نوشته : کارلو کافیه رو / مترجم: ن. تیف

آنارشی و کمونیسم

همراه با زندگی نامه ی کارلو کافیه رو

«آنارشی و کمونیسم» گزارشی ست که کارلو کافیه رو سال ١٨٨٠ در کنگره ی فدراسیون ژوراسی انجمن بین المللی زحمتکشان در شو – لو – فون خواند. نشریه ی آنارشیستی رولته (شورشی) این متن را برای نخستین بار همان سال
در ژنو منتشر نمود.

در کنگره ی پاریس که منطقه ی مرکزی برگزار نمود، یک سخنران که خود را با برآشفتگی علیه آنارشیست ها برجسته نمود، گفت:
کمونیسم و آنارشی فریاد می زنند که در کنار هم باشند.
یک سخنران دیگر که با خشونت کم تری علیه آنارشیست ها بود در زمینه ی برابری اقتصادی گفت:
چگونه می توان به آزادی تعرض نمود در حالی که برابری استقرار یافته است؟
من بر این باورم که هر دو سخنران اشتباه کردند.
می توان کاملاً دارای برابری اقتصادی بود، بدون این که کم ترین آزادی را داشت. برخی از گروه های مذهبی نمونه ای زنده هستند، چرا که در آن ها برابری وجود دارد و در عین حال خودکامگی هم هست. برابری کامل، چرا که رهبران این گروه های مذهبی همان عبا و قبایی را دارند که دیگران و بر روی همان میزی غذا می خورند که دیگران، اما فقط یک حق آنان را از دیگران متمایز می کند و آن هم حق فرماندهی ست. همان گونه که هواداران «دولت مردمی» چنین حقی را دارند. اگر هواداران دولت مردمی مانعی در راه خود نیابند، من مطمئن هستم که می توانند برابری کاملی را برقرار نمایند، اما هم زمان خودکامگی کاملی را نیز پی ریزی می کنند. نباید فراموش کنیم که خودکامگی دولت کنونی منجر به افزایش خودکامگی اقتصادی می گردد که با منابع مالی که در دستش است به تمرکز لازم برای استبداد دامن می زند. به همین جهت است که ما آنارشیست ها، دوستان آزادی، خواهان مبارزه ی بی امان علیه دولت هستیم.
برخلاف آن چه گفته می شود ما کاملاً حق داریم که برای آزادی، حتا آن جایی که برابری وجود دارد، نگران باشیم در حالی که برابری واقعی زمانی می تواند وجود باشد که آزادی واقعی موجود باشد و این هم چیزی نیست جز آنارشی.
خلاصه این که آنارشی و کمونیسم به دور از فریادهایی که زده می شوند، نمی توانند با هم باشند، چرا که این دو که مترادف های آزادی و برابری هستند، اساساً برای انقلاب لازم و ملزوم اند.
ایده آل انقلابی ما بسیار ساده است و پیشینیان ما هم آن را بیان کرده اند. این ایده آل در دو واژه خلاصه می شود: آزادی، برابری. فقط یک اختلاف کوچک وجود دارد.
ما که از تحریف های تمام مرتجعان از هر نوعی و در هر زمانی آگاه هستیم، بر این امر تأکید می کنیم که باید در کنار این دو واژه معنای دقیقشان را قرار داد. برابری و آزادی اغلب تحریف شده اند و ما می خواهیم مفهوم واقعی آن ها را بشناسانیم.
ما در کنار دو واژه ی برابری و آزادی دو مترادف را قرار می دهیم تا از هر گونه ابهامی جلوگیری گردد. ما می گوییم:«ما آزادی می خواهیم که آنارشی ست، ما برابری می خواهیم که کمونیسم است.»
آنارشی امروز حمله است، جنگ علیه هر گونه اتوریته، برضد قدرت و هر دولتی ست. اما در جامعه ی آینده، آنارشی دفاع است تا هر گونه اتوریته ای دوباره بازگردد، تا قدرتی دوباره شکل بگیرد و دولتی به وجود آید. آنارشی یعنی آزادی تمام و کمال فرد که فقط با توجه به نیازها، سلیقه ها و دلبستگی هایش با افراد دیگری در یک گروه یا انجمن گرد می آید. آنارشی فردا همانا توسعه ی آزاد انجمن هاست که در یک کمون یا در یک محله به وجود می آیند و با شهرها و منطقه های دیگر به شکل فدرالی و خودمختار تماس برقرار می کنند و سپس فدراسیون های دیگری در سطح یک کشور و در سطح تمام کشورهای جهان به وجود می آیند.
کمونیسم که امروز به ویژه به آن توجه می کنیم دومین نکته ی ایده آل انقلابی ماست.
کمونیسم امروز هنوز در حمله است و نتوانسته است اتوریته را نابود نماید، اما قصد دارد به نام تمام بشریت همه ی ثروت های جهان را بگیرد. کمونیسم در جامعه ی آینده این ثروت ها را در اختیار بهتر زیستن انسان ها با این پرنسیپ می گذارد: از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش، یعنی از هر کس و به هر کس به اندازه ی تمایلش.
باید به رقبایمان – به ویژه کمونیست های مستبد یا دولت گرا – یادآوری کنیم که گرفتن ثروت ها و در اختیار انسان ها قرار دادن آن ها باید به دست خود مردم باشد. آنان که مردم و بشریت را افراد ناتوانی فرض می کنند که نمی توانند این ثروت ها را بگیرند و تقسیم کنند، به این اندیشه افتادند که طبقه ای از حاکمان را برای نمایندگی و تولّی ثروت ها برپا کنند. اما ما با این نظر مخالف هستیم. ما مخالف واسطه ها و نمایندگانی هستیم که در نهایت به جز خود کسی را نمایندگی نمی کنند! برابری مدیر نمی خواهد، آزادی اصلاً رهبری نمی پذیرد. ما دولت جدید نمی خواهیم، حتا اگر این دولت خود را مردمی، دمکراتیک، انقلابی یا موقتی بنامد.
ثروت عمومی بشریت روی کره ی زمین پخش است، این ثروت متعلق به تمام بشریت است. کسانی که در نزدیکی این ثروت هستند می توانند از آن استفاده کنند و آن را بین خود تقسیم نمایند. مردم یک کشور می توانند از زمین ها، ماشین ها، کارگاه ها، خانه ها و غیره، آن گونه که می خواهند مشترکاً بهره برداری کنند. مردم هر نقطه ای از جهان بخشی از کل بشریت هستند که مستقیماً از قسمتی از ثروت کل جهان استفاده می کنند. اما اگر کسی از آن سوی جهان مثل پکن به این سوی جهان بیاید، همان قدر حق خواهد داشت که از ثروت های اینجا استفاده کند که مردم همین جا.
سخنرانی که می گفت آنارشیست ها می خواهند تملّک اصناف را مستقر نمایند، سخت در اشتباه است. فقط کسانی که دولت کنونی را داغان می کنند و به جایش یک دولت یا چندین دولت کوچک را می سازند، چنین اقدامی را می کنند و نه ما آنارشیست ها! همینان هستند که می خواهند اژدهای یک سر را با اژدهای چند سر جایگزین نمایند!
نه، ما گفتیم و هرگز از تکرار این مهم خسته نمی شویم که دلال، واسطه و دولتمرد نمی خواهیم که همیشه به سرور و رهبر تبدیل می شوند ، ما می خواهیم که خود مردم تمام ثروت ها را مستقیما در دستان قدرتمند خود بگیرند و با تصمیم گیری بی واسطه آن را صرف تولید و توزیع نمایند.
از ما می پرسند که آیا کمونیسم عملی ست؟ آیا آن قدر محصول وجود خواهد داشت که هر کس بتواند به اندازه ی تمایلش از آن ها استفاده نماید، به طوری که از افراد خواسته نشود بیش از توانشان کار کنند؟
ما چنین پاسخ می دهیم: بله. ما قطعاً می توانیم این پرنسیپ را عملی کنیم: از هر کس و به هر کس به اندازه ی تمایلش. چرا که در جامعه ی آینده تولید فراوان خواهد بود به طوری که مصرف محدود نگردد و به گونه ای که از افراد خواسته نشود تا بیش از آن چه می توانند و می خواهند کار کنند.
این تولید فراوان که امروز ما حتا نمی توانیم تصور درستی از آن داشته باشیم، می تواند با بررسی عللی که آن را ایجاد می کنند حدس زده شود. این علل را می توان با سه نکته ی اساسی توضیح داد:
١) هماهنگی همکاری بین شاخه های مختلف فعالیت های انسان که جایگزین مبارزه ی کنونی می شود که به رقابت انجامیده است؛
٢) ورود انواع ماشین های تولیدی در یک مقیاس عظیم؛
٣) صرفه جویی بزرگ در نیروهای کار، وسایل کار و مواد اولیه که با حذف تولید زیان آور و ناضرور میسر خواهد گردید.
رقابت یکی از اصول پایه ای تولید سرمایه داری ست که شعارش این است Mors tua vita mea، مرگ تو زندگی من است. در نظم سرمایه داری مرگ یکی برای دیگری خوشبختی می آورد. رقابت سرمایه داری یعنی مبارزه ی یک ملت علیه یک ملت دیگر، یک منطقه علیه دیگری، یک فرد علیه دیگری و حتا بین زحمتکشان و رقابت بین خود سرمایه داران. جنگ رقابت در نظم سرمایه داری جنگی ست وحشیانه که هر شکلی را می گیرد: تن به تن، باند علیه باند، جوخه علیه جوخه، هنگ علیه هنگ و ارتش علیه ارتش. در نظم سرمایه داری یک کارگر کار پیدا می کند در حالی که دیگری آن را از دست می دهد، یک صنعت یا چند صنعت در جایی رشد می کنند در حالی که همان ها در جای دیگری ساقط می گردند.
حال تصور کنید که در جامعه ی آینده ی پرنسیپ فردگرای تولید سرمایه داری، یعنی هر کس برای خودش و علیه بقیه و همه علیه هر کس با یک پرنسیپ واقعی بر اساس اجتماعی بودن بشریت جایگزین گردد که چنین است: هر کس برای همه و همه برای هر کس. چه کسی می تواند بگوید که با چنین جایگزینی یک تغییر خارج از تصور در تولید پدید نخواهد آمد؟ آیا می توانید تصور کنید که در جامعه ی آینده چه تغییر بزرگی پیش خواهد آمد هنگامی که هر فرد به جای رقابت با دیگران با همین دیگران همدست شود تا تولید را افزایش دهد و بهبود بخشد؟ اگر کار جمعی ده نفر نتایج به مراتب بهتری از کار یک فرد ایزوله به بار می آورد، همکاری عظیم همه ی افراد بشر که امروز با هم در رقابت هستند، چه نتیجه ای خواهد داشت؟
و اما ماشین ها؟ پیدایش این دستگاه های قوی یاری دهنده به کار که امروز ما می بینیم در جامعه ی آینده چنان بیش تر خواهند شد که در مقیاس کنونی هیچ نیست.
امروز سرمایه داران از ماشین ها به نفع خود بهره می برند. همانان همین امروز بسیاری ماشین ها را استفاده نمی کنند چرا که برایشان نفع فوری ندارند.
آیا مثلاً امروز یک شرکت زغال سنگ منافع کارگران را در نظر می گیرد و ماشین هایی را در اختیار کارگران معدنچی قرار می دهد که بتوانند ایمن تر و بهتر به کار بپردازند؟ آیا امروز یک شهرداری از ماشین سنگ شکنی استفاده می کند تا گرسنگان بتوانند راحت تر نانی به کف آورند؟ اختراعات و کاربردهای علمی فراوانی هستند که به کار گرفته نمی شوند چرا که برای سرمایه داران نفع کافی ندارند.
زحمتکشان امروز دشمن ماشین ها هستند و حق هم دارند، چرا که می بینند این هیولاها وارد کارخانه ها شده اند و کار آنان را می کنند و آنان را گرسنه تر می کنند و در وضعیت بدتری قرار می دهند. اما همین کارگران چه نفع بزرگی نخواهند داشت هنگامی که خواهند دید آنان نیستند که در خدمت ماشین ها هستند، بلکه این ماشین ها هستند که به خدمت آنان درمی آیند؟
سرانجام این که باید به صرفه جویی بزرگ اقتصادی توجه گردد که در سه بخش تولید یعنی نیروهای کار، وسایل کار و مواد اولیه صورت می گیرد که امروز با نظم سرمایه داری برای تولید چیزهای کاملاً غیرضروری تلف می شوند، تازه وقتی که برای خود بشریت زیان آور نیستند.
چه تعداد زحمتکش، چه مقدار مواد اولیه و چند ماشین یاری دهنده به کار امروز برای نیازهای ارتش های زمینی و دریایی، برای ساختن کشتی های جنگی، دژها، توپ ها و زرادخانه های دفاعی و حمله ای به هدر نمی روند؟ چه نیروهای کاری برای تولید اشیای لوکس که به مصرف هوس ها و فساد می رسند از بین نمی روند؟
زمانی که تمام این نیروها و تمام این مواد اولیه و تمام این ابزار کار صرف تولید صنعتی و اشیای مورد نیاز واقعی بشریت خواهند شد، آن گاه تولید چنان فراوان خواهد شد که تمام احتیاجات را برطرف کند.
بله، کمونیسم اجراشدنی ست. می توان به هر کس اجازه داد تا بر اساس تمایلش از هر چه که نیاز دارد استفاده نماید، چرا که تولید فراوان خواهد گردید. دیگر نیازی نخواهد بود تا از کسی خواست تا بیش از آن چه می خواهد کار کند، چرا که برای فردا به اندازه ی کافی محصول وجود خواهد داشت.
در جامعه ی آینده کار به علت فراوانی محصولات، خصلت فرومایه و چاپلوسانه ی کنونی اش را از دست خواهد داد و تبدیل به برطرف کردن نیازهای مادی و معنوی بشریت می شود که می خواهد راحت و آزاد در طبیعت زندگی نماید.
کافی نیست که بگوییم کمونیسم اجراشدنی ست، ما باید بگوییم که کمونیسم ضروری ست. ما کمونیست نیستیم تا فقط بگوییم کمونیست هستیم، ما کمونیست هستیم به این خاطر که بتوانیم در انقلاب پیروز گردیم.
پس از به اشتراک گذاشتن ابزار کار و مواد اولیّه، اگر ما مالکیت فردی محصولات کار را حفظ کنیم، وادار می شویم پول را نیز نگه داریم و از این جاست که دوباره ثروت های بزرگ یا کوچکی در دست افراد اندکی می مانند که می توانند بگویند شایسته آن ها هستند یا برای جمع آوری این ثروت ها هوشمندتر بوده اند. برابری در چنین حالتی دیگر وجود نخواهد داشت چرا که هر آن کس که ثروت بیش تری دارد خود را بالای سر بقیه قرار می دهد. سپس کافی ست که ضدانقلابیان فقط یک گام دیگر بردارند تا حق ارث را نیز برقرار کنند. من سخنان یک سوسیالیست مشهور را که خود را به اصطلاح انقلابی هم می داند شنیدم که خواهان تخصیص فردی محصولات بود. او سپس گفت که ایرادی نمی بیند که جامعه انتقال همان محصولات را از طریق ارث به رسمیت بشناسد. وی معتقد بود که این انتقال تأثیری نخواهد داشت. ما از نزدیک نتایج انباشت ثروت و انتقال آن را از طریق ارث دیده ایم و به همین علت است که در دفاع توأمان از برابری و آزادی با آن مخالفیم.
تخصیص فردی محصولات نه فقط نابرابری را بین انسان ها دوباره مستقر می کند بلکه موجب ایجاد نابرابری بین کارهای مختلف می گردد. ما شاهد آن خواهیم بود که در چنین صورتی کار «تمیز» از کار «کثیف» و کار «نجیب» از کار «فرومایه» جدا خواهد شد و گفته خواهد شد که ثروتمندترین ها باید کار تمیز و نجیب را انجام دهند و فقیرترین ها کار کثیف و فرومایه را. در چنین حالتی ست که ذوق و سلیقه ی شخصی برای انجام یک کار فدای نفع بیش تر یا آزمندی برای درآمد فزون تر در کار دیگری می گردد. در چنین حالتی دوباره تن آسایی و تلاش، شایستگی و ناشایستگی، خوبی و بدی، گناهکاری و پاکدامنی در برابر یک دیگر قد علم خواهند نمود و در نتیجه ی این ها، «پاداش» در سویی و «تنبیه» در سوی دیگر قرار می گیرد که خود دستورالعمل، قاضی، گزمه و زندان را ضروری می سازد.
سوسیالیست هایی هستند که بر نظر تخصیص فردی محصولات پافشاری می کنند و آن را عدالت جلوه می دهند.
عجب توهمی! چگونه می توان سهم بری یک نفر و دیگری را معین کرد در حالی که کار جمعی ضرورت تولید را به ما در مقیاس بزرگ با استفاده از ماشین ها در عرصه ای گسترده تحمیل کرده است و در حالی که این گرایش روز به روز بیش تر می گردد و در حالی که ما خود از محصولات کار نسل های گذشته بهره مند هستیم؟ آن چه رقبای ما می گویند ناممکن است. آنان می گویند: «آه! ما برای معین کردن سهم هر کس اساس را بر تقسیم بندی ساعت کار انجام شده می گذاریم.» اما آنان خوب می دانند که چنین حساب و کتابی نیز ناعادلانه است. چرا که سه ساعت کار یکی می تواند اغلب با پنج ساعت کار دیگری برابری نماید.
ما سابقاً خود را «کلکتیویست» می نامیدیم چرا که این واژه ما را از فردگرایان و کمونیست های استبدادگرا متمایز می کرد، اما در نهایت ما کمونیست های ضداستبداد بودیم. ما گمان می کردیم که با «کلکتیویست» نامیدن خود می توانیم همه چیز را به اشتراک بگذاریم بی آن که بین وسایل و مواد کار و تولیداتی که کار جمعی به وجود می آورند تفاوتی ایجاد نماییم.
اما روزی فرا رسید که ما دیدیم یک گرایش تازه ی سوسیالیست ها سربرآوردند و با توجه به سرگردانی های گذشته درباره نظری که در پی می آید فلسفه بافی کردند:
«ارزش های تولیدی و ارزش های مصرفی وجود دارند. ارزش های مصرفی آن هایی هستند که ما برای برآوردن نیازهای خود به کار می بریم: خانه ای که در آن زندگی می کنیم، کالاهایی که استفاده می کنیم، پوشاک، لباس و غیره؛ این در حالی ست که ارزش های تولیدی آن هایی هستند که ما از آن ها برای تولید کردن استفاده می کنیم: کارگاه، انبار، اصطبل، فروشگاه ها، ماشین ها و وسایل کار از هر نوعی، منابع زمینی، مواد اولیه و غیره. باید به نخستین ارزش ها که برای برآورده کردن نیازهای فرد استفاده می گردند تخصیص فردی داد، در حالی که ارزش های تولیدی، آن هایی که برای تولید استفاده می شوند باید به صورت جمعی باشند.»
چنین بود نظریه اقتصادی جدید یا بهتر است گفته شود تجدید شده، ظاهراً برای نیازی که به آن بود.
من از شمایی که عنوان دوست داشتنی ارزش تولیدی را به زغالی که سوخت ماشین ها را تأمین می کند، روغنی که برای بهتر کار کردن آن ها استفاده می شود و از روغنی که حرکت ماشین ها را نورپردازی می کند می خواهم به این پرسش پاسخ دهید که چرا به نان و گوشتی که من می خورم، روغنی که روی سالادم می ریزم و گازی که محل کار مرا روشن می کند و به هر آن چه که برای زندگی و راه اندازی بهترین ماشین ها و سازنده ی آن ها که انسان است ارزش تولیدی نمی دهید؟
شما به مرغزارها و اصطبل ها که گاوها و اسب ها در آن قرار دارند ارزش تولیدی می دهید، اما خانه ها و باغ هایی که برترین حیوانات یعنی انسان در آن زندگی می کند را مستثناء می کنید؟
منطق شما کجاست؟
شمایی که چنین نظری را ترویج می کنید خوب می دانید که این جدایی حقیقتاً وجود ندارد و اگر امروز مشکل بتوان آن را ترسیم نمود فردا که همگان در آن واحد تولیدکننده و مصرف کننده ی تولید باشند کاملاً از میان خواهد رفت.
پس این نظریه نیست که می تواند به هواداران تخصیص فردی محصولات کار، نیروی تازه ای بدهد. این نظریه فقط یک نتیجه در پی داشت و آن هم این بود که بازی این سوسیالیست ها را برای خاموشی نظریه ی انقلابی کم رنگ نماید و چشمان ما را باز کند تا خود را کاملاً کمونیست بنامیم.
اما اکنون یگانه اعتراض جدی رقبای خود را علیه کمونیسم از نظر بگذرانیم.
آنان خوب می دانند که ما ضرورتاً به سوی کمونیسم می رویم، اما به ما یادآوری می کنند که در آغاز به اندازه ی کافی محصول برای تقسیم وجود نخواهد داشت و لذا بایستی به جیره بندی اقدام نمود و بهترین تقسیم محصولات کار بر اساس مقدار کاری خواهد بود که هر کس خواهد نمود.
ما چنین پاسخ می دهیم که در جامعه ی آینده حتا اگر ما وادار به جیره بندی شویم باید کمونیست باقی بمانیم. این بدین معناست که جیره بندی می بایستی بر اساس نیازها باشد و نه شایستگی ها.
یک خانواده را که مدلی از یک کمونیسم خُرد است در نظر بگیریم. (هر چند که این مدل یک کمونیسم مستبد است و نه کمونیسم آنارشیست، ولی در مثال ما چیزی را تغییر نمی دهد.)
در خانواده ی مفروض پدر روزانه صد شاهی درآمد دارد، برادر بزرگ تر سه ریال، یک فرزند کوچک تر چهل شاهی و یک فرزند دیگر فقط بیست شاهی. همگی درآمدها را به مادر می دهند که صندوق دار خانواده است و برای همه غذا درست می کند. آنان هر چند درآمدهای گوناگونی به مادر می دهند، هر کدام در سر میز شام هر مقداری که می خواهد و بر اساس اشتهایی که دارد، غذا می خورد و جیره بندی نیز وجود ندارد. اما روزهای بد فرا می رسند و قحطی مادر را وادار می کند که دیگر مقداری را که هر کس می خواهد و اشتهای آن را دارد در نظر نگیرد. در این جاست که بایستی یا بر اساس ابتکار مادر یا بر اساس قراردادی بین همگان یک جیره بندی صورت بگیرد و سهم ها کاهش یابند. اما در این جا دیگر جیره بندی بر اساس شایستگی ها نیست چرا که جوان ترین فرزند بزرگ ترین سهم را می گیرد و بهترین بخش غذا به مادربزرگ پیری داده می شود که هیچ درآمدی به خانه نمی آورد. پس حتا در دوران قحطی، در خانواده جیره بندی بر اساس نیازها صورت می گیرد. آیا در خانواده ی بزرگ انسانی می توان به شیوه ی دیگری عمل کرد؟
روشن است که اگر من این موضوعات را در برابر آنارشیست ها نمی گفتم، در این زمینه بسیاری از مسائل دیگر باید مطرح می شدند.
نمی توان بی آن که کمونیست بود خود را آنارشیست نامید. چرا که کوچک ترین نظری برای ایجاد محدودیت در درون خود ریشه های استبدادگرایی را می پروراند. نظر محدودیت گرا نمی تواند بدون قانون، قاضی و گزمه به حیات ادامه دهد.
ما باید کمونیست باشیم، چرا که در کمونیسم می توانیم برابری واقعی را ایجاد نماییم. ما باید کمونیسم باشیم چرا که مردمی که پیچیدگی های کلکتیویسم را در نمی یابند به راحتی کمونیسم را می فهمند و این واقعیت را دوستانی مانند الیزه رکلو و پیوتر کروپوتکین پیش تر نشان داده اند. ما باید کمونیست باشیم چرا که آنارشیست هستیم و چرا که آنارشی و کمونیسم دو رکن ضروری انقلاب هستند.
زندگی نامه ی کارلو کافیه رو (Carlo Cafiero)
برگرفته از: anarchopedia.org
Carlo_Cafiero
کارلو کافیه رو که بین ١ سپتامبر ١٨۴۶ و ١٧ ژوئیه ١٨٩٢ زندگی کرد یک آنارکوکمونیست بود. او در ابتداء با عضویت در انجمن بین المللی زحمتکشان (انترناسیونال اول) به مارکس و انگلس نزدیک بود، اما سپس از مارکسیسم جدا و به نظرات آنارشیستی میخائیل باکونین نزدیک شد. او که هوادار آنارشیسم قیام گرا بود تلاش نمود در کوه های بنونتو (Benevento) واقع در منطقه ی کامپانیای ایتالیا شورشی را سازمان دهد. کافیه رو در سال ١٨٨٠ تصمیم گرفت کتاب کاپیتال کارل مارکس به اختصار را از روی نسخه ی فرانسوی آن بنویسد که به نخستین اثر خلاصه شده ی مارکس به زبان ایتالیایی تبدیل گردید.
کافیه رو در یک خانواده ی ثروتمند زمیندار چشم به جهان گشود. او در سال ١٨۶۴ وارد دانشگاه شهر ناپل شد تا در رشته ی حقوق تحصیل کند. او قصد داشت دیپلمات بشود. کافیه رو هنگامی که با تجمعات دیپلمات ها در شهر فلورانس آشنا شد، از آنان روی گرداند و تصمیم گرفت به عرصه های دیگر اندیشه از جمله مطالعه ی زبان های شرقی و اسلام سمت گیری نماید. کافیه رو بین ژوئیه ١٨٧٠ تا مه ١٨٧١ در لندن بود و در آن جا با مارکس و انگلس دیدار کرد. آنان که جزو رهبران انجمن بین المللی زحمتکشان بودند از آشنایی با کافیه رو استفاده نمودند تا وی را مأمور شورای عمومی انجمن در ایتالیا نمایند، جایی که هنوز مارکسیسم اثرگذار نبود. در حالی که در ایتالیا جدل های باکونین و ماتزینی در جریان بود، مارکس و انگلس از کافیه رو خواستند به ناپل برگردد و او نیز پذیرفت. بازگشت کافیه رو به ایتالیا با شکست کمون پاریس هم زمان بود.
مکاتبات کافیه رو و انگلس منجر به این شد که نخستین گام های مارکسیسم در ایتالیا برداشته شود. او در ژوئن ١٨٧١ در نامه ای به انگس وضعیت جنوب ایتالیا را توضیح داد و نوشت: «مردم این منطقه که از پیشرفت های بشر بی اطلاع هستند، شدیداً گمان می کنند که آنان متولد شده اند تا رنج بکشند و خدمت نمایند و یگانه امیدشان خیر خدا و بهشت در جهان دیگر است.» او سپس افزود که مسئولان چنین تراژدی اسپانیایی ها، بوربون ها و کلیسای کاتولیک هستند. کافیه رو امید خود را روی مبارزه ی طبقاتی گذاشت، اما مفاهیمی که او داشت با مفاهیم مارکسیستی همخوانی نداشت. او سنتزی از مفاهیم انقلابی مارکس و باکونین ارائه داد. کافیه رو پس از آن که ماتزینی کمون پاریس را «انحراف شیطانی از ارزش های دمکراتیک» توصیف کرد به افشای پوپولیسم مذهبی وی همت گمارد.
انگس در آخرین نامه هایش به کافیه رو توصیه کرد تا با اثرات «خطرناک» نظرات باکونین برخورد نماید. اما کافیه رو در نامه ای به انگلس در تاریخ ٢١ ژوئیه ١٨٧١ چنین پاسخ داد: «من به شما یادآوری می کنم که باکونین در ناپل دوستان زیادی دارد. این دوستان با بسیاری از نظرات و پرنسیپ های او موافق هستند. شما می گویید که باکونین یک فرقه است و با شورای عمومی انجمن بین المللی زحمتکشان درافتاده است، من با این نظر موافق نیستم.» شاخه ی انترناسیونالیست های ناپل دارای چندین عضو هوادار نظرات باکونین از جمله کارملو پالادینو، اریکو مالاتستا و امیلیو کوولی بود.
هر چند انگلس در نامه ای به تاریخ ١۶ ژوئیه ١٨٧١ بار دیگر از کافیه رو خواست تا از باکونین فاصله بگیرد، او به انگلس در نامه ای به تاریخ ٢۹ نوامبر ١٨٧١ توضیح داد که حملات او علیه باکونین بی پایه است. کافیه رو نامه ای دیگر به تاریخ ٢٩ نوامبر ١٨٧١ نوشت و در آن از «احترام عمیقی» که باکونین به مارکس می گذارد، خبر داد. انگلس بازهم به کافیه رو پاسخ نداد و او نیز بار دیگر در تاریخ ٢١ ژانویه ١٨٧۲ نامه ی دیگری به انگلس نوشت که بی پاسخ ماند.
هر چند کافیه رو در تحلیل نظم سرمایه داری برخوردی مارکسیستی داشت اما به باکونین برای تحلیل اجتماعی از کشورهای پیش سرمایه داری و نقش انقلابی دهقانان و لومپن پرولتاریا نزدیک شد.
کافیه رو سرانجام مسئولیتی را که مارکس و انگلس به وی داده بودند رها کرد و در لوکارنو با باکونین دیدار نمود. او به این نتیجه رسید که باکونین دارای یک تجربه ی عملی انقلابی ست که مارکس آن را نداشت. او سپس متوجه شد که باکونین وضعیت ایتالیا را بهتر از مارکس می شناسد، چرا که در سال های ١٨۴٠ چندین بار در این کشور اقامت کرده بود.
کافیه رو در تاریخ ١٧ ژوئن ١٨٧٢ نامه ای به انگلس نوشت که به نامه ی جدایی مشهور شد. او به انگلس نوشت: «برنامه ی کمونیستی شما برای من یک برنامه ی پوچ ارتجاعی ست.» کافیه رو بر این اعتقاد بود که با توجه به قطعنامه ی نهم کنفرانس لندن، مارکس و انگلس می خواهند انجمن بین المللی زحمتکشان را به یک حزب سیاسی تبدیل نمایند تا این گونه بتوانند از خودگردانی شاخه های آن در کشورهای مختلف جلوگیری کنند. کافیه رو در این نامه به این نکته اشاره کرد که مارکس و انگلس می خواهند بدون توجه به مسائل مشخص هر کشوری، یک نظم سیاسی واحد را به همه تحمیل نمایند. او در انتهای نامه به افشای توهم کمونیسم دولتی پرداخت.
در اوت ١٨٧۴ کافیه رو با خرید ٢۵٠ تفنگ و هفت تیر به قیامی که مالاتستا و کوستا می خواستند در برخی مناطق ایتالیا برپا کنند، یاری کرد. کوستا بدون شلیک یک تیر دستگیر شد. کافیه رو در این هنگام در روسیه بود تا همسر روسی اش را که الیمپیا کوتسوف نام داشت از چنگال اتوریته ی تزاری برهاند.
در سال ١٨٧٧ کافیه رو و مالاتستا تصمیم گرفتند یک قیام دهقانی را در کوه های ماتزه ی (Matese) ایتالیا سازمان دهند، چرا که در آن جا روحیه ی ضددولتی به ویژه از طریق گروه های راهزنی حاکم بود.
در آوریل همان سال سی نفر انترناسیونالیست موفق به تسخیر روستای لتینو شدند و تمام اسناد اداری را با چهره ی شاه ایتالیا که ویکتور – امانوئل دوم نام داشت به آتش کشیدند. کافیه رو برای روستاییان سخنرانی کرد و در توضیح کمونیسم آنارشیستی گفت:«آزادی، عدالت و یک جامعه ی جدید بدون دولت، بدون رهبر و برده، بدون سرباز و مالک.» کار به جایی کشید که کشیش روستا نیز به میدان آمد و گفت که انترناسیونالیست ها «فرستادگان واقعی خدا هستند.» روز بعد روستای دیگری به نام گالو اشغال گردید. پلیس مانند سال ١٨٧۴ با نفوذی که در آنارشیست ها کرده بود از وقایع اطلاع داشت، چرا که آنان مخفی کاری نکرده بودند. شش روز پس از آن بود که دوازده هزار ژاندارم آنارشیست ها را محاصره کردند. دو ژاندارم در تبادل آتش هدف قرار گرفتند و یکی از آنان درگذشت. آنارشیست ها در طی محاصره ی ژاندارم ها نتوانستند با سرما، گرسنگی و سلاح های کهنه ای که داشتند، مقاومت کنند و سرانجام دهقانانی که آنان برای نجاتشان آمده بودند، آنان را تحویل ژندارم ها دادند. این چنین بود که استراتژی قیام گرای کافیه رو بار دیگر شکست خورد.
کافیه رو در سی سالگی، ١۶ ماه زندانی شد. اتهامات سنگین همچون اقدام علیه دولت، قیام مسلحانه، تخریب املاک دولتی، سرقت و مرگ یک ژاندارم و جراحت یکی دیگر می توانست منجر به صدور حکم اعدام علیه وی شود، اما تاجگذاری ئومبرتو ی اول فرصت عفو او را فراهم کرد.
کافیه رو کتاب کاپیتال را به اختصار در زندان ساده نویسی کرد. این کتاب در سال ١٨۷٩ منتشر شد. کافیه رو روی بخش های اجتماعی و تاریخی این کتاب پافشاری کرد و اثرات مخرب نظم سرمایه داری را که منجر به فقر توده ها با توجه به مثال مارکس از انگلستان بود برجسته نمود.
هر چند بین مارکس و کافیه رو شکرآب شده بود، او دو نسخه از کتاب را در ژوئیه ١٨۷٩ به خود مارکس فرستاد. مارکس در نامه ای به کافیه رو نوشت:«سپاس فراوان برای دو نسخه از اثری که نوشته اید.» جیمز گیوم گفته است که به گفته ی لورا مارکس، پدرش معتقد بود اثر کافیه رو یک خلاصه ی ساده شده ی بسیار خوب از نطریه ی ارزش اضافی اوست.
کافیه رو همچنین با امیلیو کوولی که با اندیشه های مارکس آشنا بود همکاری کرد. کوولی کسی بود که نخستین تحقیق را از بازتاب انتشار کاپیتال مارکس در یک نشریه ایتالیایی ارائه داد. کافیه رو و کوولی از استبدادگرایی مارکسیستی تنفر داشتند بدون آن که نقد نظم سرمایه داری آن را رد نمایند.
کافیه رو در سال ١٨٨٠ تلاش کرد تا در لوگانو یک نقد دیگر مارکسیستی را بنویسد که در شکل گفت و گو میان یک «گرسنه و خون آشام» بود. اما از آن جایی که پلیس سوئیس دست نوشته ی او را ضبط کرد، این اثر ناتمام ماند. کافیه رو در سال ١٨٨٠ «آنارشی و کمونیسم» را نوشت که سنتزی از آزادی سیاسی و برابری اقتصادی بود. کافیه رو در این اثر اصلاح طلبی را مانند اسب تروای دولت می داند که می خواهد در اردوی سوسیالیستی نفوذ نماید.
در سال ١٨٨٠، آندره آ کوستا، یار سابق کافیه رو به اصلاح طلبان پیوست. شکست قیام ١٨٧۴ او را از نظرات انقلابی دور کرد و کوستا سرانجام به یک قانون گرا تبدیل شد. او در سال ١٨٨٢ نماینده ی سوسیالیست پارلمان شد. کافیه رو در این هنگام کوستا را دشمن سوسیالیسم و جاه طلب معرفی کرد و گفت:«سرمایه داری را نمی توان اصلاح کرد… اساس سرمایه داری بر رقابت و سود قرار دارد در حالی که سوسیالیسم بر تعاون و برابری بنا می شود… نه و هزار بار نه! ما نمی توانیم با مانورهای بورژوایی پیش برویم. ما نباید در بازی ظالمان شرکت کنیم، مگر آن که خودمان در ستم گری سهیم شویم.» (دسامبر ١٨٨٠ – نشریه ی شورشی)
کافیه رو بر اساس نظرات باکونین در مورد اتحاد انقلابی سوسیالیست ها، موافق تبلیغ عملی و عمل مستقیم بود و روی نقش پیشروی انقلابی پافشاری می کرد.
در سال ١۹۷٢ یک دانشجوی ایتالیایی به نام جان – کارلو مافه ئی یکی دیگر از آثار ناتمام کافیه رو را پیدا کرد که نامش «در باره ی انقلاب» است. این اثر که نود سال از مفقود شدنش می گذشت یک نقد بسیار رادیکال است که در آن کافیه رو به سرمایه داران قول می دهد که وقتی نوبتشان می رسد «بلعیده» خواهند شد. کافیه رو در این اثر قهر پرولتاریایی را به نبرد نهایی فرا می خواند تا «انسان ها بتوانند در توافق و برادری زندگی نمایند.» اما کافیه رو در این اثر ناتمام همچنین از «دستگاه جهنمی بوروکراسی» که می تواند در کمونیسم دولتی پدید آید، می نویسد. کافیه رو معتقد بود که چنین دستگاهی می تواند «ظالمان جدیدی را بپروراند که به مراتب بدتر از پیشینیان» خواهند بود. جامعه باید با توجه به فسادی که قدرت ایجاد می کند بی دولت باشد. کافیه رو جامعه ای را در نظر دارد که در آن هر کس می تواند کاملاً آزادانه زندگی کند و «مطالعه کند، با طبیعت هم نشین شود، کارهای هنری را بستاید و عشق بورزد.»
سلامتی کافیه رو از سال ١٨٨١ تحلیل رفت. وزن او زیاد شد و رنگ و رویش پرید. کافیه رو سپس دچار افسردگی شد. او امیدوار بود که در زمستان ٨٢ – ١٨٨١ مارکس را در لندن ملاقات کند. اما او این شهر را ترک کرده بود. بیماری کافیه رو تشدید و نشان هایی از هذیان گویی در او نمایان شد. وی حتا تصمیم به خودکشی گرفت. کروپوتکین مدعی ست که بیماری کافیه رو زمانی بیش تر شد که با یک ناکامی عاشقانه از سوی همسر سابق آندره آ کوستا که یک سوسیالیست – فمینیست به نام آننا کولیسیکوف بود، روبه رو شد. کافیه رو تا لحظه ای که به مرگ نزدیک شد این سو و آن سو می رفت و بحران هذیان گویی اش بیش تر و بیش تر شد. الیمپیا، همسر کافیه رو که مدت ها بود از وی به علت تبعید جدا شده بود همدم و یار این لحظات او بود. کارلو کافیه رو سرانجام روز ١٧ ژوئیه ١٨۹٢ در یک تیمارستان به علت بیماری سل و در سن ۴۶ سالگی درگذشت. جیمز گیوم و اریکو مالاتستا برای همیشه آثار دوستی خود را با وی حفظ کردند.
پایان ترجمه و انتشار به فارسی ۶ / ۶ / ١٣٩۲

به اشتراک بگذارید Twitter Google+ Facebook Email بالاترین
برداشت از مطالب این وب سایت آزاد است