الف.آزادی

خورشیدکم طلوع کن…نه !بمان هنوز

۱۰ شهریور یادداشت ها

آه ای خورشید مهربان طلوع کن

من دلم به تنگ آمد از این شب، از این تنهایی بی حد

آه خورشیدکم!

من اگر خطا کردم تو ببخش

طلوع کن و این پرده ضخیم شب را بدر

طلوع کن و رسوای جهانش کن

طلوع کن عزیزک من، طلوع کن

من می دانم مهربانا که این شب چه جفاها به عاشقان سرود صبحگاهی پرندگان کرده است

باورم کن خورشید من، باورم کن

دامن شب آلوده است

خورشیدکم

چشمک های این فاحشه را باور نکن

اصلا….اصلا از ماه،این تنها رفیق تنهایی های من بپرس

آری بپرس!

ماه جان من! ماه من، تو بگو بگو

که چطور شیاطین تاریکی برای ذبح عاشقان توطئه می چینند

صبر کن

گوش کن!

صدای پچ پچ شان می آید هنوز

آه ، خورشید ، ای تیغ زننده بر دل سیاه شب

آیا می شنوی؟!

گوش کن!

به گمانم مرگ است

گوش کن!

صحبت از رگ زدن است

می شنوی؟!

کاری بکن

این پیکر نیمه جانم تحملش تمام شده

کاری بکن

این دل خونینم را نمی بینی؟

آه خورشیدک من

من می ترسم از این سیاهی سیاه

من از هرچه سیاهی است می ترسم

بگذار یک چیز را بگویم

گوشت را جلوتر بیاور

{جاسوس دارند این حوالی}

آاین سایه را می بینی؟

خب! کمی آرام تر صدایمان را می شنود

این سایه من است

من می ترسم از او

او جاسوس شیاطین است

آرام تر می شنود صدایمان را

به گمانم بیدار است ، خودش را به خواب زده این ملعون

آری او جاسوس شیاطین است

صبر کن !

تو هم دیدی؟

سایه ای رد شد!

آهای با تو ام دیدی؟

سایه مرگ بود، دیدی؟

دستش، دستش خونین بود، دیدی؟

شنیدی با خود چه می گفت ؟

ام…امیر…امیر کبیر!

وای! وای برمن! عاشقی دیگر پرپر شد

سر شب صحبت از مرگ بود، صحبت از رگ بود

به گمانم رگ او را زده اند

خورشید دیگر تاخیر به صلاح نیست

خواهش می کنم خورشید

مهربانی ات را دریغ نکن از من

طلوع کن

دیدی آیا ؟ دیدی؟

شب رگ اصلاحات را زد!

دیدی؟ دیدی خورشیدکم دیدی ؟

طلوع کن

طلوع کن

طلوع کن

ط…ل..خوابم می آید

آه نه !

باید بیدار بمانم

خوابیدن همان ومرگ همان

یک لحظه وایسا !

سگ ها، سگ ها پارس می کنند

به گمانم شغالی دیده اند، یا گرگی یا مرگی

صدای اذان می آید…

کسی طلب بخشش می کند

حادثه ای در حال وقوع است

می شنوی این هیاهو را؟

هی!

با تو ام خورشید

نکند خوابت ببرد می شنوی؟

حادثه ای در حال وقوع است انگار

بوی خون می آید می شنوی؟

چقدر شبیه بوی آزادیست!

من گفتم آزادی؟!

نکند…نکند…ن ن نکند زبانم لال…

نه خورشید، مخفی شو

مخفی شو خورشید

طلوع نکن

زود است هنوز

خیلی زود

حادثه ای تلخ در حال وقوع است

چوبه دار،سایه مرگ،صدای اذان…

سحر است انگار

وای نه طلوع نکن!

تعجیل نکن خورشید!

طلوع نکن!

آزادی را محکوم به اعدام کرده اند

وای نه!

نه نه وای برما

وای برما…

خورشیدکم بالاخره شب کار خودش را کرد

دیدی چطور زهرش را ریخت؟

بمان

طلوع نکن

بمان، همان جا که هستی بمان

فقط بنشین و با من خون گریه کن

طلوع نکن

همان جا که هستی بمان

ط…لو..ع نکن

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برچسب ها:
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است