردید. هنوز خیلی حرف ها است که از ان بی خبرید و نشنیده اید . راه های دیگری هم هست . میشود این جهان نابرابر را عِوَض کرد .

همه ی شاگردها بدون سر و صدا ، در کنار و پشت سرم ، من را همراهی می کنند . تا چشم کار می کنه همه جا برف و سفیده و سوز سرما بیداد می کنه . صدای شاگردی منو به خودم میاره . رکسانا ، میدونی چیه ، من می خوام وقتی بزرگ شدم پلیس بِشم . پدرم می گه زورم خوب زیاده، اگر شما بخوای می تونم برم جلشونو بگیرم . اجازه بده برم ولی منتظر جواب نمیشه و قدم هاشو تند می کنه و از جمع ما جلو می افته . قلبم یه هویی می ریزه . فریاد می کشم ، نه .تو دیگه نرو .دیگه بی فایده است . دیگه دیر شده . از پشت سرش ،یقه ی کتشو می گیرم و به سمت خودم می کشونم و در بغلم می گیرمش . همه با هم می ایستیم .

دستها مو از دو طرف باز می کنم بر روی شانه هایشان می گذارم . همه بهم نزدیکتر میشیم و در اغوش هم هستیم … درهمان حال چشمم را میبندم و به این مسئولیت سنگین معلمی ، بخصوص در این محله ، فکر می کنم . ایا من از پس این کار در اینجا برخواهم امد ؟!؟!؟!پس از مکثی ، شک ام به یقین مبدل میشه. تردیدی نیست که من متعلق به اینجا هستم .من اینجا می مانم . با صدای محکم و مطمین به شاگردان می گم ما به کلاس درس برمی گردیم . برگردیم که براتون تعریف کنم که به چه علتی پدرو مادرهاتون از روی أجبار کشورشون را ترک کردند و چرا به اینجا امدند . چرا پناهنده شدند . شما ها باید حقیقت را بدونید .و فقط با دونستن حقیقت و اگاهی و شناخت کافی از مسببین این اواره گی ، راه مبارزه ی درست را پیدا می کنید نه بیراهه را …

بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم ان دو پسرک از دست رفته، را میبینم که دور تَر و دور تَر شدند . أفسوس می خورم و به پهنای صورت أشک هایم سرازیر میشه و زیر لب می گم همینطوره . نه . شماها دلسوز نداشتید .شما را کسی نفهمید . و همزمان دست پسری که ارزو داره پلیس بشه را محکم در دستم می گیرم و فشار میدم .میبینم که از سرما داره می لرزه . شال گردن سرخم را باز می کنم به دور گردنش میبندم و می گم . نه عزیزم .تو دنبال أونها نمیری . تو پلیس نمیشی ، تو معلم میشی . جامعه ، و این منطقه به معلم خوب و دلسوز بیشتر نیاز داره تا به پلیس .

چشمان خندان و پر مهرش منو بیشتر مطمین می کنه که من به این محله و مدرسه تعلق دارم . صدای زنگ مدرسه منو بخودم میاره . دیگه نزدیک کلاس رسیدیم ، با شتاب خودمو توی کلاس ام میندازم و در را میبندم و پشت به در ، تکیه میدم . ضربان قلبم را میشنوم . از پنجره ی روبرو به بیرون نگاه می کنم .ان دو پسر کوچولو را از دور میبینم که چون دو نقطه ی سیاهی در سپیدی برف ، دورتر و دورتر و در هوای مه الود محو میشوند .

همانطور که به ان دو نقطه ی پنهان شده در مه از پنجره نگاه می کنم با انها و با خودم حرف می زنم .و صدای خشمگین خودم را میشنوم . سالیان سال ، کشورهاتون را تا آنجا که می شد غارت کردند. وقتیکه دیگه نتونستند ، اوردنتون حاشیه ی شهرها جاتون دادند . کارگران أرزان ….اونوقت شما بچه ها ی نازنین ، مزه ی تلخ فقر ،و نابرابری ،بی عدالتی ، مزه ی شهروند دوم ، و مزه ی راسیسم را چشیدید . قربانیان سیستم سرمایه داری شدید . چون کسی براتون علت این مهاجرت را ، تعریف نکرد. بدنبال هویت ، اشتباها دردامن فریب دین افتادید . صاحبان سرمایه و دین این فجایع را می افرینند .

فاجعه شارلی ، پی امد سیستم ها ی نابرابر هست .مقصر انهاهستند . نه شما پسر کوچولوهای فریب خورده ی من که .راهنما و معلم دلسوز نداشتید . صدای شاگردهام که پشت در کلاس ایستاده اند و دستگیره را فشار میدهند را میشنوم . بسرعت خودمو به تخته سیاه کلاس می رسونم و می نویسم . بحث امروز .چگونه میشود با هم جهانی برابر بسازیم ، جهان بهتری که حتما شدنیست .

نقشه جغرافیای جهان را که به سقف کلاس ،در کنار تخته سیاه اویزان هست پایین می کشم . به نقشه ی اروپا و أمریکا نگاهی می اندازم زهر خندی بر لبم مینشیند . و مجددا به جمله ی روی تخته نگاه می کنم ، زهر خندم به لبخند مبدل میشود . نفس عمیقی می کشم و با روی گشاده در کلاس را بروی شاگردانم باز می کنم . اولین شاگرد ی که می خواهد پا به کلاس بگذارد همان پسرک خندانیست که از نیمه راه برش گردانده ام و می خواسته پلیس بشود، شال گردن قرمز مرا هم هنوز برگردن دارد . نگاه مان در هم تلاقی می کند . معلم اینده ی جامعه خوش امدی !

همه ی شاگردان پشت سر او به کلاس می ایند و بسرعت تمامی صندلی ها ی کلاس پر میشود. و انگاه با کنجکاوی به تخته ی سیاه چشم می دوزند . انسانی ترین جمله ی عالم بر روی تخته کلاس درس نوشته شده أست : چگونه میشود جهانی بسازیم ، جهانی برابر و بهتری . / رکسانا

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برچسب ها:
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است