رکسانا تلارمی

سرگذشت زندگی من و مختار سال های پس از انقلاب (بخش چهارم)

۳۱ شهریور یادداشت ها

بزرگ شدن در خانواده ی طبقه متوسط محافظه كار، تحصيل كرده و به ظاهر مدرن، ولی با عقائد تا بيخ و بن سنتی و پاسدار ارزش های كهنه، در درون خود می تواند طغيان بيافريند. و اين طغيان در جهت بزير سئوال بردن و چالش، یعنی همان ارزش های كهنه را به قصد جايگزين كردن با ارزش های نوين و عدالت خواهانه از طرف نسل جوان است.

اما تا اين طغيان بستر جديد خود را پيدا نكند و به دريای آرزوهايش نپيوندد تنها در مرحله ی آرمان خواهی و برابری طلبی، باقی می ماند و در بيش تر مواقع، به جز استثنا، جنبه عملی به خود نمی گيرد. به خصوص كه اگر موانع و سدهايی هم در جلوی راه برای پيوست و تحقق آرزوهایش زياد باشد.

بخشی از اين عدم پيوست به گمان من به خاطر پذيرفته نشدن از جانب طيفی است كه منزل گاه و ريشه طبقاتی آن آرمان ها را در خود دارد كه به راحتی اعتماد نمی كند؛ و بخشی ديگر برمی گردد به آن تربيت محافظه كارانه ی طبقه متوسط كه نسل جوان عصيانگرش عاجز و ناتوان از باز كردن درهای بسته و ناشناخته است، حتی اگر آرزوهايش در بيرون در، در انتظارش نشسته باشند.

آن وقت است كه نه خود را متعلق به فرهنگ و ارزش های مادی، اخلاقی و سنتی خانواده می بيند و نه می تواند اين شور و آمال و آرزوها را در آن جايی كه می خواهد ببرد و عمل كند. از اين جا مانده و از آن جا رانده … دچار سر در گمی، بی هويتی و سرخوردگی، دست كم چيز هایی ست كه درگير آن ها می شود.

در قسمت های پیشین خاطراتم اشاره به آن کردم كه دختری نوجوان‌ از يك خانواده متوسط مرفه تحصيل كرده، كتابخوان و هم چنين آگاه به نابربری طبقاتی بودم و با وحود داشتن سمپاتی به سازمان چریک های فدایی خلق ولی‌ نتوانسته بودم ارتباط مستقیم با سازمان را به دست بیاورم، و تا حدی دچار سرخوردگی شده بودم و آن چه بر من در آن سال های اول پس از انقلاب گذشت چنين بود. اين نوشتن تنها به منظور در خاطر نگه داشته شدن است تا بخشی از آرزوهای اين گروه اجتماعی از جوانان انقلاب، مكتوب باقی بماند.
آری بيش تر از يك سالی از انقلاب می گذشت و من اتفاقا آن سال در دو درس رياضی و انگليسی تجديدی آورده بودم، به خاطر می آورم كه به علت تجديدی تمام تابستان را به طبقه بالای خانه مان تبعيد بودم. چون پدر بر اين گمان بود كه اگر روزها در اتاق خودم بمانم درس نمی خوانم و با كتاب های غيردرسی ديگر، مشغول می شوم و هم چنين بدين صورت می توانست كنترل بيش تری به رفت و آمدهای دوستانم و بيرون رفتن من از خانه هم داشته باشد. دوران سختی را تجربه می كردم با وجود آن كه دچار سرخوردگی شده بودم و ديگر تلاش ی برای تهيه نشريات و يا اميدی برای تماس با ديگران نمی دیدم ولی كتاب خريدن و كتابخواندن را هم چنان ادامه می دادم …
هوا ی شرجی و گرم تابستان شمال كلافه ام كرده است و حوصله درس خواندن ندارم. در همان طبقه بالا روی مبلی لميده ام و كتاب و دفتر دورو برم پخش است و به پنجره همسايه روبرویی نگاه می كنم. به نظر می رسد پسر همسايه هم گرفتاری مشابه مرا دارد. او هم كتاب به دست، دم پنجره نشسته است. يك دو سالی از من بزرگ تر است خوش قيافه و تا حدی جدی و متين. طبق روال هر روز، دستی به هم تكان می دهيم و لبخندی رد و بدل می كنيم و چند اشاره كه برای خودمان هم مفهوم نيست، در حد سر تكان دادن با تاسف و نشان دادن كتاب های درسی به همديگر. وجودش در كنار پنجره، حتی از همان راه دور در اين زندان روزانه ام موجب دلگرمی ست.

از اين كه مجبورم سه ماه تابستان را در اين اتاق های بالا حبس باشم دلخورم و درس خواندن را واقعا بيهوده می بينم. بدون آن كه پدر بداند تصميمم را گرفته ام رياضی را تك ماده می زنم و روشنك هم قول داده است در عرض يك هفته فقط انگلیسی را يادم دهد كه قبولی بگيرم. ولی جرات ندارم تصميمم را علنی بگويم چون قشرقی در خانه می شود كه همين اندازه از آزادی را هم از دست می دهم. در همين فكرها هستم كه به يك باره كمد هميشه قفل اتاق پذيرايی نظرم را جلب می كند. بی محابا به سويش می روم و كليد را می چرخانم و كتاب های خاك خورده پدر را می بينم. به نظر می رسد سال هاست كه كسی به آن ها دست نزده است. حس مرموز و غريبی به جانم می افتد. يكی از كتاب های قطور را بيرون می كشم. كتاب فرهنگ عميد است اهمیتی نمی دهم.

كتاب دوم را بر می دارم و گرد وخاك آن را از روی جلد پاك می كنم بدون آن كه به نام روی جلد كتاب نگاهی بياندازم و بخوانم، كتاب را از نيمه باز می كنم. كتاب شعر است و اولين شعری كه می خوانم اين است: چرخ بر هم زنم گر كه بود غير مراد / من نه آنم كه زبونی كشم از چرخ فلك… با خواندن اين شعر قلبم هری می ريزد و دگرگون می شوم و پيش خود فكر می كنم چه اتفاقی! اين همان كتابی ست كه من به جای كتاب های درسی ام به دنبالش هستم. كتاب را با عجله می بندم و محكم به روی سينه ام فشار می دهم. يعنی به قلبم نزديك می كنم و پشت سرم را با ترس نگاه می كنم تا كسی مرا نديده باشد.

بمانند كسی كه گنجی را از روی تصادف پيدا كرده باشد و قبل از آن كه عقلش به او راهنمايی كند چه بايد بكند بدنش عكس العمل غيرمعمول انجام می دهد، ضربان قلبش تندتر می زند. دور خودم می چرخم متوحش دورو برم را می نگرم و بدنبال مخفی گاه برای كتاب می گردم. اين شعر همان دنيای آرزوهای من است. همان آرزوهای سر خورده… آروزی تغيير دادن. مقابله با بايدهای زندگی. و مهم تر از هر چيزی به روحيه شورشی من بسيار نزديك است. چرخ بر هم زنم اگر كه بود غير مراد… در تمامی تابستان اين كتاب را پنهانی شبانه روز می خوانم.

حتی شب ها كه پدر اجازه می دهد به اتاقم برگردم كتاب حافظ را لابلای كتاب و دفتر امتحانات تجديدی قائم می كنم و شب ها در كنار بالين نزد خود دارم می خوانم و می خوانم تا كه خوابم ببرد و صبح ها زير رب دشامبرم پنهان كرده و به طبقه بالا تبعيدگاه خودم می برم و باز می خوانم. و می خوانم و می خوانم به يك كلام بگويم من عاشق حافظ می شوم. و به علت علاقه و خواندن بی اندازه زياد، حافظ را بدون اغراق در آن زمان از حفظ و حافظ حافظ می شوم و از نو جان دوباره می گيرم. و بدين ترتيب آن سرخوردگی از سياست، به افسردگی يا خمودگيم نمی انجامد و شوری ديگر در زندگيم آغاز می شود. آری اين ادبيات است كه نجاتم می دهد. به سرعت در همان تابستان، بسياری از اشعار شاعران كلاسيك ديگر ايران را هم می خوانم. مثنوی مولوی، غزليات شمس سعدی، خيام، نظامی و، و، و. به كتاب های تاريخی هم علاقمند می شوم.


گر چه قبل از آن با شعر نو سال ها آشنا بوده ام. وقتی خواهرم ماندانا از ايران به سوئد می رود تمامی كتاب های كتابخانه اش برايم من كه سيزده ساله هستم را باقی می گذارد كه بيش تر آن كتاب ها، كتاب هايی از شاعران شعر نو بود كه قبلا خوانده بودم. اما اين بار دنيای ديگری با ادبيات كلاسيك به رويم باز می شود.هنوز اين دنيای جديد را برای كسی فاش نكرده ام. حتی به الهه دختر دائی و دوست جون جونيم. و اين هم به خاطر اين كه زيادی از حد نگران هست كه نكند امتحان تجديدی رو قبول نشوم و هر وقت هم به هم سر می زند فقط و فقط نصيحت می كند كه درس بخوانم.

تا اين كه يك روز در حين رفتن از پله ها به طبقه بالا يا همان تبعيدگاه روزانه ام كتاب حافظ از زير پيراهنم كه پنهان كرده بودم به روی پله ها می افتد. مختار پير مردی كه مستخدم خانه است، از چهره وحشت زده من می فهمد كه چيزی را پنهان می كنم. به بهانه چایی آوردن برای من به اتاق بالا می آيد و كنجكاو است كه بداند كه باز مشغول چه كار خلاف پنهانی هستم. با خوشحالی برايش تعريف می كنم كه عاشق حافظ شده ام. مختار اولين كسی است كه از راز حافظ خواندنم، واز عشقم به حافظ مطلع می شود. مختار حتی اسم حافظ را نشنيده است و تنها چيزی كه می گويد اين ست كه فقط در قهوه خانه ها نقالی رستم و سهراب را شنيده و دوست دارد و هرگز هم برايش مهم نبوده اسم شاعرش را بداند. و شايد حافظ همان شاعر باشد برای اين كه همدلی مختار را جلب كنم به او نمی گويم كه نام آن شاعر فردوسی است.


بعد از اقرار حافظ خوانی نزد مختار، جرات بيش تری پيدا می كنم كه در جمع خانواده و به خصوص برای پدر مطرحش كنم. اما پدر از حافظ استقبال نمی كند و مرا به درس اخلاق و پند اندرزهای سعدی تشويق می كند. و می گويد بله همه ی شاعران كلاسيك در مقايسه با اين شاعران شعر نو خوب هستند آن ها همگی خوبند اما ما بايد سعدی را بخوانيم كه مرد دانشمند و عاقلی بوده است. به پدر می گويم كه بله من ترجيع بندهای عاشقانه سعدی را خوانده ام و دوست دارم. پدر ولی آن ها را هم دوست ندارد. پدر در واقع ما را از هر چه كه حال و هوای عشق داشته باشد برحذر می دارد.

پدر می ترسد كه دخترانش عاشق شوند و دل ببازند و گرفتار شوند. اين بخش از روحيه هم متعلق به همان طبقه متوسط محافظه كار است. هر چيزی كه در آن ريسك باشد و تغييری بخواهد بوجود آورد را از ان فاصله می گيرند و نفی می كنند. همه چيز در حد «معمول و متوسط در نزد پدرم به معنای عالی»است. بارها نصيحت مان كرده است كه حتی خواب و خوراك، تفريح، شادی، لذت، دوستی و پول بايد به اندازه باشد و زياديش دردسر می آفريند و مشكل ساز می شود. و تحصيلات عاليه تنها چيزی است كه بايد به آن دست يافت.

همين طور كه در ذهنم اين روحيه پدر را به جايگاه طبقاتی خرده بورژوای محافظه كار مربوط می دهم و در همين افكار هستم، كه پدر اين بار با دل خوری و تلخی بيش تر و با لحنی جدی تر ادامه می دهد و می گوید: من برای شما فرزندانم از بچگی‌ سعدی را معرفی كرده ام و خوانده ام تا راه و رسم زندگی‌ صحيح عاقلانه و أخلاق را یاد بگیرید. دخترجان این شعرها به درد ما نمی ‌خورد. بله حافظ برای شب یلدا و فال گرفتن بد نیست که البته ما زیاد اهل فال گرفتن هم نیستیم، اين كار ها بی فايده است و منحرف كننده. پدر به گونه‌ ای از واژه «ما» حرف می‌ زند که انگاری قرار است ما بچه‌ هايش مثل خودش با سلیقه و نظر و راه رسم او راه زندگی را انتخاب کنیم. وقتی‌ می‌ گوید این شعرها بدرد «ما» نمی ‌خورد، در جا فکر می ‌کنم، که پس بیش تر بايد به دنبال حافظ بروم. و اين بار حافظ را از نگاه پدر بخوانم تا بفهمم چه راز و پیامی در اشعار حافظ است که پدر را خوش نمی ‌آید.


به یاد نصیحت ‌های پدر در هنگام تظاهرات های دوره انقلاب می ‌افتم، که مرا از شرکت کردن در انقلاب منع می کرد و فكر می كنم كه دوباره حرف های پدر بوی همان حرف ها را می دهد، در همان لحظه بيت ديگری از حافظ بذهنم می آيد: «فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو در اندازيم» آرزو دارم با صدای بلند بگویم، پدرم امروز در شانزده سالگی شعری را خواندم که می‌ گوید می شود دنیائی را تغییر داد، به هم ریخت اگر بر وفق مراد، میل و آرزویت نباشد. پدر در كتاب حافظ خوندم كه می شود طرحی نو در جهان آفريد. آری پدرم دیگر مگر این که مرگ مرا از این راه جدا کند. با اين حرف های در سينه و ناگفته به اتاقم می روم تا در دفتر خاطراتم حرف دلم را بنويسم.


مختار به اتاقم می آيد و می گويد باز كه رفتی سراغ دفتر سراغ دفتر سرنوشت سرگذشت ات؛ خانم برايم بخون چی می نويسی: با صدای بلند برای مختار می خوانم: پدرم امروز که جوانم اما بدان، حتی روزی كه دندان هایم هم ریخته باشد، موهای سرم سپید، چشمانم کم نور، با عصايی در دست تا زنده ام در صف معترضين به اين جهان نابرابر، ايستاده باقی خواهم ماند: چرخ بر هم زنم گر که بود غیر مراد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. ركسانا.
مختار با لبخند رضایت از اتاقم بيرون می رود تا برگ های پاييزی ريخته شده در حياط خانه را جارو كند.

 

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است