سرگذشت زندگي من و مختار و انقلاب ٥٧ بخش سوم

أون روزو هيچوقت يادم نميره

۲ خرداد یادداشت ها

به قصد تهيه نشريه از خونه تنها ميرم بيرون ،جايي كه بچه ها ي فدائي در خيابون شاه / انقلاب مي ايستند را بلدم . دو نفرند يكيشون قد كوتاهي داره با سبيل پرپشت ،أون يكي ديگه كمي چهار شؤونه و با صورتي تقريبا درشت استخوني و بسيار سرد و بي اعتنا ، با ديدنشون خوشحال ميشم به طرفشون ميرم سلام ميكنم و روزنامه ،را با چشم ام نشوان ميدم و ميپرسم شماره اخريه? جوابمو نميدند .اوني كه سبيل داره يه سري به من تكون ميده و بعد نگاهشو از من ميدوزه و به جاي ديگه نگاه ميكنه . با خودم فكر ميكنم نشنيدند اين دفعه با صداي بلندتر و محكمتري ميگم نشريه مي خواستم , اين بار هر دو بهم نگاه ميكنند و پسري كه چهار شونه و صورت سردي داره با بي اعتنايي ميپرسه براي كي ميخواي ؟ بإزهم متوجه نميشم منظورش چيه .با لبخندي دوستانه ميگم براي خودم ،،، بإز هر دو نگاهي بهم رد و بدل ميكنندو نگاه پر از خشمي به بلوز يقه باز من .و من از اينكه اين قدر داره طول ميكشه در تعجب هستم و هم زمان دلم ميخواد هر چي زودتر تموم بشه چون دلم نميخواد كسي از فأميل يا اشنا خانوادگي منو در حال نشريه يا روزنامه خريدن از انها ببينه .. يك دفعه صداي شليك خنده چند پسر كه در نزديكي ما ايستاده بودند و معلوم بود مارو ميپاييدند بلند شد از أون پسر هايي كه نيمه لات بودند و سر خيابون كوچه مي ايستادند و به ما دختر ها متلك ميپروندند ،پسرها شروع كردن به فيلم أمد ند كه مثلا با خودشون حرف ميزنند . ميگم حيف أون اسمي كه بچه ها روش گذاشتند “رخش “و ميگم، نگاه كن جون من پيش اينها مثل موش أروم ايستاده ،، حالا از اينها چي ميخواد ممد؟ نيگاه كن تازه تحويلش هم نميگيرن ،، حالا ما اگر بوديم يه نگاش كه ميكرديم زير لب هم تازه سلامي مي كرديم جه ژستي برامون ميگرفت وقتي رد ميشه سرو گردنشو بالا ميكشه و أخم ميكنه كسي جرات نداره چيزي بيشتر بهش بگه ، اي بخشك اي شانس ، ميگم ممد شايد بد نباشه از اين سبيل پر پشتها بذاري با اين پيرهن شلوار هاي سربازي كه تازگي مد شده ،رخش عاشق اين تيپ و اطوارهاشون شده جون من ،، نه بابا، هر چي هست لا مذهب تو أون كتابها روزنامه هايي كه دستشونه خاطر خواه اون حرفهاست كه أون تو نوشته است ،،هم زمان كه اين حرفها و مسخره كردنهاي پسرهارو ميشنيدم در سكوت با نگاه پر سرزنش.و عميقي كه گوياتر از هر حرفي بود به بچه هايي كه ازشون نشريه مي خواستم ميكنم و قدرت تكون خوردن و رفتن و ترك محل را ندارم ،،در همين گيرودارهمون پسر مهربوني كه مدتها بود براي ارتباط گيري با سازمان دنبالش بودم هموني كه دوره تظاهرات ها بهش در نوشتن شعارهاي پلاكارد كمك كرده بودم سر ميرسه ،انگار دنيارو بهم دادند بي ترديد أون هم حرفهاي اين پسرهارو شنيده چون با عجله خودشو به بچه ها ميرسونه و با تندي بهشون ميگه معطل چي هستيد نميفهمم ،نشريه رو ردش كنيد اين چه وضعيه ، !!! چرا مردم رو معطل مي كنيد قوت قلب مي گيرم ،ديگه منتظر نميمونم خودم دستمو دراز ميكنم با عجله دو نشريه را از دستشون ميقاپم تا هر چه زودتر از مخمصه اي كه درش هستم راحت بشم و تنها يك نگاه عميق و پر محبت بمنظور تشكر به مسعود ميندازم و مكان را بسرعت ترك ميكنم،،بغض گلومو گرفته حس تحقير بهم دست داده و پيش خودم ميگم چرا؟ مگه من چمه? اين چه سؤالي بود كه براي كي نشريه ميخوام . ؟چرا اين برخورد را با من داشتند؟ در راه امدن به خونه فكري به سرم مي زنه خودمو به مغازه اي در بازار نرگسيه ميندازم ،، يك پيرهن مردونه رنگ سبز روشن با يقه مائويي ميخرم نفسي ميكشم و با خوشحالي از داشتن نشريه و پيرهن يقه مائو جديدم به سمت خونه ميرم، به محض رسيدن به خونه پيرهن يقه مائو را تنم ميكنم ،شلوار زر شكي چوب كبريتي را كه جديدا روشنك بهم داده ميپوشم جلوي اينه ميز توالت اتاقم خودمو برانداز ميكنم سرو گردنمو رو به بالا ميگيرم لبخندي ميزنم و زير لب ميگم خودمونيم پسر هاي شهر چه اسمي روم گذاشتند، “رخش “يه جورايي بهم ميخوره. با صداي محكم و بلند ميگم زفقا دفعه ديگه با اين لباسها مثل ….در همين موقع در اتاقم باز ميشه مختار پيرمرد خدمتكار منزل در لنگه در ايستاده به سر و وضعم نگاه مي كنه . بهم مي گه پيرهن مردونه مي پوشي حالا ؟ خانم ماجراجو باز چه فكري تو اون سرت داري ؟ خوبه هنوز از خانم و اقا حساب ميبري وگرنه دست خودت باشه كم كم لباس منو در مياري مي كني تنت . حرفهاي مختار را ميشنوم و بعد با ژستي غلط انداز و حالتي سرد و جدي در چهره و إبر و هاي نيمه أخم اخرين نگاه را به خودم در اييينه ميندازم و با صداي بلند محكم ميگم : رفقا مي خوام با اين لباسها دفعه ديگه مثل “رخش ” بيام سراغتون براي گرفتن نشريه . مختار نظرت چيه؟ موافقي؟

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است