رکسانا تلارمی

سرگذشت زندگی‌ من و مختار سال‌های پس از انقلاب (بخش پنجم )

۲۰ مهر یادداشت ها
پائیز آن سال هم فرا رسيد. امتحانهای تجدیدی انگليسي را به كمك روشنک عزيزم قبول شدم . ،دنیای سیاست را هم كاملا به فراموشی سپردم . سرم با دنیای ادبیات ، حسابي گرم شده و تشنه ي ياد گرفتن بيشتر و بيشتر هستم . 
همزمان مثل هر جوون ۱۶- ۱۷ ساله اي ، زندگی‌ ديگري هم دارم . زندگي پر شر و شور و پر هیجان جواني و دنیای خوشي كه هر لحظه اش, پر است از سرک كشيدن به پديده ها ي جديد، دنيايي را ، با انبوهي از شگفتي ها و تازگي هايش، تجربه مي كنم .بمانند رفتن پنهاني به جشن و پارتي هاي شبانه ، ولي بگمان پدر ، جشن تولدهاي دخترانه  و شيطنت هاي معمول و طبيعي دختران آن سن و سال در آن دوره ، مثل ديد زدن پسره ا در راه مدرسه ، سربسر گذاشتن آنها ًدر حد حرف زدن تلفني و ساعتها دلخوش بودن و از ته دل خنديدن با دوستان جان در جاني ،دختر دائي ها إلهه و روشنک و دوستانم مهرنوش و سودي (يعني بسر بردن در دنيايي، بنام بي خيال ، بي خيال، بي خيال ) و تنها ، مفيدترين كاري كه از ان دوران بيادم مانده ، رفتن به تما شاي مسابقات ورزشيي هست كه فريبا در مسابقه ها ي آن شركت داره . فريبا دوست همه ي ماست كه نه تنها در ورزش از همه سر هست ، بلكه بنوعي سر گروه همه مون هم بحساب مي آید .
در همين دوران است كه براي ملاقات خواهرم ماندانا و مهران به همراه پدر و مادرم به سوئد هم سفر ميكنم وقتي در سال ٥٩ به سوئد ميروم با اینکه فضاي خانه ي ماندانا و همسرش کاملا سیاسی است اما من دیگر علاقه امً به سياست را در آن برهه از دست داده ام و يا اینکه عامدانه به فراموشي سپرده ام . از وضعييت سازمانهاو انشعاب هايي كه رخ داده است مطلع ميشوم و فكر مي كنم كه اگر شانس همكاري را پيدا مي كردم بي ترديد، مطلوب من از سازمان ، شاخه أقليت ميتوانست باشد. ولي اين اطلاعات و اتفاقات ها را فقط می‌شنوم ، بدون آنكه دیگر كوچكترين کنجكاوي در اين زمينه داشته باشم . و با تنها حسي كه ارتباط برقرار ميكنم حس مغبونيت است و ….
بخاطر نسبت فاميلي، مینا را هم در سوئد مرتب ميبينم و مينا بمانند همیشه ، با شور و هیجان در مورد اتفاقات و مسائل سیاسی با علاقه حرف میزند و شعرهای سیاسی و اعتراضي می‌خواند. چون به شعر علاقمندم شنيدن شعر هايش برام جالب است و گوش میدهمً ولی‌ تلنگری ديگر براي حركتي به من زده نمی‌شود .
به ایران برمی‌گردم و همان دنیای بیخیالي و راحتی‌ که داشتم را ادامه میدهم ،، تا اینکه آن روز فرا میرسد . روزی که آغازی برای دوره ي جدیدی از زندگیم می‌شود .
نزديكي هاي خانه مان هستم كه يك ماشين بيوک ، برنگ سبز يشمي ، ترمزي مي كند و شخصي از ماشين به بيرون ميايد. حركات ِ بدن ِتربيت شده ي او ، و با آن ژستي كه در را ميبندد ، كنجكاويم را جلب مي كند . انگار اين شخص هم بخودش و هم با در و دستگيره ماشين هم ، با احترام رفتار مي كند. اين بدن تربيت شده ، مرا به ياد تصويري از مردان إشرافي ، در قرن هيجدهم ميندازد كه وصفش را در كتابهاي غربي و روسي قبلا خوانده بودم .
همانطور كه با حيرت و از پشت سرش، نگاهش مي كنم ، بيكباره او رويش را بطرف من بر مي گرداند و چشم هاي ما ، در مكثي عميق، در هم تلاقي مي كند . با ديدن آن چشم هاي پف الود مورب ، نفس در سينه ام حبس و فلبم به طپش مي افتد .
آه … كه چگونه در يك “أني “، جهاني زيبا ميشود . انگاري ، أغاز جهان را در جلوي چشمانم ميبينم كه اتفاق مي افتد . آري، ميبينم كه بيكباره، صدها، صد ها غنچه ي شكوقه ي بهاري ، همزمان شكفته مي شوند و نسيمي با خود، عطر شكوفه ها ي خوشتر از ياس را در فضا پخش ميكند . و مي بينم كه محصور ميشوم در بركه اي ، كه هزاران هزار , نيلوفر آبي شناور ، يكي، يكي ، با گلهايشان در دور تا دورمن باز مي شوند. و در ثانيه اي بعد در ميان سهمگين ترين دريايي هستم كه بلندترين موج و كولاكش را بر سرم مي كو بد .
و در آن دور دست ها ، در كرانه ي دريا ، اسبهاي وحشي ِتند پايي را ميبينم كه مي تازند و صداي تاختشان در قلبم طنين مي افكند و همزمان مي بينم كه هزاران، هزار كبوتر سپيد ، بيكباره از سينه ام به سوي آسمان پر مي كشند و كهكشان هم دلش را باز, و ميليون ها ، ميليون، ستاره اش را يكجا نشانم ميدهد .و آوايي خوش از زمان هاي دور ، مزاميري از غزل غزل هاي سليمان از عهد عتيق بگوشم ميرسد:” اه … اي ..كه به يكي نگاه از نگاه هاي چشمانت ، جانِ مرا شيدا كرده اي !”
مي بينم ماه را كه پنهان ميشود و ظلمت همه جا را فرا ميگيرد و در همان لحظه چشمان او ، آن خورشيد درخشان به مانند چلچلراغي در آسمان نمايان مي شوند و قلبم را روشن و به آشوب مي كشند و حس ميكنم كه داغ مي شوم و تار و پودم گداخته ميشود از گذاره هاي آتشفشاني كه نا بهنگام ،دهان گشوده و جانم را مي سوزاند.
در پايان، در آرامشي ، تمامي آسمان را رنگين كماني پر شكوه مي پوشاند . آن رنگ ها ،رنگ ها از تمامي منفذهايم بدرونم رخنه ميكنند و شعفي در بند بند رگهايم بهمراه لذتي جنون أسا و رخوتي وصف نا پذير تنم را در بر ميگيرد.
از سر زدن اينهمه زيبايي در منظر چشمانم و اين حس غريب نا شناخته , در جان و تنم ، سرم به دوران مي افتد پا هايم سست مي شوند و از اين همه شيفتگي و سر مستي كه بيشتر به مرگ نزديك است، چشمهايم را مي بندم و دوباره باز مي كنمً تا كه بدانم أيا اين لحظه، لحظه ايست واقعي در زندگي  ،يا كه فقط يك خواب است و رويا ؟
آن گاه كه چشمانم را در چشمهاي حيرت زده او باز ميكنم ، لبخندش را مي بينم .لبخند ي كه حكايت از آن دارد كه گويي تمامي اين تصاوير شگفت انگيز هم همانطور از جلوي چشمان او گذشته باشند و همان حس عجيب زيبا و تا حد قدرت مرگ، پرتوان ، وجود او را هم تكان داده و به آشوب كشانده باشد .
(يكدفعه بخودم ميايم تمامي قوائم را جمع ميكنم و بسرعت از آن محل دور ميشوم . وقتي كه به خانه ميرسم بي محابا فرياد ميزنم ، مختار ، مختا ر ، مختار ؟ مختار از اتاق نمورش بيرون مي آيد و بمانند هميشه شگفت زده نگاهم ميكند .مختار ، من ديدمش . من ديدمش .من مطمينم كه همانست. هماني كه حافظ ، در هزاران ، هزار از شعر هايش، تعريف ش را كرده و اسمش را ،عشق و يار گذاشته .
مختار ، من يارمرا ديدم. ..من دلدارم ،دلربايم ، محبوبم ، ماهم، همان دلارامم را ديده ام مختار. من حتي در رحم مادرم هم خوابش را ،خواب او را ديده بودم مختار . من لحظه ي سر زدن عشق، تا به دم مرز مرگ رفتن , ” آن ” را هم ديدم مختار . پس از آن برايش تمامي ماجرا ي اين ديدار و آن حال عجيب را تعريف مي كنم .
مختار اين حال مرا عشق در يك نگاه اول ،معني مي كند كه آدمي وقتي نيمه گمشده اش را ببيند منقلب و ” دچار ” ميشود و براي اطمینان ، از من مي پرسد كه آيا با ديدنش احساس كرده أم كه تمامي بدنم را صاعقة زده باشد يا كه نه ؟ و حس كرده ام كه آيا در أني ” زمان ” ايستاده است ؟
جواب ميدهم كه بله اگر بخواهم تمامي آن حالي را كه از ديدنش بهم دست داده را در يك كلام ، خلاصه كنم ، همان صاعقه است . و با ديدن او در مكثي , أغاز جهان را …… ديده ام .
مختار متحير و وحشت زده نگاهم مي كند و بعد دلسوزانه مي گويد كه از قديمي ترهاي خودش شنيده است كه اين عشقها كه به همراه صاعقه مي آيند شوم است و تتمه ايست مانده از عشق هايي از كتاب ِعهد عتيق وبد عاقبت است. و بايد فكرش را از سرم بيرون كنم . با اينكه به اين خرافات بهائي نميدهم بيادم ميرسد كه چگونه در همان أني كه او را ديده بودم بهمراه ان تصاوير زيبا، مزامير غزل غزل هاي سليمان كه به عهد عتيق ميرسد بگوشم مي رسيد : ” اي محبوب من ، محبت را چًون بازوبندي بر بازوي خود ببند .
به آرامي مي گويم : من عاشق شده ام و مگر اينكه مرگ مرا أزو جداً كند . وقتي مختار با مقاومت من روبرو ميشود ، تشر زنان به من چيزهايي را ياد آوري مي كند و اشاره به حقائقي كه شنيدنش برايم رنج آور است.
مختار بمانند كسي كه أميدي از دست رفته را مي نگرد يكباره شروع به سرزنشم مي كند ، چي ؟ عاشق شدي ؟ تو كه ميخواستي بري دنيا رو تغيير بدي ؟ پس چي شد ؟ من ميدونستم كه حرفهات , حرف نيست. مگر بارها بهت نگفتم كه اينكاره نيستي . من خودم بررگتون كردم ميدونستم كه چي مي گم .وقتي از فقر و بيچاره گي مردم حرف ميزدي . وقتي مي گفتي مي خواي بري ، براي پا برهنه ها كار كني .وقتي مي گفتي مي خوام روي حصير بخوابم تا درد شؤن و بفهمم . يادت مياد ؟
دوست داشتي تفنگ دستت بگيري دنيا رو عوض كني تا كسي گرسنه نباشه . شكوه و شكايت داشتي كه چرا جوونهاي شهر تورو به محفل شؤن راه ندادند. مي خواي بهت بگم چرا . اون جوونها بيشتريهاش از بچه هاي محروم هستند . اونها حرف شما ، شكم سيرها را بسادگي باور نمي كنند . پي و استخون شماهارو خوب ميشناسند. ميدونند شماها صدا تون از جاي گرم بلند ميشه .حرف هاتون قشنگه ولي بدرد انشأ نوشتن مي خوره . درد را نمي شناسيد. عمراً به منافع خودتون پشت نمي كنيد .سخته, بابا سخته . تا آخر راه رفتن سخته . شماها نا زنازي هستيد .تا يک بار تحويل تون نگيرند . قهر مي كنيد .ميدونو خالي مي كنيد .
تو آخه چه ميدوني گرسنگي چيه ؟ تو چه ميدوني بدبختي و زجر ده نفر كوچيك و بزرگ أونهم در يك اتاق خوابيدن , با شكم گرسنه يعني چي ؟! شماها براي من كه خونه تون كار مي كنم يك اتاق مخصوص داريد . حرفهاي مختار بد جوري دلمو بدرد مياره ولي در جوابش ميگم .اين حرفها چه ربطي به عاشق شدن من داره ؟من ميگم براي اولين بار دلم لرزيد. تو چرا اينقدر بهم سر كوفت ميزني سرزنشم مي كني ؟ من ديگه دنبال اين كارهاً نيستم ولي تو شاهدي كه چه صادقانه و با چه عشقي مي خواستم برم بقول تو با محفل شؤن كار كنم اما …..
مختار سيگاري اتيش ميزنه و با همان نگاه پر سرزنش حرفم قطع مي كنه . بله واسه اينه كه حالا عشقت به مردم به اين زودي تموم شد و صد درجه راهتو عوض كردي . و همينطور كه بسمت اتاق خودش ميره غرغر كنان زير لب ميشنوم كه ميگه خانم را باش بعد از اين همه مردم ، مردم گفتن ، عاشق پسربزرگترين فئودال ِ منطقه شده . عجب . عجب ،، به اتاقم ميروم دفتر خاطراتم را از كشو ميز توالتم بر مي دارم تا حادثه روز را بنويسم بياد حرف مختار ميقتم بقول مختار دفتر سر نوشت يا سر گذشت / در برگ پنجم دفتر سر گذاشتم مينويسم . حافظ عزیزم امروز در انی‌ دنیا ایستاد .و زیبا شد .قلبم هم ایستاد . وقتی‌ نگاهم در نگاهش ایستاد . به تو فکر کردم ،از تو می‌پرسم من عاشق شده‌ام `؟
کتاب حافظ را باز می‌کنم می‌خوانم بنده طلعت آن باش که انی‌ دارد ،، رکسانا
به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است