منبع سایت آبگون

ناکامی انقلاب روسیه*

۱۷ فروردین گنجه آنارشیستی

 

« بخشی از توهم زدائی من نسبت به انقلاب روسیه سال 1924 »

اما گلدمن *

« بخش نخست »

” بلشویک ها نشان دادند که چکونه نباید انقلاب کرد “

کروپتکین

اکنون آشکار است که چرا انقلاب روسیه بدانگونه که توسط حزب کمونیست رهبری شد، به ناکامی انجامید. قدرت سیاسی حزب که در دولت سازمان یافته و متمرکز شده بود با استفاده از تمام ابزاری که در اختیار داشت، در پی ابقای خویش بود. مقامات مرکزی ( حزب ) کوشش نمودند تا فعالیت های مردم را به اجبار به درون اشکال متناسب با مقاصد حزب برانند که تنها هدفش عبارت از تقویت دولت و به انحصار درآوردن تمام فعالت های اقتصادی , سیاسی ، اجتماعی و حتی تمامی تجلیات فرهنگی بود.

اما انقلاب هدف کاملا متفاوتی داشت و خصلت آن همانا نفی اقتدار و تمرکز بشمار می آمد. انقلاب در تلاش گشودن میدان هرچه گسترده تری برای ابزارات پرولتاریا و افزایش اشکال فعالیت های فردی و جمعی بود. اهداف و گرایش های انقلاب ، درست در قطب مخالف هدف ها و گرایش های حزب سیاسی حاکم قرار داشتند.

روش های انقلاب و دولت نیز در قطب مخالف یکدیگر قرار داشتند. روش های انقلاب از روح خود انقلاب الهام میگرفت. رهائی از تمام نیروهای ستمگر و بازدارنده و به طور خلاصه ، اصل آزادی اراده. در مقابل ؛ روش های دولت ( و طبیعتا دولت بلشویکی ) مبتنی بر اجبار بود که در جریان امور ضرورتا به خشونت سیستماتیک ، سرکوب و تروریسم ، تحول یافت. به این ترتیب دو گرایش متضاد یعنی انقلاب و دولت بلشویکی جهت غلبه بر یکدیگر به مبارزه ای بر سر « مرگ و زندگی » دست یازیدند. این دو گرایش با هدف ها و روش های متناقض شان قادر به عمل همآهنگ نبودند : پیروزی دولت به معنای شکست انقلاب بود.

اگر تصور شود که ناکامی انقلاب روسیه کاملا به منش بلشویک ها ارتباط داشت، به اشتباه رفته ایم. زیرا این امر حاصل اصول و روش های بلشویسم بود. شور آزادیخواهی و اختیار گرائی را روح و اصول اقتدار منشانه دولت فرو نشاند. هر حزب سیاسی دیگری هم که حکومت را در روسیه تحت کنترل می داشت؛ نتیجه اساسا یکسانی حاصل میشد.

انقلاب روسیه را بیشتر ایده های بلشویکی ازبین برد تا خود بلشویک ها. و این همان مارکسیسم بود گرچه تغییر شکل یافته و به طور خلاصه ، حکومت گرائی متعصبانه بود که در این امر نقش داشت… انقلاب روسیه قرن ها مبارزه اصول اختیارگرائی در مقابل اقتدار را در مقیاس کوچک منعکس می کند. زیرا اگر پیشرفت به معنای پذیرش عمومی تر اصول آزادی در مقابل تحمیل نباشد، چه معنای دیگری می توان برای آن قائل شد. انقلاب روسیه گامی بود به سوی اختیارگرائی که توسط حزب بلشویک ، توسط پیروزی موقت ایده ارتجاعی حکومت گرائی به شکست انجامید.

در روزهای ابتدای انقلاب اصول اختیارگرائی قدرتمند بود و نیاز به آزادی بیان ، همه را به سوی خود جلب میکرد. اما هنگامی که اولین موج اشتیاق به جذر زندگی کسالت بار روزمره در نشست. برای روشن نگاهداشتن شعله آزادی به اعتقادی خلل ناپذیر نیاز افتاد.

در وسعت  بیکران روسیه تنها تنی چند به روشن نگاهداشتن این شعله همت گماردند. آنارشیستها که تعدادشان اندک بود، تلاش هایشان در دوره حکومت تزار مطلقا سرکوب شده بود، فرصت ثمر دهی نیافتند. مردم روسیه که تا حدودی آنارشیست های غریزی میباشند. هنوز با اصول و روش های حقیقی اختیارگرائی بیش از آن نا آشنا بودند که قادر به استفاده موثر از آنان در زندگی باشند. اغلب آنارشیستهای روسیه متاسفانه به جای پرداختن به کوشش های مهمتر اجتماعی و جمعی، هنوز درگیر فعالیت های محدود و فردی و گروهی بودند…

اما ناکامی آنارشیست ها در روسیه – به شرحی که رفت – به هیچوجه به معنای شکست ایده اختیارگرائی نیست. برعکس . انقلاب روسیه بدون آنکه جای تردیدی بگذارد، نشان داده است که ایده دولت ، سوسیالیسم دولتی در تمام تجلیاتس ( اقتصادی ، سیاسی ، اجتنماعی ، آموزشی ) ایده ای کاملا درمانده و و رشکسته میباشد. اقتدار ، حکومت و دولت هرگز در طول تاریخ تاثیری چنین ایستا و حتی ضد انقلابی نداشته و در یک کلام ، همان آنتی تز انقلاب از کار در نیآمده اند.

حقیقتی گه در جریان پیشرفت آشکار گشته، این است که : تنها روش و روح اختیارگرایانه قادر است انسان را در جریان کشمکش ابدا اش در زمینه دستیابی به زندگی بهتر ، زیباتر و آزادانه تر، گامی فراتر برد… انقلاب تنها در صورتی – علیرغم وجود عقاید و احزاب سیاسی مختلف – حقیقتا و دائما موفق خواهد بود که هرگونه استبداد سیاسی را قاطعانه رد نموده و برای تبدیل انقلاب به انقلابی واقعی در همه ارزش های اقتصادی ، اجتماعی  و فرهنگی  در جامعه تلاش ورزد. نه صرف دست به دست شدن حکومت بین احزاب سیاسی ، نه پنهان کردن حکومت فردی زیر نقاب شعار های پرولتری و نه تغییرات گوناگون در صحنه سیاست. هیچ یک در خدمت انقلاب نیستند تنها واژگونی تمام اصول اقتدارمنشانه است که قادر خدمت به انقلاب می باشد.

در زمینه اقتصادی این دگرکونی باید به دست توده ها ( کارگران صنعتی ) انجام گیرد. این توده می تواند بین دولت صنعتی یا آنارشو – سندیکالیسم یکی را انتخاب نماید. در صورت انتخاب گزینه اول ، تحول سازنده ساختار اجتماعی جدید به همان اندازه که از جانب دولتی سیاسی تهدید میشد ، در مخاطره قرار می گیرد. این تهدید همچون باری جانفرسا بر گرده اشکال نوین زندگی سنگینی خواهد کرد. به این دلائل سندیکالیسم ( یا صنعتی گرائی ) برخلاف ادعای نمایندگانش به تنهائی و بخودی خود کافی نیست.

اشکال گوناگون انرژی خلاقه مردم تنها هنگامی قابل بروز است و انقلاب تنها زمانی قابل حراست و دفاع خواهد بود که روح اختیارگرائی در سازمان های اقتصادی کارگران نفوذ نماید. فقط ابتکار عمل آزادانه و شرکت همگانی در امور انقلاب قادر به جلوگیری از تکرار اشتباهات عظیمی است که  در روسیه انجام شد.

به عناون مثال در صورتی که سازمان های صنعتی کارگران پتروگراد قادر به تصمیم گیری آزادانه راجع به کالا های عمومی می بودند. با توجه به سوختی که تنها در چند ورستی ( واحد قدیمی طول در روسیه معادل 1067 متر است ) این شهر موجود بود. دلیلی برای تحمل رنج سرما وجود نمی داشت اگر وسائل کشاورزی انبار شده در خارکف یا دیکر مراکز صنعتی که پخش آنها مستلزم دستور از مسکو بود. در دسترس دهقانان اوکرائینقرار داشت، خللی در کشت زمین هایشان بوجود نمی آمد.

این نمونه بارز حکومت گرائی و تمرکز طلبی بلشویکی است که باید هشداری به کارگران اروپا و آمریکا در زمیینه اثرات ویرانگر دولت گرائی باشد. تنها نیروئی قادر به سازماندهی موفقیت آمیز زندگی اقتصادی و ادامه تولید می باشد ، همانا نیروی صنعتی توده ها است که از طریق انجمن های اختیارگرایانه شان ( آنارشو سندیکالیسم ) اعمال گردد. از سوی دیگر، تعاونی هائی که به طور همآهنگ با سازمان های صنعتی عمل نمایند. همچون واسطه توزیع و مبادله بین شهر و ده عمل کرده و در عین حال ، توده های صنعتی و کشاورزی را در ارتباطی برادارانه بیکدیگر می پیوندند. به این ترتیب در زمینه خدمات و کمک متقابل پیوند مشترکی بوجود می آید که محکمترین سنگر انقلاب و موثزتر از کار اجباری ، ارتش سرخ یا تروریسم است. انقلاب تنها از این طریق می تواند همچون کاتالیزوری در خدمت تسریع تحول و تکامل اشکال نوین اجتماعی قرار گرفته ، توده ها را به دست آوردهائی بزرگتر رهنمون گردد.

اما سازمان های اختیارگرای صنعتی و تعاونی ها تنها وسیله کنش مقابل مراحل پیچیده زندگی اجتماعی بشمار نمی روند و در کنار آنها، نیرو های فرهنگی نیز وجود دارند که علیرغم ارتباط تنگاتنگشان با فعالیت های اقصادی ، از عملکرد خاص خود نیز برخوردارند… در روسیه تقریبا از همان آغاز انقلاب اکتبر، این امر به علت جدائی خشونت بار روشنفکران و تودخ ها غیرممکن شده بود. راست است که گناه اصلی این امر متوجه روشنفکران بود که در روسیه – همچون سایر کشورها – به شدت به دامان بورژوازی چنگ انداخته بودند. عنصر روشنفکر که قادر به درک معنای عظیم وقایع انقلابی نبود سعی کرد تا با کارشکنی ، جریان انقلاب را سد کند.

اما در روسیه گونه ای روشنفکران دیگر با سابقه انقلابی و افتخارآمیز صد ساله نیز وجود داشتند. این دسته از روشنفکران گرچه قادر به قبول بی چون و چرای دیکتاتوری جدید نبودند؛ اما نسبت به مردم وفادار ماندند. خطای مهلک بلشویک ها این بود که هیچگونه تمایزی بین این دو گونه روشنفکر قائل نشدند. آنان با اعمال ترور برعلیه روشنفکران به مثابه یک طبقه ، به این کارشکنی ها پاسخ دادند و جنگ نفرت انگیزی را به راه انداختند که از آنچه با بوروازی انجام داده بودند به مراتب شدت بیشتری داشت . روشی که که موجد فاصله ای عظیم بین روشنفکران و پرولتاریا گردید و سدی در برابر کار سازنده ایجاد شد…

لنین نخستین کسی بود که به این خطای جنایتبار پی برد. وی نشان داد که متقاعد کردن کارگران به اینکه بدون کمک روشنفکران قادر به ساختمان صنایع و پرداختن به کار فرهنگی میباشد، خطای دهشتناکی بوده است. پرولتاریا از دانش و آموزش لازم جهت پرداختن به این امور برخوردار نبود و از سوی دیگر ، روشنفکران هم میبایست در جهت زندگی صنعتی بازآموزی میشدند. اما وقوف بر این اشتباه از ارتکاب خطای دیگری توسط لنین و حزبش ممانعت ننمود. متخصصین فن به کار فرا خوانده شدند اما به صورتی که پریشانی هم به خصومت با رژیم افزوده شد.

در حالی که گرسنگی کارگران ادامه داشت ، مهندسین ، متخصصین صنعتی و تکنسین ها که از دستمزد های بالا و امتیازات ویژه برخوردار بوده ، بهترین جیره خواروبار را دریافت میکردند. به کارمندان نازپرورده دولت و کارفرمایان جدید و بیرحم توده ها تبدیل گشتند. سالهای سال این عقیده سفسطه آمیز را به تود ها باوراندند که پیروزی انقلاب تنها نیازمند زور بازو بود. ، فقط کار فیزیکی است که دارای بارآوری میباشند و آنان را درگیر جنگ کین توزانه ای کردند که در آن هر روشنفکری مهر ضد انقلاب و تئوری باف خورد و توده ها دیگر نتوانستند با کسانی صلح برقرار کنند که آموزش دیده  بودند به آنان بی اعتماد و خوارشان کنند!…ادامه دارد

 

اما گلدمن (Emma Goldman 1869-1940 ) – 1940-1869 )  سال 1886 هنگامی که 17 سال داشت از روسیه به ایالات متحد آمریکا رفت. در جوانی به ازدواجی بدسرانجام تن داد پس از سکنی گزیدن در نیویورک تحت تاثیر یوهان  موست (Johann Most  ) قرار گرفت و آنارشیست شد. در سال 1892 به علت انتقاد یوهان موست به  ترور هنری فلیک توسط همکارش الکساند برکمن، از موست جدا شد و خود به مبلغ مستقل آنارشسیست ، مدافع زنان ، کنترل موالید و آزادی بیان تبدیل شد. در سال 1919 از آمریکا اخراج و به روسیه فرستاده شد. در آنجا به سختی از رژیم بلشویکی سرخورده و سال 1921این کشور را ترک گفت و به یکی از منتقدین جدی دیکتاتوری بلشویکی در آمد. ، وی بقیه عمرش را بین انگلستان ، کانادا و اسپانیا طی جنگ داخلی و انقلاب  سپری کرد. خود زئگینامه وی به نام « زیستن زندگی ام » (Living My Life) – آنگونه که من زیستم – نشانگر شخصیت مستقل او میباشد. http://fa.wikipedia.org/wiki/

 

ناکامی انقلاب روسیه* ترجمه از متن انگلیسی (The Anarchist Reader)

چاپ نخست در ماهنامه آبگون ( با سردبیری و مسئولیت . فرشید یاسائی )

شماره (5 و 6) سال اول . فروردین / اردیبهشت 1363. مارس/آوریل

منبع: سایت آبگون

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برچسب ها:
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است