فرشید یاسائی / «مردمان فاقد قدرت تخیل ، محکوم به نابودی خواهند بود»

آنارشیسم و امپرسیونیسم*

۹ اردیبهشت مقالات

مقدمه : از ویژه گیهای فلسفه آنارشیسم ارتباط آن با منش فرد و اختیارش و رابطه مستقیمش با هنر است و اکنون جا دارد در موردش صحبت کنیم… تعریفی از آن بدست دهیم . امپرسیونیست ها این پاسخ را در آثار خویش به مخاطبان داده اند… جا دارد آنارشیستها نیز از هنر نهفته در این فلسفه صحبت کنند و رابطه این دومفهوم را روشن سازنند. نوشتیم و نوشتند و خواهند نوشت که آنارشیسم چیست؟ حال باید توضیح داده شود که چه هنری در آنارشیسم نهفته که برای انسان های بیشماری ناآگانه بدون که خود راآنارشیست بدانند مورد توجه است و در آثارشان… در ادبیات و هنر از آن بهرهمیبرند ؟ برای توضیح این مورد ناچاریم از سه مفهوم ((فرد… آنارشیسم… هنر…))کلی و انتزاعی صحبت کنیم. چون با مفاهیم ریاضی ومکانیکی روبرو نیستیم.
به جرات می توان گفت هنر با خلق سبک امپرسیونیسم فعال و مبارز تر از گذشتگان خویش میشود. و از ساخت و بافت یکنواخت رئالیسم جدا میشود و قراردادها را تغییر میدهد. به زبان دیگر نمی تواند راه حلهای موجود را بپذیرد. اواسط قرن هیجدهم و آغاز عصر فلسفه مدرن تقریبا عصر نوزائی آنارشیسم در سیاست و امپرسیونیسم در هنر با بوجود آمدن طبقه متوسط در اروپا صورت پذیرفت. با پیدایش طبقه متوسط و صنعت ، انسان قرن هیجدهم فردگرائی و شور و اشتیاق به اصالت فرد و تغییر به پندار و سبک جدید خوی میگیرد که نوید انقلابات در اروپا و آمریکا است. کلود مونه* با خلق آثار خیره کننده خود به مخاطبانش حس دیگری میدهدچون تعمق در آن نهفته بود. رنگها ، اجسام و طبیعت برای مونه رنگ و بوئی دیگر داشت. گوئی طبیعت در تابلوهای وی آن طبیعتی نیست که همه ما شاهد آنیم. مونه ..رنوار… سزان..و مدرنتر وان گوگ … در نقاشی مانند آنارشیسم مخاطبان خویش را به حیرت وا داشتند. هنر انتزاعی هنرمنداناین سبک در پیکرتراشی ، نقاشی ،… مکتبی ادبی – هنریخلق کرئند که به آنارشیسم نزدیک است. هر دو مکتب از انتزاعی سخن میگویند که تنها با تشریح عواطف و سادگی احساسات همزاداست. طبیعت برای هنرمندان این سبک از اجسام الهام گرفته که نگاه نمادی ندارند . برگ سبز می تواند رنگ دیگری داشته باشد ، بدین منظور مخاطبان به دقت دعوت میشوند. آثار رودن از طبیعت جدا نیست. طبیعت است بدون چارچوب هندسی. گاهی تصور میشود که تندیس های وی ناتمام است. موضوع اصلی همبستگی این دو جریان به ظاهر جدا اما پیوسته نسخه برداری و یا کپی از اجسام و طبیعت نیست. بهربرداری از قدرت لایزال تخیل است…و بدانیم مردمانی فاقد قدرت تخیل ، محکوم به نابودی خواهند بود
زمانیکه آنارشی با افتخار دولت را (( شر موجود )) می داند و خط و انگاره فلسفی خویش را از سوسیالیسم آتوریته پرست و دولتی جدا میسازد و خواستار دفع شر است… هنر نهفته در انسان ها را بیدار می کند بر این مبنا که : بدون حاکمیت میشود انسان به زیست خویش ادامه دهد… پیشرفت کند… برای جامعه انسانی و آزاد تلاش کند… روی سخن با آنانی است که تصور نمی کنند (از قدرت فانتزی خویش بهره نمی برند)که بدون دولت و حکومت میشود جامعه را اداره کرد. امپرسیونیستها این عمل را در تابلوهای و آثار خویش نشان دادند… ازطبیعت کپی نکردند و المثنی توسط بانیان این مکتب خلق نشد. بلکه نگاه جدیدی به دنیا و فضای اطرافشان بود که نشان از ((شدنی)) بودن است. تمام مکاتب هنری و سیاسی قبل از آنارشیسم و امپرسیونیسم از انسان و طبیعتش دید مذهبی و اشرافی…داشتند.و از چارچوب و شابلون خاصی که بوجود آمده بود خود را رها نکردند چون خارج از آن تخطی و گناه شمرده میشد…لذا به خوانندگان فارسی زبان که در زمینه آنارشیسم تحقیق می کنند، پیشنهاد میشود مکتب امپرسیونیست در هنر، موزیک …را مطالعه کنند تا اشتراکاتی راکه در ادامه مطلب بدانان توجه شده؛ بیشتر مورد عنایت قرار گیرد.
آغاز : ریشه آگاهی ، دیدگاه ها و توان هائی که امروز در اختیار ما است. ریشه در قرن18دارد. گرچه از سده های قبل از زمان رنسانس انسان می کوشد قواعد اجتماعی را تغییر دهد و موفق نیز بود. اما در اوائل قرن 18 این درخت کهن به بار نشست. در همین دوران است که طبقه متوسط (ایجاد طبقه متوسط در همین قرن است) در اروپا با خاستگاه و احساسات ویژه خود در جستجوی راه و راهکارهائی است که از توان رنسانس خارج بود تا آنان را اغنا کند.نظام اقتصاد و سیاسی یعنی آن نظمی که ریشه امروزی تاریخ اروپاست در همین قرن پا میگیرد…. تقریبا از سال 1830 تا 1910 اروپا شاهد تحولات عظیمی است که مهمترین آن انقلابی است که در ادبیات ، هنر و سیاست صورت می پذیرد که در زدودن اشرافیت نقش برجسته و ممتازی دارد. در همین عصر است که بورژوازی با یاری صنعت و سرمایه می کوشد قدرت اجتماعی را در دست گیرد. همزمان طبقات اجتماعی خصوصا طبقه متوسط و زحمتکشان با لایه های مختلف اجتماعی به حقوق خویش پی میبرند و عصر نوین بیداری و آگاهی تحت تاثیر روشنفکران و هنرمندانی که عموما از طبقه متوسط بوده اند ؛آغاز میشود.
برای نخستین بار است که زحمتکشان در اروپا تحت عنوان طبقه کارگر برای استیفای حقوق خویش وارد مبارزه رودر روی با بورژوازی تازه به دوران رسیده میشوند. همزمان جنبش فعال هنرمندان و خلق آثار هنری آنا نبا سبک و سیاق نوینی به جامعه عرضه میشود. دقیقا در همین عصر است که انسان از جنبه سیاست و هنر از پیشینیان خویش گامی فراتر میرود و عصر رمانتیسم کلاسیک را پشت سر و عصرخردگرائی ، پیشرفت علوم ، خصوصا نقد کلیسا و دولت آغاز میشود. در همین دوران است که آرزو ها و آمال زحمتکشان و طبقه متوسط با یکدیگر تلاقی دارند و در موارد بسیاری به نقطه نظرات کم و بیش نزدیک بیکدیگر میرسند.
در همین عصر( سده هیجده) نیز هنر و سیاست به دو دنیای متفاوت و گریز ناپذیر تقسیم میشوند. هنرمند و هنر ناچار است از میان بورژوازی نوین و اشرافیت یکی را انتخاب کند. البته از اشرافیتی ( اشرافیتی که نسلش دوران انقراض را طی می کند!) صحبت است که نسبت به معیار های خود دچار تردید شده و طبقه جدید متوسط را نتوانسته بخود نزدیک کند . لذا ادبیاتش دچار تشویش شده وخوانندگان روزنامههایش اندک. بخشی از آنان میکوشند به بورژوازی رو به رشد نزدیک شوند لذا برای نویسندگان و روزنامه نگاران وضع نابسامانی بوجود آمده است و عصر سرخوردگی و یاس ، اعتماد نفس آنان را نیز میگیرد… بخشیاز محافظه کاران اشرافیت به دربار و کلیسا پناه میبرند… در میان طبقه متوسط نظریه سوسیالیسم و لیبرالیسم در همین عصر خودنمائی می کند.
عصر رمانیتک که قهرمان ( داستان ها …) همیشه با برخورد با هر مانعی پیروز است. در این عصر شکست میخورد. دیگر نه گوته و نه شاتوبریان می توانند قهرمان داستا نهای رمانیتک را زنده کنند و نه بالزاک. عصر نوینی آغاز شده که تمامی معیار ها را برهم زده است.نظم اجتماعی بورژوازی می کوشد قواعد خویش را از طریق روشنفکرانش ابراز و علت وجودی خویش را ثابت کند.
نزاع میان متفکران و هنرمندان آزادیخواه با طبقه اشراف و زمیندار و لایه های محافظه کار ارتش و کلیسا به سیاسی شدن خاستگاههای مردم خصوصا زحمتکشان و طبقه متوسط و نتیجتا به انقلاب کبیر فرانسه یاری رساند.و خشونت ناشی از آن قلمرو زندگی – در فرانسه خصوصا – اروپا را در بر گرفت. اشرافیت صاحبان زمین و کلیسا در زندگی سیاسی شکست خورد و جایشان را بانکداران و صاحبان صنایع گرفت… گرچه مواضع و ترکیب و بافت اجتماعی و سیاسی تغییر کرد. اما تضاد کارگران و سرمایه داران… به زبان دیگرمبارزه طبقاتی شروع شد. اما نتایج و عملکرد انقلاب فرانسه برای مردان انقلاب ، هنرمندان… نویسندگان به قریب الوقوع انقلاب دیگری خوش بین کرد. گویا انقلاب کبیر فرانسه اهداف روشن انقلاب را دور زد و عقب نشینی کرد. اما در سایر کشورهای اروپای غربی لیبرالیسم و راه دموکراسی پیموده شدو بدون خشونت به اهداف خویش نزدیکتر شدند.و مقدمات نظام پارلمانی آغاز شد.در همین دوران است که مردان کلیسا و دولت پیام انقلاب را دریافت می کنند و در اتخاذ سیاست تغییرات اساسی صورت می پذیرد. جهت تنازع بقا شاه مجبور میشود که سلطنت کند نه حکومت.(الگوی انگلیسی) دخالت کلیسا در سیاست میرود که تخفیف یابد و قدم اولیه برای یافتن راه حل و سازش برداشته میشود. اما با توجه بدان که سرمایه داری نوین جامعه را اندک – اندک به انحصار خویش در می آورد.
گرچه برای نخستین بار در سال 1832 پرچم سرخ برافراشته شد و سرآغاز جنبش های توده ای میشود که این رنگ مظهر آنان بود. اما تنها با صنعتی شدن جامعه است که تئوری های سوسیالیستی مورد توجه قرار میگیرد. البته ناگفته نماند گرایشهای سوسیالیستی سن سیمون و اگوست کنت …پیش ذهنی بود برای انقلاب کبیر فرانسه. سالهای 1830 تا 1848 ادبیات سیاسی وارد گردونه جامعه شد. تقریبا در این دوره است که کمتر اثری وجود دارد که فاقد خاستگاه سیاسی نباشد. و جنبش (( هنر برای هنر))رمانتیک ها چندان جاذبه خاصی ندارد.اما همچنان برای آنان برج عاجی میشود که بدان پناه ببرند. ناگفته نماند جنبش ((هنر برای هنر )) بعد از آرامش انقلابات و تحولات قرن هیجده و اواسط قرن نوزده در اروپا ، دوباره جایگاه خویش را پیدا کرد.
سبک رمانتیسم گرچه نمرده است اما استحاله و تعبیرات جدیدی از آن میشود که جدائی از اصل خویش است. گرایشهای ضد روحانیت و سلطنت کلیسا به فلسفه انقلابی سن سیمون و فوریه نزدیک و عمل گرائی را شعار خود می کنند. هوگو و لامارتین …به پندارهای آنارشیستی و سوسیالیستی نزدیک میشوند و آثارشان مردمی تر میشود.طبقه متوسط هنوز امیدوار بود که هنر گوش چشمی بدانان داشته و آرمان های این طبقه را ترویج کند. در این رابطه گلوب در سال 1825 می نویسد: ” انسان تنها برای نغمه سرائی ، باور داشتن و دوست داشتن آفریده نشده است. زندگی تبعید نیست ، دعوتی برای عمل است”.
در همین قرن است که نخسین جنبش کارگری بین المللی از کمون پاریس دفاع می کند و برای انواع و اقسام تفکر سوسیالیستی و کمونیستی اسطوره میشود. پبروزی بورژوازی که بعد از آن جمهوری اول را در فرانسه تشکیل میدهد برای فرار از حال و هوای بحرانی ناشی از انقلاب به تجدید نظر در گرایشهای خود مشغول میشود و درست در این حال و هوا است که مکتب امپرسیونیسم دقیقا مانند آنارشیستم تقدس زدائی می کنند. امپرسیونیسم پیوند خود را ازطبیعت گرائی مطلق می گسلد و آنارشیسم در بین الملل اول با سوسیالیسم مدل مارکس تصفیه حساب و اقتدار زدائی می کند.
برای آنارشیستها تکامل عظیم فنی و تکنولوژی نشانه های مشخص بحران نیست ک ضرورتا میباید با آن روبرو و با آن برخورد کرد. صف آرائی در برابر فعالیت فنی و صنعتی و تکنولوژی که با سرعت غیرمجاز در حرکت است به آنارشیستها می آموزد که شابلون های از قبل ساخته و فرمولبندی های تجربه نشده در سرعت اسلوب تکنولوژی تغییری بوجود نمی آورد.برای مثال : زمانیکه لنین روح متلاشی شد مارکسیسم را با خود به روسیه برد… و این روح سرگردان توسط دستهای مرده دولت و حزب ( ساخته بلشویک ها به رهبری لنین ) به جان انقلاب نوپای روسیه افتاد. این انگاره غریبه و خام بر این تصور غلط بنا شده بود که گویا تزهای مارکس ( که حتی در کشور زادگاهش– آلمان – کوچکترین توجه ای بدان نشد و در کتابخانه های خاک میخورد) قادر است دروازه های جهان نوینی را برای روسیه بگشاید . غافل از اینکه مارکسیسم مدل روسی قبلا میهمان ((خانه انوات)) داستایفسکی بوده و فاقد رنگ و نشاط است.و نتیجه این تفکر بغایت ارتجاعی و خام ، استالین است که فرزند مشروع این تفکر است.
اشتراکات امپرسیونیسم در هنر و آنارشیسم در سیاست وصف همان انسانی است که از اقتدار می گریزد. شهروندی است که به همکاری مشترکاعتقاد دارد… ریتمی سریع دارد و بی قرار است.ودر برابر ظلم از خود واکنش نشان می دهد. هر دو مکتب جهان بینی قرون وسطی را منسوخ میدانند.هر دو به تغییر و تعبیر و تجربه جدید معتقدند. وهردو جامعه پویا را ارج مینهند.برای آنان” واقعیت نه بودن بلکه شدن است”.
اعتقاد من بر این است که برای شناخت ، احساس و درک و ظرافت آنارشیسم ، باید دید هنرمندانه داشت. تا بشود هنر درون نهفه آنرا کشف کرد… از آنجا که آنارشیسم در منش فرد اثر میگذارد (توصیه میشود) برای صعود به قله آنارشیسم ، امپرسیونیسم را بخوانیم و از آثار مبتکران و کاشفان آن بهره گیریم. از آنجا که آنارشیسم و امپرسیونیسم بر معیار بودن فرد و اختیارش تاکید می ورزند…. جا دارد از احساس زیباشناسانه خویش استفاده کنیم و وارد دنیای سیال امپرسیونیسم شویم تا آنارشیسم را بهتر بشناسیم.گفته شده است که هر هنری حاصل تلفیق است اما امپرسیونیسم مانند آنارشیسم حاصل تحلیل.
توانمند کردن قدرت دید بشری جوهر هر دو مکتب است. میدانیم زیبائی گرائی با امپرسیونیسم تکامل خاص خود را دارد. رنگ ها و اجسام که در هاله ای از غبار و مه پنهان است ،چنان پرقدرت خود را برجسته می کند که گوئی غباری بر طبیعت تصاویر نیست…تنهائی و تخریب در آثار خلق شده در مکتب امپرسیونیسم وجود ندارد. اگر سرکشی و گاها نا آرامی در وی موج میزند…تلاشی است از زندگی خلاق و مبارزه اش جهت آزادی. این مورد وجه اشتراک و جوهری است که به آنارشیسم نزدیک است.یعنی هر دو مکتب الگوهای لطیف و ظریف مشترکبرای انسان آفریده اند. انسان در آنارشیسم انسانی است پیوسته رها از قیودی که آزادیش را تهدید می کند. در امپرسیونیست انسان تنها تماشاگر طبیعت و جامعه نیست… بلکه انسانی است که جای پای خدا نهاده و به آفرینش طبیعتی پرداخته است که خود و اختیارش می پسندد.
در آثار خلاقان این مکتب حاشیه و پیش زمینه و انتخاب رنگ چنان اهمیت دارد که تماشاگر را محو تمامی تابلو می کند نه تنها قسمتی از آن… این شیوه انقلابی بود در عصر خویش و تکانی بود در هنرنقاشی ! زمان ، انسان ، اشیا… همیشه در آثار هنرمندان این سبک حضوری برجسته دارندو زیبائی خویش به رخ بینندگان خویش می کشند.در ادبیات نیز امپرسیونیسم دستی دارد و میکوشد جهان خویش را از دریچه کوته نظری خارج کند و جاذبه زیباشناسانه خویش را وسعت بخشد…. ودر جستجوی آگاهی و ارزش ها تاکیدی دوباره میشود.
در مکاتب آنارشیسم و امپرسیونیسم تفکر و هنر دائم فعال هستند. جهان و انسان در آن دارای ابعادی هستند مستقل از نظم ها و قیود و قواعد که در اوج بی نظمی ، نظم خویش را حفظ کرده اند و اصل ضدیت با سیستم های موجود در آن مستتر است.نگارنده بر این اعتقاد نیست که بیان تفکر و مکتب امپرسیونیست را در فلسفه هنری برگسون باید جستجو کرد.برعکس نفوذ فروید و نیچه در بخش روانشناسی در این مکتب کم نیست. در این مورد جا دارد به سه نکته ظریف و مهم اشاره شود که به پیوستگی این دو جریان سیاسی – فرهنگی بهم ارتباط دارد. نخست : اصل اقتدار ستیزی و پرهیز از قراردادهای منسجم که منجر به ظهور شابلون های سیاسی است! دوم : گریز از عواملی که حیات دوباره ای است برای وجود دولت به عنوان نماد اقتدار ! سوم : جوهر رهائی از قیود و ” باید ” ها است!
با خروج امپرسیونیسم ادبی از اروپا خصوصا زادگاهش فرانسه به روسیه،( در مورد مارکسیسمی که لنین با خود به روسیه برد کوتاه صحبت شد) شاهد خشونتی هستیم که در پشت واژه های منجمله آثار آنتوان چخوف پنهان میشود تا جائی که حتی گورگی نویسنده لنین زده رانیز می رنجاد و خطاب به وی می نویسد: “…گویا داستانهایتان را با چماق نوشته اید نه با قلم “. در واقع ورود امپرسیونیسم به خطه روسیه پایان زیباگرائی این نهضت فرهنگی بود… یعنی همان زمانی که آنارشیسم نیز در این کشوربه تیغ بلشویک ها نابود و نهضت آنارشیسم سلاخی شد و این دو نهضت سیاسی – فرهنگی در روسیه همزمان قربانی توحش بلشویسم شدند.
در پایان باید گفته شود : این دو مکتب حاوی حسی هستند با انگیزه های لطیف که خرد با ذوق و علاقه دنبال میشود و در هر کشوری احساس تازه ای بدان اضافه میشود. در اسپانیا و ایتالیا گردشی دارد که در اتریش و روسیه ازآن اثری نیست. در آلمان فعال اما محافظه کاراست در انگلیس در دنیای فیلم و تاتر نفوذ فوق العاده دارد… همیشه در تمامی اروپا نقل مجلس فرهنگی – سیاسی است. عشق و نفرت بدان با نمادگرائی در می آمیزد و تا آخر قرن 18 سبک مسلط اروپا است. هنوز هم در قرن حاضر بیانگر احساساتی است غیرقابل تعریف …اما زیبا… اما شاد…! از مونه تا وان گوخ… از پرودون تا سوشی …راهیان نور و خرد خواهند بود.پایان.بهار 2014

*Impressionism
*Oscar Claude Monet

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است